به گزارش افکارنیوز،

اشعار زیبایی از غلامرضا سازگار به مناسبت شهادت امام صادق(ع) را در این مطلب مشاهده می کنید.

چه ظلم‌ها که به اولاد مصطفی کردند

خدا گواست به آل علی جفا کردند

گلوی تشنه بریدند از حسینش سر

سر مقدس او را به نیزه‌ها کردند

امام چارم ما را به شام آوردند

میان خلق ورا خارجی صدا کردند

امام پنجم ما را به زهر کین کشتند

بسا ستم که به آن حجت خدا کردند

به بیت حضرت صادق هجوم آوردند

قیامتی دگر از این ستم به پا کردند

سر برهنه دل شب ز خانه‌اش بردند

چه ظلم‌ها که به آن نجل مصطفا کردند

در آن سیاهی شب، اهل بیت آن مظلوم

گریستند و برای پدر دعا کردند

همه سواره و او را پیاده می‌بردند

نه رحم کرده، نه از حضرتش حیا کردند

سه بار تیغ کشیدند بهر کشتن او

عجب به عهد رسول خدا وفا کردند!

امام صادق ما را به زهر کین کشتند

مدینه را زغمش دشت کربلا کردند

هزار مرتبه نفرین حق بر آن قومی

که خط خویش ز آل علی، جدا کردند

برای غصب خلافت زدند زهرا را

چه شد که کودک ششماهه را فدا کردند

به جای شاخۀ گل بار هیزم آوردند

حقوق فاطمه را پشتِ در ادا کردند

بسوز و شعله برافروز از جگر «میثم»

که حمله بـر حرم وحی کبریا کردند

شعر شهادت امام صادق(ع)

سال‌ها آب شدم سوخت ز پا تا به سرم

آخر ای زهر جفا شعله زدی بر جگرم

کشت منصور ستم پیشه ز بیداد مرا

کاش می‌کرد دمی شرم ز جد و پدرم

دلِ شب بود که دشمن به سرایم آمد

برد از خانه برون وقت نماز سحرم

سال‌ها داغ بنی‌فاطمه را می‌دیدم

کس ندانست که یک عمر چه آمد به سرم

من جگرپارۀ زهرایم و باید به چه جرم

عوض گل جگر پاره برایش ببرم

بارها تیغ کشیدند پی کشتن من

بارها سیل بلا برد به موج خطرم

دشمن آن لحظه که بر خانۀ من آتش زد

یاد آمد ز غم مادر نیکو سیرَم

دل شب خصم مرا برد به قصر منصور

یاد از بزم یزید آمد و از طشت زرم

«میثم» از تربت بی‌شمع و چراغم پیداست

که چو جد و پدرم از همه مظلوم‌ترم

شعر سازگار برای شهادت امام صادق(ع)

