به گزارش افکارنیوز،

چهارشنبه شب روز ۲۳ دی ماه سال ۹۵ بود . محمد پسر شهید والا مقام مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها حشمت الله سهرابی ، که دوست صمیمی علی آقای ما بود ، در منزل ما مشغول بازی بودند . با همان صدا و لحن کودکانه اش آمد داخل آشپزخانه و به من گفت : خاله فردا حاج قاسم میاد منزل ما . در دلم شوقی برپا شد . با خود گفتم چه سعادتی از این بالاتر و به حال خانواده شهید سهرابی غبطه خوردم .

اخبار سیاسی- آن شب گذشت . ۸ صبح پسر بزرگم آقا محمدحسین با حالتی دلواپس از خواب بیدار شد و گفت : مامان ساعت چند است ؟ گفتم ۸ صبح . قرار بود حاج قاسم ساعت ۹ صبح برای دیدار خانواده شهید به منزل آنها برود .

محمد حسین خوشحال که به موقع از خواب بیدار شده به من گفت : خیلی دوست دارم برم جلوی بلوک و وقتی حاج قاسم از آنجا رد میشود ایشان را زیارت کنم . من هم موافقت کردم و محمد حسین آماده شد و رفت .

بالاخره حاج قاسم با تاخیر ۲ ساعته رسیدند و محمد حسین در سرمای زمستان صبر کرد تا بتواند سردار دلها را زیارت کند

ایشان سلام و احوالپرسی کرده بودند و به منزل شهید تشریف بردند .ولی باز هم پسر من دلش نیامده بود به خانه برگردد و در آنجا صبر کرده بود تا موقع برگشت هم یکبار دیگر ایشان را زیارت کند.

وقتی حاج قاسم برگشته بودند ، محمد حسین از ایشان سوال کرده بودند که شما فقط به منزل شهدای مدافع حرم تشریف میبرید ؟ سردار هم در جوابش گفته بودند که نه من به همه خانواده شهدا سر میزنم . محمد حسین هم گفته بود مادر من هم دختر شهید هست و سردار مهربان ما در جواب گفته بودند حتما به مادر شما هم سر میزنم .

گویا وقتی داخل ماشین رفته بودند، شهید حسین پور جعفری که همراه ایشان بودند و از رفقای صمیمی همسر بنده و در آخر هم همراه با سردار بهشتی شدند ، خطاب به سردار گفته بودند ، ایشان پسر آقای ... از نیروهای ستاد فرماندهی هستند.

سردار سوال کرده بودند مگر همسر آقای ... فرزند شهید بودند و شهید پورجعفری گفته بودند بله . سردار هم فرمودند که پس هماهنگ کنید تا قبل از رفتن به منزل دختر شهید برویم .

آقای پورجعفری با همسرم که در ماموریت بودند تلفنی هماهنگ کردند. وقتی همسرم پشت تلفن به من خبر دادند ، نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم . دچار استرس شده بودم . سریع بچه ها را آماده کردم و گفتم اگر زنگ خانه را زدند خودم در را باز میکنم .

حدود یک ربع بعد بود که زنگ خانه به صدا درآمد . حال عجیبی داشتم پر از استرس و خوشحالی همراه بغض که از من جدا نمیشد . شاید باورتان نشود احساس میکردم میخواهم در را برای پدرم که ۳۳ سال پیش به درجه رفیع شهادت نائل شده بود ، باز کنم .

در را باز کردم و سردار عزیز را دیدم که در چهره نورانی اش پر از مهربانی و محبت بود . سلام کردم . از من پرسیدند اینجا منزل دختر شهید است ؟ و بنده در جوابشان گفتم بله بفرمایید داخل .

بسیار ساده و صمیمی بودند . روبروی مبلی که ایشان نشسته بودند قاب عکس پدرم بود .

از من پرسیدند چند سالت بود که پدرت شهید شد ؟ در چه عملیاتی ؟ و چند سوال دیگر ..

