به گزارش افکارنیوز، درست مثل اسمش می مونه! متین، آرام، مهربون، متواضع و به شدت قدرشناس! خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم دانش بازیگری دارد. اونقدر خوب حرف زد که دلم می خواد کُلِ مجله رو به حرفاش اختصاص بدم اما بهم اجازه بدید بخشی از این گفتگو رو برای خودم یادگاری نگه دارم. کسی که الان روبروی من نشسته دریایی است از مهربونی! چیزهایی در گفتگو شنیدم که حیرت کردم، نمی دونم گفتگوی ما چقدر خاص شد! اما خاص شد! خاص و متفاوت. شیوای سریال «یادآوری» همین آدمی است که دنیایی حرف را با شما در میان گذاشته، فقط کاش می شد فایل صوتی این گفتگو را هم شما می شنیدید تا آرامش محض صدایش را احساس کنید. این گفتگوی خاص با چاشنی آرامش و مهربانی و یه لحن پُر از صداقت تقدیم به همه شمایی که دنبال یه ذره آرامش می گردید.

متین ستوده از زبان متین ستوده.

متین دختر فصل زیبای بهار، یه اردیبهشتی خالص! ۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۴ در تهران و یک خانواده فرهنگی به دنیا اومده. تحصیلاتش را در رشته مدیریت بازرگانی ادامه داده. پدر متین کارمند بازنشسته صدا و سیما و مادرش ۳۵ سال همه عمر و زندگی اش را وقف دانش بچه ها کرد. مادر متین ۳۵ سال معلم کلاس اول دبستان بوده. خواهری بزرگتر از خودش داره به نام مریم و برادری بزرگتر به نام مانی، که خدای بزرگ اونها را در قالب خانواده به متین ارزانی داشته و اینکه متین مجرده.

برسیم به سریال «یادآوری» و نقش شیوا! چطور شد تو از این سریال سر در آوری؟

بخشی از این اتفاق خوش شانسی من بود، خُب مثل هر کار دیگه ای با من تماس گرفته شد و من به دفتر آقای حجت قاسم زاده رفتم. از اونجایی که نقش شیوا به شدت خاص بود و آقای قاسم زاده روی این نقش حساس بودند از من تست گرفتن و من یکی دو تا مونولوگ و صحنه را براشون بازی کردم، چند روز بعد دوباره به دفترشون رفتم و مونولوگ هایی را که برام ایمیل کردند را براشون بازی کردم و همون روز برای نقش شیوا انتخاب شدم و فیلمنامه به دستم رسید و قرارداد کار را بستم و از اواخر شهریور و مهر سال گذشته، کار را شروع کردیم.

جذاب ترین نکته ای که تو را ترغیب کرد تا در این کار با این مضمون خاصش بازی کنی؟

وقتی که قرارداد بستم برای نقش شیوا اول به خاطر اسم خودِ آقای قاسم زاده بود، مگه می شه اسم حجت قاسم زاده اصل را در تلویزیون ایران نادیده گرفت؟ ایشون آنقدر برای من قابل احترام بودند و هستند که اصلاً به چیز دیگه ای فکر نکردم! همین که می دونستم پشت کار نام حجت قاسم زاده قرار داره ترغیب شدم که در این کار بازی کنم حتی اگه قرار بود یه نقش کوچیک را هم بازی می کردم! من با جون و دلم این نقش را بازی کردم چون اعتماد آقای قاسم زاده را احساس کردم که قرار بود نقش اصلی دختر کارش را به من بسپُره و این برای من موضوعی بود که نمی دونستم اون را نادیده بگیرم.

همین حالایی که روبروی هم نشستیم و سریال «یادآوری» به پایان رسیده از بازی در این کار پشیمان نیستی؟

نه! من اگه ۱۰ بار دیگه هم به عقب برگردم و اگه باز هم این پیشنهاد به من بشه هر کاری که روی زمین دارم را تعطیل می کنم تا در این کار بازی کنم چون مطمئنم که این کار قشنگ ترین اتفاقی بود که در زندگی کاری من افتاد. چهار سال انتظار کشیدم تا چنین نقشی را بازی کنم و این چیزی نیست که از یاد و خاطره متین حالا حالا بیرون بره.