ای اشک چشم ما همه وقف عزای تو

دل‌های دوستان همه صحن و سرای تو

چشمم سوی مدینه دلم جانب بقیع

گرم زیارت حرم با صفای تو

از لحظه‌ای که خاک لحد بر تو چیده شد

خاک بقیع نه! دل ما گشت جای تو

آیا در بقیع شبی باز می‌شود

تا در کنار قبر تو گریم برای تو؟

بردند دست‌بسته تو را سوی قتلگاه

با آنکه بود عرش خدا جای پای تو

ای صد مسیح زندۀ ذکر شبانه‌ات

خاموش شد چگونه صدای دعای تو

آخر ز زهر کین جگرت پاره پاره شد

ای پاره‌های دل، گُل بزم عزای تو

تشییع شد چو پیکر پاک تو تا بقیع

می‌کرد گریه ختم رسل در قفای تو

چون شمع، آب شد بدنت از شرار زهر

ای جان عالمی همه بادا فدای تو

تنها نه «میثم» ... از غم و اندوه و غربتت

آگه کسی نگشت به غیر از خدای تو

شعر شهادت امام صادق (ع) سازگار

تنها نشد ززهر ستم آب، پیکرت

یک عمر ریخت آتش اندوه بر سرت

هر روز بود روز تو از دود آه شب

هر لحظه ریخت خون دل از دیدۀ ترت

چشمت زدور بود به ذریّۀ رسول

بردند سوی مقتلشان از برابرت

آن شب که شعله گشت زکاشانه ات بلند

یاد آمد از شکستن پهلوی مادرت

بردند دست بسته تو را چون علی، ولی

سیلی نخورد پشت در خانه همسرت

خصمت نگاه داشت سه ساعت به روی پا

دیگر نبود بسته دو بازوی خواهرت

تیغ ستم سه بار به قتلت کشیده شد

دیگر نخورد چوب به لب های اطهرت

بودند اهل بیت تو بعد از تو بس عزیز

دیگر اسیر خسم نگردید دخترت

این غم مرا کشد که به شهر مدینه نیست

جز بوسۀ نسیم به قبر مطهّرت

غربت نگر که پشت در بستۀ بقیع

صورت نهد به دامن دیوار، زائرت

در حیرتم چگونه کفن شد جنازه ات

چیزی نمانده بود زاندام لاغرت

(میثم) گدای تواست مرانش زکوی خویش

ای مهر و مه دو خاک نشین سائل درت

-------------------------

افتاده خزان در چمن حضرت صادق

یثرب شده بیت الحزن حضرت صادق

افسوس که از آتش زهر ستم خصم

شد آب تمام بدن حضرت صادق

بالله قسم اهل مدینه نشنیدند

جز حرف خدا از دهن حضرت صادق

افسوس که دیگر عرق مرگ نشسته

بر برگ گل یاسمن حضرت صادق

سر تا به قدم گوش شده شهر مدینه

در آرزوی یک سخن حضرت صادق

جا دارد اگر در غم آن پیکر رنجور

خون گریه کند پیرهن حضرت صادق

مسموم شد از زهر، ولی زیر سم اسب

پامال نگردید تن حضرت صادق

گردید در غصه به روی همگان باز

شد بسته چوبند کفن حضرت صادق

قبر و حرم و زائر او هر سه غریبند

در شهر و دیار و وطن حضرت صادق

(میثم) همه گریان حسینند اگر چه

گریند به یاد محن حضرت صادق

---------------------------------------------

 

آسوده شدم خصم ستم کار مرا کشت

یک بار مگوئید که صد بار مرا کشت

گه روز مرا برد پیاده سوی مقتل

گه تیغ کشید و به شب تار مرا کشت

بردند به مقتل به برم آل علی را

داغ غم صد لالۀ بی خار مرا کشت

هر روز به یک شعله زد آتش جگرم را

هر لحظه به یک محنت و آزار مرا کشت

من نجل علی بودم و دشمن به همین جرم

با دشمنی حیدر کرار مرا کشت

آن روز که زد خصم به کاشانه ام آتش

فریاد میان در و دیوار مرا کشت

آن شب که عدو از ره کین دست مرا بست

ززنجیر و تن عابد بیمار مرا کشت

(میثم) زسرشک غم و خون جگر خود

بنویس که منصور جفا کار مرا کشت

-----------------------------------------------

آن طایر بهشتی تنها در آشیانه

چون شمع در دل شب می سوخت عاشقانه

سوزش شرار سینه، ذکرش ترانه ی دل

آهش به اوج افلاک اشکش برخ روانه

کی دیده زاهدی را وقت عبادت شب

با دست بسته دشمن بیرون برد ز خانه

او با کهولت سن با قامت خمیده

این با قساوت قلب در دست تازیانه

کاهیده بُد تن او کز بهر کشتن او

منصور لحظه لحظه بگرفت از او بهانه

آن زادۀ پیمبر ارثیّه اش ز حیدر

این بود کز سرایش آتش کشد زبانه

هر چند سوخت از دود و شعله افروخت

دیگر نخورد یارش سیلی در آستانه

آوخ که کشت منصور او را به زهر و انگور

دردا که گشت خاموش آن گریۀ شبانه

هفتاد سال عمرش هفتاد سال غم بود

هر لحظه دید بیداد از فتنۀ زمانه

آن عزّت رفیعش آن غربت بقیعش

جز تلّ خاک نبود از قبر او نشانه

«میثم» اگر چه در خاک مدفون شد آن تن پاک

تا روز حشر باشد این نور جاودانه

---------------------------------------------

 