مدتی که در منزل ما بودند فقط من را دخترم خطاب میکردند

بعد از ۳۳ سال اولین باری بود که حس میکردم با پدرم گفتگو میکنم . بچه هابم را مثل یک پدربزرگ مهربان در آغوش گرفته بودند و میبوسیدند . حال و هوای دل من و بچه هایم دیگر زمینی نبود . پسر بزرگم مدام اشکهایش را پاک میکرد . خود سردار پیشنهاد دادند که از ایشان و بچه ها عکس یادگاری بگیرم . به محمد حسین گفتند که یک برگه کاغذ بیاور تا برای پدرت مطلبی را بنویسم . و در آن متن به جای پدرم سفارشم را به همسرم کردند که هوای دخترم را داشته باش.

1

محمد حسین به ایشان گفت دوست داشتم بزرگ میبودم و مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها میشدم . آرزویم این است در رکاب شما باشم و سردار دلها در جواب محمد حسین فرمودند : شما باید خود را برای جنگ با صهیونیست آماده کنید و ان شاءالله در رکاب آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشید .

حاج قاسم به من گفتند : من بک خواسته از شما دارم . برای من دعا کنید که من محتاج دعای شما هستم . اگر فرزندان شهدا برای من دعا کنند حتما من به آرزویم که شهادت است میرسم . من در جوابشان گفتم : دعا میکنم همیشه پیروز و سربلند باشید و سایه شما بر سر نظام اسلامی ما باشد . دلم نمی آید برای شهادت شما دعا کنم . هنوز خیلی زود است . ولی ایشان دوباره از من خواستند برای شهادتشان دعا کنم . من هم گفتم شما هم هر وقت به حرم حضرت زینب و حضرت رقیه سلام الله علیهما میروید از دخترتان یادتان نرود .

در آخر هم محبت کردند و هدایایی را به فرزندانم و بنده دادند و خداحافظی کردند و رفتند . ما هم تا جلوی بلوک ایشان را همراهی کردیم . وقتی سوار ماشین شدند دوباره گفتند دخترم یادت نرود برای من خیلی دعا کن . بنده هم گفتم چشم و رفتند و دل ما را هم با خود بردند .

حال من و بچه هایم دگرگون بود . محمد حسین فقط سجده شکر بجا می آورد و اشک میریخت . روز به یادماندنی بود که بزرگترین و بهترین هدیه به من به خاطر فرزند شهید بودنم برایم به یادگار ماند .

بعد از اینکه بنده حاج قاسم را دیدم به این فکر کردم که یک نفر با این همه مشغله کاری در ایران و خارج از کشور چطور برای همه وقت میگذارد و دل خانواده شهدا را بدست می آورد .

دوست داشتم هرطور شده از ایشان تشکر کنم . واقعا هیچ وقت در زندگی ام توقعی نداشتم که کسی برای من وقت بگذارد ولی نمیخواستم از اینهمه لطف و مهربانی راحت بگذرم . با همسرم مشورت کردم و ایشان گفتند که میتوانند پیغام مرا به حاج قاسم برسانند . من هم تصمیم گرفتم با چند سطر از ایشان تشکر کنم و همسرم نامه مرا به دست ایشان رساند و باز هم طبق معمول لطف و مهربانی ایشان شامل حال من شد و همان موقع جواب نامه مرا با نهایت اخلاص و تواضع دادند و با دعاهای زیبایشان در نامه ، زندگی مرا بیمه کردند و نوشتند که" وصیت میکنم این نوشته را در کفنم بگذارند و یقین دارم که ناجی من در آن تنگنای تاریک خواهد بود ".

3

2

روزی که خبر شهادت سردار را شنیدم ، طاقت از کف دادم و دوباره احساس کردم پدرم شهید شده است . با هماهنگ دوستم که از مسئولان شهرک شهید دقایقی محل سکونت خانواده سردار بود ، به خانه آنها رفتم تا پیغام آن وصیت را ابلاغ کرده و عرض تسلیت کنم .

و حالا هر روز و هر لحظه ، آن دیدار براین مرور میشود .( روحش شاد و یادش جاودانه و راهش پر رهرو ).

گزارش توسط خانم ترقی