افکارنیوز

: ‌ وقتی صفحات پرماجرای تاریخ را ورق می زنیم، با اسامی زن های خونخوار و بی رحمی مواجه می شویم که سلوک و خط مشی زندگی آن ها بسیار عجیب و حیرت آور است، گرچه، نگارنده و مفسر بیوگرافی آن ها تاریخ نویسان متعصب مرد بوده اند و ما به طور کامل نمی توانیم مطمئن باشیم که آن ها بدون بغض و کینه زندگی آن ها را نقاشی کرده اند، شک نیست که نمی توان منکر شخصیت پلید «لوکرزیا بورژیا» و یا هرزگی های شرم آور «مسالینا» شد. اما آنچه ما را به نوشتن این مقاله واداشته است؛ شناخت اندیشه و شناسایی روح سرکش و پرآشوب این زنان است که در تاریخ فصل بزرگی را اشغال کرده اند.

در حقیقت هضم این قصه دشوار است که «سالومه» پانزده ساله، برای «هرود» رقص جالب و شورانگیزی نماید به خاطر آن که خون مرد بیگناهی چون «جان پاپتیست» ریخته شود.

بدیهی است که جنایات و هرزگی های آن ها نتیجه یک واکنش روحی و حس انتقام جویی بوده است. زیرا آنها در زمانی می زیستند، که زن موجود ضعیف و ذلیلی بود. مقهور و مطیع مرد به شمار می آمد.

زمانی که دختر بچه ها را به نزدیک ترین رودخانه ها پرت می کردند! و دختران بالغ نیز صرفاً وسیله ای برای خوش گذرانی بود. عشق های آن ها همواره به ناکامی و آرزوهایشان به یأس و ناامیدی مبدل می شد. پس این قضاوتی است نادرست اگر ما آن ها را زنان شرور، جانی، خونخوار و یا هوس باز بدانیم.
زیرا ما ماشین زمان «هربرت و لذت»(۱) را در اختیار نداریم تا چند قرن به عقب برگشته و با آن ها مصاحبه ای بکنیم. آنچه در اختیار ماست یک بیوگرافی عجیب و تکان دهنده است که انسان را گاهی به حیرت و گاهی به تعمق وامی دارد. در این مقاله ما بیوگرافی شش زن مشهور تاریخ را در اختیار شما می گذاریم تا پس از مطالعه به انحطاط اندیشه و حس جاه طلبی برخی و یا عظمت اراده برخی دیگر از آن ها پی ببرید.

ایزابل

هشتاد و پنج سال قبل از میلاد مسیح، همسری شاه «اهب» سلطان اسرائیل را پذیرفت و ملکه آن کشور شد.
این زن مرموز و فتنه گر از ابتدای ورود به قصر پادشاهی، نقشه های هولناکی در سر داشت؛ نقشه برای ملوثکردن دین آنها و سپس تحمیل آیین «شرک» ‌به مردم ساده دل.
او با سیاستی مدبرانه چنان بر شاه «اهلب» تسلط یافت که وادارش کرد دین او را پذیرفته و معابد پرشکوهی بنا کند. آنگاه به ترغیب مردم در پذیرفتن این دین نوظهور پرداخت.
به آن ها که روستایی بینوایی بودند، وعده های زیادی داد و به تدریج معابد پر شد.
اما ناگهان آوازه مخالفت مردی مؤمن به نام «الیجاه» او را سخت به وحشت انداخت. این مرد متعصب عده زیادی را به دور خود جمع کرده بود تا با او مبارزه کرده و معابد کفر آفرینش را ویران کنند.
«ایزابل» زن ترسو و جبونی نبود، بی درنگ عده ای را اجیر کرد تا هرکس دم از مخالفت با دین او را می زند نابود کنند!
کم کم اغتشاش اوضاع، شاه «اهب» را به وحشت انداخت. اما «ایزابل» برای تحکیم نفوذ خود بر «اهب» فرزندی به دنیا آورد.(می گویند: «اهب» مردی عقیم بوده است!…)
آنگاه باز به مبارزه پرداخت و دستور داد مزرعه های مخالفان را آتش زده و زن و بچه های آنها را مقابل چشمانشان بکشند!
این خونریزی ها عکس العمل بدی داشت. زیرا به تدریج پیروانش از گرد او پراکنده شده و به دسته «الیجاه» می پیوستند.
هنگامی که «الیجاه» نگون بخت را به دستور او گردن می زدند، فریاد زد:
«روزی می رسد که بدن نجست را سگ ها بدرند!».
و خیلی زود این پیش بینی به صورت عمل درآمد. زیرا عاقبت مردم ستمدیده به رهبری سربازی شجاع به نام «جئو» شورش کردند و در مدت کمتر از چند ساعت بر اوضاع کاملاً مسلط شدند. ایزابل مغرور را از بام قصرش به پایین پرت کردند و اسب های سربازان با شعفی وصف ناپذیر بدنش را لگدمال نمودند. آنگاه سگ های گرسنه جشن گرفتند!.