عالم ز آه تیره تر از صبح محشر است

خون جگر به دیده ی آل پیمبر است

شهر مدینه گشت عزا خانۀ وجود

رخت سیاه بر تن زهرا و حیدر است

گفتم چه روی داده که از خاطرم گذشت

امشب شب یتیمی موسی ابن جعفر است

گریند بر امام ششم هفت آسمان

در نُه فلک قیامت عظمای دیگر است

جسمی که آب شد ز جفا زیر خاک رفت

در قلب آب و خاک از این داغ آذر است

خواهی اگر که بوسه زنی بر مزار او

قبرش کنار تربت زهرای اطهر است

آتش زدند خانه او را حرامیان

این اجر خوبی پدر و ارث مادر است

جز تلّ خاک نیست نشانی از آن مزار

الحق که ننگ آل سعود ستمگر است

قامت خمیده تن شده مانند شمع آب

این شاهد جنایت منصور کافر است

بر او بریز اشک که این گریه نزد حق

با گریه بر حسین ثوابش برابر است

با آنکه بسته است به رویش در بقیع

«میثم» هماره چشم امیدش بر این در است

------------------------------------------

ای دو صد یوسف صدّیق به صدق تو گواه

ای علوم همه با کوه کمالت پر کاه

دو جهان زنده ی چشم تو به یک نیم نگاه

تا زمان هست تو از گردش چرخی آگاه

شهریاران سر کوی تو گدای سر راه

شیخ والای ائمّه ولی امر الّه

صدق تابنده چراغی بود از مکتب تو

علم تا علم شود بوسه زند بر لب تو

عرشیان دسته ای از خاک نشینان تواند

فرشیان از همه سو دست به دامان تواند

علم ها گوهری از لعل دُر افشان تواند

حلم ها ذکر خوشی بر لب خندان تواند

بحرها تشنه ی یک قطره ی باران تواند

سرو قدّان جهان سر به گریبان تواند

علم از روز ازل سائل دیرینه ی تو است

آنچه در سینه خلق است در آیینه ی تو است

لاله ای نیست که از دامن بستان تو نیست

طایری نیست که در باغ ثنا خوان تو نیست

آیه ای نیست که محتاج به برهان تو نیست

گوهری نیست که از بحر خروشان تو نیست

ذرّه ای نیست که از مهر درخشان تو نیست

پدر شیمی جز جابر حیّان تو نیست

علم تو مشعل و خلق و دو جهان انجمنی

آیة الکرسی از کرسی درست سخنی

سرّ سروّ علن از تو است امام صادق

فیض هر انجمنی از تو است امام صادق

حسن خلق حسن از تو است امام صادق

سبزی این چمن از تو است امام صادق

سیر چرخ کهن از تو است امام صادق

همگان را سخن از تو است امام صادق

تا که این چار ام و هفت اب و نه طاق است

مؤمن طاق تو در عالم هستی طاق است

دهر دانشگه و استاد سخن دانش تو

کلّ قرآن سخن داور و برهانش تو

حق به دور تو کند گردش و میزانش تو

مؤمن پاک بود پایه ی ایمانش تو

درد جان نیز طبیبش تو درمانش تو

علم نور است ولی مشعل تابانش تو

تا زمان است و به هر مرحله می تازد علم

از تو می گوید و دائم بتو می نازد علم

پشرو تر بسی از دور زمان مکتب تو است

ثمر خون حسین ابن علی بر لب تو است

راه حق مذهب تو مذهب تو مذهب تو است

آسمان شیفته ی زمزمه های شب تو است

نفس سوختگان شعله ی تاب و تب تو است

نور قرآن ز درخشنده گی کوکب تو است

اهل توحید که این قدر مجلّل دارند

هر چه دارند ز توحید مفضّل دارند

باغبانی و بود ملک جهان گلزارت

