دل تنگی

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

تکراریند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

دعوت شعر

به آستان تو پر می کشم به دعوت شعر
قلم به یاد تو گل می دهد به حضرت شعر
صدای پای کسی می رسد هوا ابریست
تو و حکایت باران من و حکایت شعر
من و حکایت چشمی که می شود مهمان
شبی به چای تغزل شبی یه شربت شعر
شبی به شربت شعر از تو می نویسم و بعد
ستاره می شمرم سالها به حسرت شعر
اگر قلم به جز از تو نوشته باشد هم
امان نمی دهدش لحظه ای شکایت شعر
شکایت از تو ندارم که دیر می آیی
شکایت من ازین مردم است و غربت شعر
کجاست آنکه دلم را به نام می خواند؟
کجاست آنکه به او می رسد اشارت شعر:
زمان آمدن آن بهار نزدیک است
دوازده غزل از تو گذشته ساعت شعر!

زمانش رسیده برگردی

گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده برگردی

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید
به دفتر غزلم ای قصیده برگردی

زمان آن نرسیده کرامتی بکنی
قدم به خانه گذاری به دیده برگردی؟

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبز ترین آفریده برگردی

گمان کنم که زمانش…گمان کنم حالا
که پلک شاعری من پریده برگردی

نگاه کن! به خدا بی تو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی

شاعر: نغمه مستشار نظامی

افسوس که عمرى پى اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعى نخریدیم

پس سعى نمودیم که ببینیم رخ دوست
جان ها به لب آمد، رخ دلدار ندیدیم

ما تشنه لب اندر لب دریا متحیّر
آبى به جز از خون دل خود نچشیدیم

اى بسته به زنجیر تو دل هاى محبّان
رحمى که در این بادیه بس رنج کشیدیم

چندان که به یاد تو شب و روز نشستیم
از شام فراقت چو سحر گه ندمیدیم

اى حجّت حقّ پرده ز رخسار برافکن
کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه
در راه تو از غیر خیال تو رهیدیم

اى دست خدا دست برآور که ز دشمن
بس ظلم بدیدیم و بسى طعنه شنیدیم

شمشیر کَجَت، راست کند قامت دین را
هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

نوشته شده توسط یه چشم به راه، یه دلتنگ


در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم

شاعر: سید حمید رضا برقعی

خطاب به امام زمان(عج)
من:
مثل هر بار برای تو نوشتم:
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره،
مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ …
تو کجایی؟ تو کجایی… "
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز، طرفدار ندارد، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش، زیاد است
که گویند: به اندازه یک «بدر» علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!

جواب امام زمان:
تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی((تو کجایی؟ تو کجایی؟))
باز گویی که مگر کاستی ای، بُد ز امامت، ز هدایت، ز محبت،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم، ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد…
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی!!!
هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی.
خواهش نَفس شده یار و خدایت،
و همین است که تأثیر نبخشند به دعایت،
و به آفاق نبردند صدایت.
و غریب است امامت.
من که هستم،
تو کجایی؟!!
تو خودت! کاش بیایی.!
به خودت کاش بیایی

نوشته شده توسط یه منتظر