کلئوپاترا

وی که اصل و نسبش یونانی است در شصت و نه سال قبل از میلاد مسیح در اسکندریه تولد یافت. زمانی که وارثثروت و ملک پدری شد، فقط هفده سال داشت.
گرچه، برادرش «پتولمی» به تحریک اطرافیانش سعی می کرد که خواهر سیاستمدار خود را از حکومت طرد کند.
در آن زمان مصر یکی از کشورهای دست نشانده «روم» بود که به سبب بی نظمی و اغتشاش اوضاع سرداری به امر امپراتور به مصر آمد تا به این بی نظمی و هرج و مرج خاتمه دهد.
این سردار بزرگ «ژلیوس سزار» نام داشت و او اولین عشق این زن جاه طلب بود «کلئوپاترا» برای غرس شاخه محبتی در قلب سرد «سزار»، نقشه ها کشید و عاقبت این مرد پرغرور را اسیر خود ساخت.
اما سرانجام «سزار» به قتل رسید و او که می خواست با تمام وجودش عشق بورزد و در عین حال مقام بزرگ و ارجمندی در دنیا داشته باشد، خود را در سر راه «مارک آنتونی» قرار داد. و این سرباز خشن و رام نشدنی را شیفته و دیوانه خود کرد.
نوشته اند: «کلئوپاترا» ابتدا به منظور این که روزی به مقام امپراتوری روم برسد، با «مارک آنتونی» عشق می ورزید، ولی بعدها واقعاً عاشق او بود. به همین دلیل که پس از مرگ «آنتونی» خود را با زهر مار مسموم ساخت.
او زنی زیبا و پرشور، جاه طلب و عاشق پیشه، و بی توجه به اصول اخلاقی بود. در مدت عمر کوتاه خود، بیست و دو سال ملکه مصر بود و صدها جوانانی را که عاشق و دلخسته وی بودند پس از کامیابی به قتل رسانید.