بهترین سکانس و دیالوگی که در این کار خودت بازی کردی و از دیگران شنیدی؟

تمام فیلمنامه این کار خاص بود! اصلاً نمی تونی دیالوگی را پیدا کنی که همین جوری نوشته شده باشه یا باری به هر جهت بوده باشه. این سَبک ادبیات در کارهای قاسم زاده یکی از شاخصه های کارهای ایشونه که از زبان زندگی حرف می زنه. «یادآوری» پر از دیالوگ هایی است که می تونه یه مسیر تازه را برات بسازه چون از حاشیه زندگی حرف نمی زنه، از خود زندگی می گه! چند تا دیالوگ را من خیلی دوست داشتم، یکی دیالوگی بود که سهیلا به مادرش می گه که «ای کاش شَرم صاعقه می شد و به من می زد و از روی زمین محو می شدم» یا دو تا دیالوگ که مادر علی می گه که «هیچکس هیچ جا منتظر یه مادر نیست، این مادران که همیشه منتظرن» و «مادر اگه مادر نباشه که نگران نیست، کسی هم که نگران نباشه مادر نیست!» جادویی است این نوع دیالوگ نویسی. درباره خود شیوا، هم دیالوگ های خوبی داشتم و هم سکانس های خوبی، سکانس دریا و غرق شدن شیدا(خواهرم) سخت ترین سکانسی بود که بازی کردم. سکانسی که با عکس شیدا درد و دل می کردم و سکانس بهشت زهرا و خاکسپاری هم سکانس هایی بود که من از جون براشون مایه گذاشتم چون تا مدت ها حالم خوب نبود و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم.

رابطه ات با مطبوعات و گفتگوهایی که بهت پیشنهاد می شه چطوریه؟ چون بهم ثابت کردی که دغدغه جلد را نداری؟

نه! واقعاً دغدغه جلد ندارم، وقتی شما عکس این فرشته های کوچک و زیبا را چاپ می کنید که پر از حس زیبای زندگی هستند من چرا بگم جلد؟ نه حالا حتی قبل تر از این هم دغدغه جلد را نداشتم چون اصلاً دغدغه دیده شدن را ندارم. من همه تلاشم را گذاشتم برای کاری که دوستش دارم تا اون کار و نقش را به بهترین شکل و به نحو احسن انجام بدم. ترس کوچکی از مطبوعات داشتم اما حالا نه، چون ازشون صداقت دیدم پس منم با صداقت باهاشون برخورد می کنم.

از «شیوا سعادت» چیزی در متین ستوده رسوخ کرده، برعکسش هم سوالم هست از متین ستوده چیزی در «شیوا سعادت» رسوخ کرده؟

در طول کار سعی کردم خیلی از شیوا یاد بگیرم، یه جاهایی شیوا از متین آموخت. شیوا سعادت بودن خیلی خوبه چون مبارزه کردن را در اون می بینی، چون باورش می کنی که توی این سن کم چطور با همه مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می کنه و روز به روزم صیقل می خوره و آب دیده می شه. اینکه چطور تلاش می کنه برای زندگی کردن درست! من شیوا را شبیه همون الماسی می دونم که در شرایطی سخت تبدیل می شه به گرانبهاترین جواهر دنیا! می فهمه که باید بپذیره که الان خودشه و خودش و یه تنهایی که قراره اون را تحمل کنه، نه خواهری هست و نه پدر و مادری. این حس زندگی شیوا برای من به شدت قابل ستایش بود. شیوا از مرگ نمی ترسه از تنهایی می ترسه به خاطر همین خدا کمکش می کنه و علی را سر راهش قرار می ده تا زندگی تازه ای را در کنار اون تجربه کنه!

اما معلوم بود که شیوا تنها نمی مونه؟

آره به خاطر همینه که شیوا می گه «تنها هستم اما دیگه تنها نمی مونم». حرفت را کاملاً قبول دارم هم نکاتی از من در شیوا رسوخ کرده و هم از شیوا در متین به یادگار ماند. بعضی از نقش ها فقط یه نقش نیستند که تو اونها را بازی کنی و بری و بگی گذشت این هم یه نقش بود مثل بقیه نقش ها. من نزدیک به یک سال و خورده ای از روزی که اولین تلفن به من شد تا همین چند شبی که مانده به انتهای کار با شیوا زندگی کردم. با لبخندش لبخند زدم، با غمش غمگین شدم، با مریض شدنش تب کردم، من با شیوا بزرگ شدم! این را نمی توانم نادیده بگیرم. شیوا سهمی از من و زندگی من بود که راحت به دستم نرسید و راحت هم از دستم نمی ره!

این رو براساس نام مجله می پرسم آرزو داری، «راه زندگی» مردمت به کجا ختم بشه؟

آرامش و عشق، روشنایی و مهربونی، وفاداری و اعتماد، آسایش و روزگاری خوش که حق همه ماست.

