به گزارش افکارخبر، خداوند متعال برای هدایت مردم پیامبران ر مبعوثکرد و پس از ختم نبوت، امامان و اوصیاء را قرار داد. اما به موازات پیامبران و امامان، مدعیان دروغینی نیز بوده اند که رهزن عقاید مردمان شده اند.

یکى از راه هاى شناخت پیامبران و امامان راستین از مدعیان دروغین، " معجزه " و " کرامت " است.

فرق بین معجزه و کرامت نیز این است که: معجزه امر خارق العاده ای است که به دست پیامبران خدا صورت می گیرد و همراه بودن با " ادعای نبوت " و " تحدی(هماوردطلبی) " از ویژگی های مهم آن است؛ اما کرامت پدیده ای است که از طرف اولیاء الهی و پیروان راستین پیامبران انجام می گیرد و گرچه دارای خصیصه خرق عادت است ولی با مبارزه طلبی و ادعای نبوت که از خصوصیات معجزه است همراه نیست.

آنچه در پی می آید دو نمونه از کرامات امام محمد تقی جواد الائمه(ع) است که در سالگرد شهادت ایشان به خوانندگان ابنا تقدیم می گردد.



کرامت اول

«شیخ مفید(ره)» از محمد بن حسان از على بن خالد نقل کرده است که:

من در سامراء بودم که گفتند مردى را از شام آورده و زندان انداخته ‏اند چون ادعا کرده که من پیغمبرم! این سخن بر من گران آمد و خواستم او را ببینم. با زندانبانان رفاقت کردم تا اجازه دادند پیش او بروم.

بر خلاف شایعه ‏اى که راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلى است. گفتم: درباره تو مى‏ گویند که ادعاى نبوت کرده‏ اى و علت زندان رفتنت همین است؟

گفت: حاشا که من چنین ادعایى کرده باشم، جریان من از این قرار است:

من در شام در محلى که گویند: رأس مبارک امام حسین را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخیز برویم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بودیم که دیدم در مسجد کوفه هستم، فرمود: این جا را می ‏شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد کوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بیرون آمدیم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه دیدم که در مسجد مدینه هستیم.

به رسول خدا(ص) سلام کرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتیم ناگاه دیدم که در مکه هستیم، کعبه را طواف کرد، من هم طواف کردم.

بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بودیم که دیدم در جاى خودم که در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم که خدایا او کى بود و این چه کار؟! یک سال از این جریان گذشت که دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت کرد که با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به کوفه و مدینه و مکه برد و به شام برگردانید.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم می ‏دهم به آن خدایى که بر این کار قدرت داده بگو تو کیستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم.

من این جریان را به دوستان و آشنایان خبر دادم، قضیه منتشر گردید تا به گوش محمد بن عبدالملک زیات رسید. او فرمان داد مرا به زنجیر کشیده به این جا آوردند و این ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جریان تو را به محمد بن عبدالملک زیات برسانم؟ گفت: برسان.

من نامه‏ اى به محمد بن عبدالملک وزیر اعظم معتصم عباسى نوشته، جریان او را باز گفتم، وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص کردن ما نیست، به آن کس که تو را از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه برد و باز به شام برگردانید و همه را در یک شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد کند.

على بن خالد گوید: من از دیدن جواب نامه، از نجات او مأیوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بى خود به این طرف و آن طرف مى‏دوند، گفتم: جریان چیست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجیر و مدعى نبوت، از دیشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نیست به آسمان و یا به زیر زمین رفته و یا مرغان هوا او را ربوده‏ اند؛ على بن خالد، زیدى مذهب بود، از دیدن این ماجرا معتقد به امامت گردید و اعتقادش خوب شد.

منبع: الارشاد مفید: ص ۳۰۵. همچنین «مرحوم کلینى» این ماجرا را در کافى: ج ۱ ص ۴۹۲ باب مولد أبى جعفر محمد بن على الثانى(ع) و «علامه مجلسى» آن را در بحارالانوار: ج ۵۰ ص ۳۸ - ۴۰ نقل کرده اند.



کرامتی دیگر

«شیخ کلینی(ره)» در کتاب کافی بابی تحت عنوان " آنچه به سبب آن ادعای حقّ و باطل از یکدیگر جدا می گردد " تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابی العلاء نقل کرده است که گفت:

از یحیی بن اکثم قاضی سامراء – بعد از آن که او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد علیهم السلام سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزی وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد علیه السلام را دیدم که در آنجا طواف می کند، درباره مسایلی که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود.

به ایشان عرض کردم: می خواهم سؤالی از شما بپرسم ولی بخدا قسم خجالت می کشم. امام علیه السلام فرمود: من از آن سؤال به تو خبر می دهم قبل از آن که بپرسی، می خواهی سؤال کنی که امام کیست؟

عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است. فرمود: من امام هستم.

عرض کردم: نشانه ای می خواهم تا یقین کنم.

آن حضرت در دست خود عصایی داشت. وقتی من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت: " " إنّ مولای امام هذا الزمان و هو الحجّة. " یعنی: براستی مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.

منبع: اصول کافی، ج ۱، ص ۳۵۳.