"قطعه ۴۲"؛ تکه ای از قلب ایران

اینجا «قطعه ۴۲» است؛تکه‌ای از قلب این سرزمین اینجا فقط بخشی از یک آرامگاه نیست؛

اینجا نبضِ ایستاده‌ی ایران است که زیر خاک می‌تپد.

اینجا، زمین آرام نیست زمین، خاطره دارد.

هر وجبش، قصه‌ای‌ست که با خون نوشته شده؛

قصه‌ی نوزادی که هنوز دنیا را درست ندیده بود،پیرمردی که تمام عمرش را پای همین خاک گذاشت،مادری که هنوز لالایی‌اش در گوش باد مانده اینجا «روضه‌ی مجسمِ غیرت و غربت» است.

در قطعه ۴۲، شهادت، یک واژه‌ی ساده نیست؛گاهی یک نفر است و گاهی خانواده‌هایی که با هم آمده‌اندو حالا با هم، زیر خاک خوابیده‌اند.

اینجا، بعضی‌ها را با یک دست شناخته‌اند،بعضی‌ها را با یک تکه لباس،و بعضی‌ها…هیچ‌وقت شناخته نشدند.

پیکرهایی که دیگر شبیه «تن» نبودند،اما ردای «شهادت» بر تنشان خوب نشسته است.پای هر قبر،چند نفر نشسته‌اند؛

یکی قرآن می‌خواند،یکی آرام اشک می‌ریزد،یکی فقط خیره مانده و یکی هنوز باور نکرده که این خاک،آخرین آغوشِ عزیزش است.

باران که می‌بارد،انگار آسمان هم طاقت نمی‌آورد؛اشک‌هایش را می‌ریزد روی شانه‌ی زمین تا شاید کمی سبک شوداما مگر می‌شود؟

ناگهان فریاد یک مادر،تمام قطعه را می‌شکافد:«قربون قدت برم… کجا رفتی خوشگل من…؟بدون من کجا رفتی…؟»و آن لحظه،دیگر هیچ‌کس غریبه نیست.

همه،مادرند.همه،داغدارند.اینجا،اگر دلت شکسته باشد،می‌بینی کنارت کسی نشسته که دلش هزار تکه‌تر از توست اینجا شبیه کربلاست اینجا،عاشورا هنوز تمام نشده است.

و هر روز اربعین شهیدی است که از این زمین خاکی به آسمان آبی پرکشیده است.

روضه های اینجا فقط مرثیه نیست؛میراث است؛

میراثی برای بیداری. برای اینکه یادمان نرود آزادی و امنیت با شعار نیامده با پیکرهای بی‌جان آمده است.

برای اینکه بدانیم بقای این کشور با خون همین عزیزان تضمین شده است.و برای اینکه بفهمیم ایران،فقط یک خاک نیست؛

ایران،امید همین جان‌هایی‌ست که زیر این خاک خوابیده‌اند.اینجا «قطعه ۴۲» است تکه‌ای از قلب ایران که هنوز می‌تپد.

صفورا ترقی