حادثهای که برای ناوشکن آمریکایی یواساس ساموئل بی. رابرتز در سال ۱۹۸۸ رخ داد—زمانی که یک مین دریایی ایرانی بدنه این کشتی را شکافت و آن را تا مرز نابودی پیش برد—امروز بیش از هر زمان دیگری بهعنوان یک هشدار تاریخی قابل تامل است. این رویداد نهتنها آسیبپذیری ذاتی شناورهای نظامی آمریکا در آبهای محدود و پیچیده خلیج فارس را نشان داد، بلکه ثابت کرد که برتری تکنولوژیک، در برابر راهبردهای نامتقارن ایران، تضمینی برای امنیت نیست.
این تنها نمونه نیست. یک سال پیش از آن، در جریان عملیات اسکورت نفتکشها در سال ۱۹۸۷، نفتکش غولپیکر بریجتون که با پرچم آمریکا در حال حرکت و تحت حفاظت ناوهای آمریکایی بود با یک مین برخورد کرد. در صحنهای که بهسرعت به نماد شکست عملیاتی تبدیل شد، این نفتکش آسیبدیده ناچار شد در جلوی کاروان حرکت کند و عملاً نقش «مینروب» را برای ناوهای جنگی ایفا کند. این رویداد، یکی از آشکارترین نشانههای ناتوانی آمریکا در تضمین امنیت کامل حتی در قالب یک مأموریت محدود اسکورت بود.
اکنون، با بازگشت ایده اسکورت نفتکشها در تنگه هرمز از سوی دولت دونالد ترامپ، همان پرسشهای بنیادین دوباره مطرح شدهاند:
آیا ایالات متحده واقعاً قادر است امنیت این شاهراه حیاتی انرژی را تأمین کند؟ و مهمتر از آن، آیا هزینههای چنین اقدامی قابل تحمل است؟
واقعیت میدانی نشان میدهد که پاسخ به هر دو پرسش، با تردیدهای جدی همراه است.
تنگه هرمز، برخلاف تصور رایج در محافل غربی، صرفاً یک گذرگاه دریایی نیست؛ بلکه یک میدان پیچیده از تهدیدات چندلایه است که طی دههها توسط ایران طراحی و تقویت شده است. مینهای دریایی، قایقهای تندرو، موشکهای ساحلبهدریا، پهپادها و حتی شناورهای بدون سرنشین، همگی بخشی از یک معماری بازدارندگی هستند که بهطور خاص برای بیاثر کردن برتری کلاسیک نیروی دریایی آمریکا شکل گرفتهاند.
در چنین محیطی، حتی پیشرفتهترین ناوشکنهای آمریکایی با وجود سامانههای پدافندی پیچیده در برابر تهدیدات ارزانقیمت، اما پرتعداد، بهشدت آسیبپذیرند. ساختار تکبدنهای این شناورها، آنها را در برابر مینها و حملات نزدیک، بهویژه در آبهای کمعمق، بسیار شکننده میکند. به بیان ساده، یک مین چند هزار دلاری میتواند یک ناو چند میلیارد دلاری را از چرخه عملیات خارج کند.
از همین روست که حتی در محافل نظامی آمریکا نیز اذعان شده که شرایط برای آغاز عملیات اسکورت «مناسب نیست». فرماندهان نظامی بهخوبی میدانند که ورود به چنین مأموریتی، بدون کاهش اساسی توان تهاجمی ایران، به معنای پذیرش ریسکهای غیرقابل پیشبینی است.
نکته کلیدی اینجاست: ایالات متحده نهتنها باید از نفتکشها محافظت کند، بلکه باید بتواند مسیر را پاکسازی، تهدیدات را شناسایی و بهصورت مداوم کنترل کند. این یعنی حضور دائمی، فرسایشی و پرهزینه در محیطی که ابتکار عمل در آن، بهطور سنتی در اختیار ایران بوده است.
در همین چارچوب، محدودیتهای واقعی ناوگان دریایی آمریکا نیز اهمیت تعیینکنندهای دارد. از مجموع حدود ۷۰ تا ۷۵ ناوشکن فعال نیروی دریایی آمریکا، معمولاً تنها حدود یکسوم آنها یعنی چیزی در حدود ۲۴ تا ۲۶ فرونددر هر مقطع زمانی در مأموریتهای عملیاتی در نقاط مختلف جهان حضور دارند. یکسوم دیگر در چرخه آمادهسازی برای اعزام قرار دارند و یکسوم نهایی در حال تعمیرات اساسی، بهروزرسانی یا استراحت عملیاتی هستند. این یعنی حتی در بهترین حالت، ظرفیت واقعی قابل تخصیص به یک مأموریت متمرکز مانند اسکورت در تنگه هرمز، بسیار محدودتر از آن چیزی است که در ظاهر به نظر میرسد.
این محدودیت ساختاری، زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بدانیم همین ناوشکنها در حال حاضر درگیر مأموریتهای متعددی از شرق آسیا تا اروپا و دریای مدیترانه هستند. بنابراین، تمرکز نیروی کافی برای ایجاد یک چتر امنیتی پایدار در خلیج فارس، نهتنها دشوار بلکه از نظر راهبردی پرهزینه است.