سالومه

در زمان حکومت «‌تیربوس» زن اشراف زاده ای به نام «هرودیاس» در روم زندگی می کرد که از شوهر سابق خود «فیلیپ» دختری داشت به نام «سالومه» یک شب در یک شب نشینی «هرودانتی پاس» حاکم «گالیلی» «هرودیاس» را دیده و عاشقش شد و از این رو همسر خود را طلاق داده و «هرودیاس» را به همسری انتخاب کرد.
به این ترتیب «هرودیاس» به اتفاق دخترش «سالومه» به قصر عظیم «هرود» رفت تا زندگی نوینی را آغاز کند. اما در آن زمان مردان متعبد و مذهبی فراوان بودند.
«جان پاپتیست» یکی از آنها بود. که در شهر علیه «هرود» و همسر بت پرستش تبلیغ می کرد و او را مردی هوسران و بی اعتنا به اصول اخلاقی و مذهبی می خواند.
اما «هرود» مردی صلح دوست بود که همواره از خونریزی و جنجال پرهیز می کرد. او عاقبت به تحریک همسرش؛ «جان پاپتیست» را دستگیر و در سیاه چال قصر خود زندانی کرد.
مدتی گذشت؛ «هرودیاس» کینه جو، پیوسته «هرود» را ترغیب می کرد تا هرچه زودتر «جان پاپتیست» ‌را اعدام کند. چون «هرود» از خونریزی متنفر بود همیشه سعی می کرد با بیان منطقی مستدل از این کار شانه خالی کند.
در این زمان «سالومه» به سن پانزده سالگی رسیده بود. زیبایی خیره کننده و شخصیت بارزش توجه تمام درباریان را جلب نموده بود، می گویند که این دختر تازه بالغ؛ هر نیمه شب به سراغ «جان پاپتیست» می رفت تا این مرد مؤمن پرغرور را رام کرده و تسلیمش شود! اما «جان» مثل یک صخره استوار و نفوذ ناپذیر بود. و «سالومه» که کم کم خود را مقهور این مرد می دید، نزد مادر کینه جویش رفت تا برای نابودی این دشمن مغرور، طرحی بریزند. یک شب «سالومه» فتنه گر، با رقص «هرود» مست را به سر ذوق و نشاط می آورد «هرود» با تحسینی خاص جلوی همه مهمانان قصر گفت: «دخترم؛ از من چیزی بخواه. قول می دهم هرچه بخواهی به تو بدهم» و او با لحن نفرت آمیزی می گوید: «من سر بریده جان پاپتیست را از تو می خواهم!» هرود فریاد می زند: «نه. تو را به خدا چیز دیگری از من بخواه» اما «سالومه» اصرار می کند: «پدر: شما قول دادید و نباید زیر قول خود بزنید!» آنگاه به دستور «هرود» سر بریده «جان پاپتیست» را به روی یک سینی طلا به او می دهند و او با دست های مرتعش این تحفه «ترسناک» را به مادرش تقدیم می کند…!

مسالینا

بدون تردید می توان «مسالینا» را فاسدترین زنان تاریخ نامید.(«شانتو» تاریخ نگار قرن پنجم).
مابین سال های «چهل قبل از میلاد» و «سی بعد از میلاد» روم سخت در تب شورش و انقلاب می سوخت. گاهی برای مقام امپراتوری خون ریخته می شد و گاهی برای آنها که دم از دین مسیح می زدند.
در این زمان آوازه زیبایی و رفتار «مسالینا» همسر «کلادیوس» در سراسر روم پیچید و جوان های پرجرأت را اغوا نمود. «کلادیوس» سرداری بود که فقط به مقام و پول می اندیشید و به «او» توجهی نداشت.
شب و روز برای رسیدن به مقام امپراتوری تلاش می کرد. سرانجام «کلادیوس» جاه طلب؛ به آرزوی خود رسید و امپراتور روم شد. اما یک امپراتور به زنی با شخصیت و عفیف احتیاج دارد. حال آن که «مسالینا» دشمن نجابت و تشریفات بود.
«گلادیوس» ‌ به سربازان خود دستور داده بود که هرگاه جوانی را با همسرش دیدند، او را بکشند. و تاریخ نگاری می نویسد که پس از صدور این حکم، صدها جوان زیبای فریب خورده سر خود را از دست دادند.
عاقبت «گلادیوس» از این وضعیت عذاب آور خسته شد و دستور داد که همسرش را در میدان نمایش اعدام کنند.
بدین طریق مسالینا به طرز فجیعی در عنفوان جوانی به قتل رسید.