اگه قرار باشه از لابلای همه حرف هایی که زدیم خودت برای این گفتگو یه تیتر بزنی؟

من سه تا تیتر می گم هر کدوم را که خودت دلت خواست را انتخاب کن. «هر آنچه که دارم یکجا تقدیم به مادرم»، «دلم می خواد همدرد مردمم باشم»، «آرزو دارم راه زندگی مردم مثل خورشید گرم و روشن باشه».

بهترین درسی که از زندگی گرفتی؟

هیچ کس به اندازه پدر و مادرم از خوشحالی من خوشحال نمی شه. این را به همه خوانندگان مجله می گم، چون دیگه منم شدم یه بخشی از «راه زندگی». مطمئن باش هیچ آدمی به اندازه پدر و مادرت از خوشحالی تو خوشحال نمی شن و به همون اندازه هم پدر و مادرت به اندازه غمگین بودن تو غصه نمی خورن، این را از متین ستوده همیشه به یادگار یه گوشه از قبلت بنویس.

خودت متین ستوده را چطوری تعریف می کنی اون هم در زندگی شخصی اش؟

یه اردیبهشتی احساساتی و خالص که بی نهایت به خانواده ام وابسته ام، حیوانات را خیلی دوست دارم، گل و طبیعت را خیلی دوست دارم، خیلی بیش از حد حساسم اما بیشتر سعی می کنم که با منطقم جلو برم. جوری که احساساتم به منطقم غلبه نکنه. بچه ها را خیلی دوست دارم چون معتقدم فرشته هایی هستند که مهربونی و راستی در بند بند وجودشون خلاصه شده، عین آب زلالند و مثل بهار زیبا و خواستنی. هر جوری که نگاهشون کنی خودِ خودِ زندگی هستند.

اگه قرار باشه متین ستوده فارغ از دنیای بازیگری کتاب زندگی اش را بنویسه درباره چی می نوشت، اسم کتاب را چی می ذاشت؟

امیدوارم که بابا حسین به این موضوع حسادت نکنه اما اگه بخوام کتابی بنویسم حتماً تقدیمش می کنم به مادرم و حتماً درباره او می نویسم و اسمش را می ذارم «هر چه که دارم برای مادرم». چون واقعاً هر چی که دارم و هر چی که ندارم به خاطر دعاهای مادرمه. اگه روزهای خوبی دارم به خاطر مهربونی اونه و اگه غم و غصه ای هم ندارم خدا را شکر باز هم به خاطر دعاهای اونه. پس حتماً درباره او و مهربونی هاش می نوشتم. وقتی همه چیزت را برای بچه هات می ذاری و همه وجودت را به خاطر بچه هایت فدا می کنی و خم به ابرو نمی یاری، هیچی ندارم بهت بگم که یک هزارم خوبی هات را جبران کنه جز اینکه بگم منو ببخش به خاطر همه مهربونی هات. دوستت دارم مامان مژگان خوبم.

نمی گم حرف آخر اما گفتگو را هر جوری که دوست داری تموم کن؟

همیشه از خداحافظی کردن بدم میاد، اما من که قرار نیست از شماها خداحافظی کنم، از امروز من هم شدم بخشی از مجله «راه زندگی». همه جا گفتم صد بار دیگه هم تکرارش می کنم، بازی در سریال «یادآوری» اول از لطف خدایی بود که خیلی هوایم را داشته و داره، چون داره نشونم می ده که حواسش به من هست. دوم دعاهای مامانم که کافیه به چشمام نگاه کنه می دونه و می فهمه چی تو دلم می گذره و بعد هم اعتماد و اطمینان بجای آقای قاسم زاده اصل که امیدوارم رو سفیدشون کرده باشم. از تو ممنونم که امروز رو برام تبدیل کردی به یک خاطره خوب، با اینکه یه کم مشغله کاری ام زیاد بود و چند باری قرارمون عقب و جلو شد اما تو به من و کارم احترام گذاشتی.

این برام خیلی با ارزشه. از همه و تک تک تون را با همه چیزهای خوبی که در کنارتون هست می سپارم به خدای بزرگ که همه دارایی هر آدمی است. راه زندگی تون مثل خورشید گرم و روشن.

راه زندگی/ شماره ۳۹۴/ نیمه دوم بهمن ماه ۹۲/ گفتگو: پرستو فولادی نژاد/ صفحه ۴۶