برخلاف روایتهای رسمی، حتی سناریوهای پیشنهادی برای اسکورت مانند استفاده از چند ناوشکن برای همراهی محدود نفتکشها بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، بیانگر محدودیت است. چنین آرایشهایی نهتنها پوشش کاملی ایجاد نمیکنند، بلکه خود به اهدافی متحرک تبدیل میشوند که میتوانند از سوی مجموعهای از تهدیدات نامتقارن مورد حمله قرار گیرند.
چالش اصلی، نه عبور یک کاروان، بلکه تداوم این روند است. اسکورت یک یا دو کاروان شاید از نظر فنی ممکن باشد، اما حفظ جریان پایدار تجارت انرژی در شرایطی که هر لحظه امکان حمله وجود دارد، مسئلهای کاملاً متفاوت است. اینجاست که مفهوم «فرسایش راهبردی» وارد میدان میشود—راهبردی که ایران بهخوبی بر آن مسلط است.
در چنین شرایطی، حتی اگر آمریکا بتواند بهصورت مقطعی عبور برخی کشتیها را تضمین کند، این موفقیت تاکتیکی نمیتواند به یک دستاورد راهبردی تبدیل شود. چرا که ایران نیازی به توقف کامل جریان انرژی ندارد؛ کافی است سطحی از نااطمینانی را حفظ کند تا شرکتهای بیمه، مالکان کشتیها و بازارهای جهانی، خود بهصورت داوطلبانه عقبنشینی کنند.
نشانههای این وضعیت از هماکنون قابل مشاهده است. شرکتهای کشتیرانی بهدلیل ریسکهای بالا و هزینههای سرسامآور بیمه، تمایلی به بازگشت به مسیرهای پرخطر ندارند. حتی در صورت حضور نظامی آمریکا، این ملاحظات اقتصادی میتوانند اثرگذاری هرگونه عملیات اسکورت را بهشدت محدود کنند.
از سوی دیگر، تهدید قایقهای تندرو که در طول سواحل ایران پراکندهاند یکی از پیچیدهترین چالشها برای نیروی دریایی آمریکا محسوب میشود. این شناورها، که میتوانند بهسرعت ظاهر و ناپدید شوند، در ترکیب با جغرافیای خاص منطقه، به ابزاری مؤثر برای ایجاد اختلال تبدیل شدهاند. شناسایی، رهگیری و نابودی آنها، نهتنها دشوار بلکه نیازمند منابع گسترده اطلاعاتی و عملیاتی است.
به همین ترتیب، جنگ مین نیز یکی از مؤثرترین ابزارهای ایران در این نبرد محسوب میشود. پاکسازی مینها، فرآیندی زمانبر، پرهزینه و بسیار خطرناک است که خود نیازمند اسکورت و حفاظت جداگانه است. این یعنی هر اقدام آمریکا برای افزایش امنیت، بهطور پارادوکسیکال، نیازمند ایجاد لایههای بیشتری از حفاظت است چرخهای که بهسرعت به پیچیدگی و هزینه میافزاید.
در سطح کلانتر، اتکای آمریکا به متحدان نیز با چالش مواجه شده است. بسیاری از کشورهای اروپایی تمایلی به مشارکت در یک مأموریت پرریسک در شرایط درگیری فعال ندارند. این بدان معناست که برخلاف برخی ادعاها، ایالات متحده ممکن است ناچار شود بهتنهایی بار این عملیات را به دوش بکشد موضوعی که خود بر فشارهای نظامی و سیاسی خواهد افزود.
در نهایت، باید به یک واقعیت بنیادین اشاره کرد: تنگه هرمز، بهدلیل موقعیت جغرافیایی و اشراف کامل ایران بر سواحل آن، محیطی نیست که بتوان آن را از بیرون «کنترل» کرد. هرگونه تلاش برای تحمیل کنترل خارجی، ناگزیر با واکنش و مقاومت مواجه خواهد شد—واکنشی که میتواند بهسرعت به یک چرخه تصاعدی از تنش تبدیل شود.
بر همین اساس، طرح اسکورت نفتکشها بیش از آنکه یک راهحل پایدار باشد، به یک ریسک راهبردی شباهت دارد؛ ریسکی که تجربههای شکستخوردهای مانند ماجرای بریجتون و آسیبدیدگی یواساس ساموئل بی. رابرتز بهخوبی آن را تأیید میکنند.
در مقابل، آنچه از دل این معادله بیرون میآید، تثبیت یک واقعیت ژئوپلیتیکی است: برتری در خلیج فارس، نه صرفاً از دل فناوری، بلکه از ترکیب جغرافیا، راهبرد و اراده شکل میگیرد—عواملی که ایران طی دههها بهطور سیستماتیک در اختیار گرفته است؛ و همین مسئله است که هرگونه مداخله نظامی مستقیم در این منطقه را، برای هر قدرت خارجی، به یک قمار پرهزینه و نامطمئن تبدیل میکند.