لوکرزیا بورژیا

دوشس «فرارا» در سال ۱۴۸۰ در روم متولد شد. پدرش «‌دوک الکساندر ششم» است که پس از چند سال مبارزه مذهبی، در سال ۱۴۹۲ به مقام پاپ رسید و در واتیکان معتکف شد.
برادرش نیز «‌سزار بورژیا» است که مردی خونخوار بود!
در عصر «لوکرزیا» ایتالیا به استان های متعددی تقسیم شده بود که هر استان فرماندار مقتدری داشت و «لوکرزیا» نیز ملکه روم بود. وی در مدت چهل سال عمر خود، چند بار شوهر کرد که به جز شوهر آخری همه آن ها را با زهر مسموم نمود.
کشتن انسان ها به وسیله زهر برای او یک امر معمولی و شاید «تفننی» بوده است. زیرا می گویند وقتی کسی را مسموم می کرد، نزدش می ماند تا مرگش را تماشا کند! «به همین دلیل بعضی ها به این زن ملکه زهر لقب داده اند!».
جنایات او همواره با نقشه ای دقیق انجام می گرفت که هیچ کس نسبت به او مظنون نمی شد!
نوشته اند که او در سن بیست و هفت سالگی پسر و در سن سی سالگی دخترش را به وسیله زهر هلاک کرده است!
چون پا به سن گذاشت؛ توفان جنایت در او آرام گرفت و رئوف تر و مهربان تر شد. حتی زمانی عشق به سراغش آمد و برای بینوایان صدقه جمع کرد. بله، سرانجام لوکرزیا بورژیا عاشق یک جوان اسپانیولی به نام «دوک آلفرنزو» شد و با وی ازدواج کرد.
زندگی این زن شرور تاکنون نظر بسیاری از نویسندگان جهان مانند «ویکتورهوگو» «میشل زواگو» را جلب نموده و آثار با ارزشی به وجود آمده است.
«لوکرزیا بورژیا» در سال ۱۵۱۹ هنگام تولد فرزندش به علت خونریزی شدید از پای درآمد و چشم از جهان فروبست.

ماری آنتوانت

دختر امپراتور اتریش در سال ۱۷۵۵ در وین دیده به جهان گشود.
در آن زمان مناسبات سیاسی و اقتصادی دو کشور اتریش و فرانسه بسیار متزلزل و نامطلوب بود. و برای برقراری دوستی و به وجود آمدن حسن تفاهم یک وسیله لازم بود.
هنگامی که ماری به سن پانزده سالگی رسید، او را سفیر حسن نیت کردند و به عقد «لوئی شانزدهم» ولیعهد فرانسه درآوردند.
در سال ۱۷۷۴ «لوئی پانزدهم» وفات یافت و پسر بیست و دو ساله اش وارثسلطنت گردید.
«لوئی شانزدهم» مردی بود، بی اراده، ضعیف النفس، و ترسو اما «ماری آنتوانت» که سرانجام به آرزوی دیرینه خود رسیده بود، می خواست در مقام ملکه فرانسه، از موقعیت خویش نهایت استفاده را ببرد.
هرشب بدون توجه به بودجه ضعیف مملکت و وضع رقت انگیز مردم، شب نشینی های باشکوهی ترتیب می داد. میلیون ها فرانک خرج آن شب نشینی ها می شد.
او ابتدا اهمیت نمی داد که در هر گوشه ای از فرانسه زمزمه یک انقلاب به گوش می رسید. دلش می خواست شب و روز مجلس بالماسکه ترتیب دهد و تمام اوقات خود را به عیش و عشرت بگذراند. با سر و وضعی شرم آور در مجالس ظاهر می شد، مشروب می خورد، وقتی از خود بی خود می شد، فریاد می کشید. حتی یک شب فریاد زد: «این جام را به سلامتی یک مرد بزرگ می نوشم» همه با تعجب پرسیدند: «کیست آن مرد بزرگ؟ …» و او خندید و گفت: «نرون امپراتور روم!».
عاقبت تب انقلاب بالا گرفت و فریادها و هذیان های پردرد مردم همه جا طنین انداخت. در اکتبر ۱۷۹۳ مردم علیه او و «لوئی شانزدهم» شوریدند و پس از یک مبارزه طولانی، بر اوضاع کاملاً مسلط شدند.
«ماری آنتوانت» و «لوئی شانزدهم» به وسیله گیوتین اعدام شدند!

پی نوشت:

۱. اشاره به کتاب ماشین زمان نوشته جرج-هربرت ولز.