چشمهایمان می گردد، گاهی به سینک ظرفشویی که کرونا یی آنجا نشسته و به ما لبخند می زند و گاهی به اعلام ساعت یک ظهر و وزارت بهداشت که آخرین آمار بیماران کرونا را اعلام می کند، گاهی نگاهمان به صفحه تلویزیون و گاهی به گروههای تلگرامی واتس آپی و قهقهه زدن های به آیلاند.

دلمان با شنیدن هر روز آمارهای این مریضی کوفتی هوری پایین می ریزد، در این هیاهوی جان هایی که رخت می بندند میبینیم عده ای کوله بار بسته و جاده شمال را گز می کنند اما عده ای هنوز برای نان درآوردن در کوچه و پس کوچه های شهر سرگردان و دستفروشی میکنند...

زیر لب فحشی می دهیم که چرا قرنطینه نمی شود، اما آنکه به نان شبش محتاج است با قرنطینه چه کند؟

سوال ها در مغزمان می لولد، چرا دولت.... چرا مردم... چرا بی توجهیم به کرونا...

گونی گونی ماسک و دستکش در انبارها کشف می شود اما هنوز داروخانه محلمان نه ماسک دارد و نه دستکش...

دلمان میخواهد زودتر همه چی درست شود و به عشق و حالمان برسیم، با غروب سواحل فلان کشور سلفی بگیریم و به همبرگر چاقمان گاز بزنیم...
اما....
حال سخن گفتن نیست ولی آن دخترک گلفروش، راننده تاکسی با خروارها قسط و بدهی و اجاره و... چه می شوند؟؟

ما را ببخشید که اینقدر خودخواهیم... اگر مستاجرمان اجاره اش دیر شود قیل و قال راه می اندازیم و اگر همسایه مان گشنه باشد کور می شویم.

ما انسانها چه قدر خودخواهیم...

دلمان شور می زند، چشمهایمان می گردد و بر سینک ظرفشویی قفل می شود نکند کرونایی آنجا باشد.

مصطفی حسینی