گرم تا دامنه ی حشر بود بازارت

گوهر وحی فرو ریخته از گفتارت

بوسه ی علم بود بر لب گوهر بارت

دیدن روی خداوند بود دیدارت

ای طبیبانِ همه خلقِ جهان بیمارت

ای خوش آن یار که تو یار و طبیبش باشی

خوشتر آن درد که تنها تو طبیبش باشی

ای که خوانده است خداوند به قرآن نورت

نوری و سینه خوبان دو عالم طورت

ملک جان خانه ی دلها همگان معمورت

انس و جنّ و ملک و حور و پری مأمورت

چه جفاها که رسید از ستم منصورت

کرد از خانه و از شهر پیمبر دورت

بود آگاه عدو از محن جانکاهت

برد با فرق برهنه سوی قربانگاهت

کثرت سنّ تو و این همه آزار ای وای

آفتاب حق و بیداد شب تار ای وای

برق شمشیر و رخ حجّت دادار ای وای

دوست در سلسه ی دشمن غدّار ای وای

خانه ی حجّت حقّ و شرر نار ای وای

صدمۀ خار ستم بر گل بی خار ای وای

پاسخ آنهمه خوبی شرر آذر بود

بیت آتش زده ارثیّه ای از مادر بود

آخر از زهر جفا رفت وجودت در تاب

جگر خونجگر پاره ی زهرا شد آب

ریخت از دیده ی یاران به عزای تو گلاب

جگر موسی جعفر شد از این داغ کباب

بعد از آن غریب و مظلومیت و رنج و عذاب

بوتراب دگری باز نهان شد به تراب

در عزای تو جهان صحنه ی محشر گردید

تازه در ماتم تو داغ پیمبر گردید

ای سلام همه بر تربت بی زوّارت

غم بسیار محبّان ز غم بسیارت

به چه تقصیر عدو این همه داد آزارت

وامصیبت که چه کردند به قلب زارت

برد سر بر فلک از خانه شرار نارت

ریخت اعجاز خلیل از لب گوهر بارت

شد خموش آتش و بهر تو دل عالم سوخت

بیشتر از همه زین غم جگر «میثم» سوخت

---------------------------------------------

سینه لبریز شد آخر زشرار جگرم

می زنم آب بر این شعله زاشگ بصرم

شب و تنهایی و سجّاده و اشگ و من و یار

به چه تقصیر شکستند نماز سحرم

وقتی از خانه کشیدند برونم دل شب

نه عبا بود به دوش و نه عمّامه به سرم

کوه های غم عالم به سر دوش من است

با وجودی که خمیده است زپیری کمرم

من پیاده به روی اسب و سوار ابن ربیع

ضعف بر پا و عرق بر رخ همچون قمرم

تا نهم جای عصا دست روی شانه ی او

کاش می بود به همراه در آن شب پسرم

شکر لِلّه که دادی تو نجاتم ای زهر

می برم شِکوه زمنصور به جدّ و پدرم

آب گردید تنم چون جگر پاک حسن

پاره شد چون بدن جدّ غریبم جگرم

در میان غل و زنجیر بنی اعمامم

برد در مقتلشان خصم زپیش نظرم

قبر بی شمع و چراغم به همه می گویند

من در این دورو زمان از همه مظلومترم

«میثم» از سوز دل و نظم جگر سوز بگو

که چه آمد به سر از فرقه ی بیدادگرم

---------------------------------------------

حضرت صادق مگر فرزند پیغمبر نبود

یا مگر ریحانه ی صدّیقه ی اطهر نبود

با چه تقصیر و گنه بر خانه اش آتش زدند

اجر نشر دانش او شعله ی آذر نبود

اجر و پاداش رسول و عترت مظلوم او

در دل شب حمله بر باب الله اکبر نبود

نیمه شب کز خانه می بردند صاحب خانه را

بر روی دوشش عبا عمامه اش بر سر نبود

از برای بردن مولا کس از ابن ربیع

سنگدل تر، بی حیاتر، بلکه ظالم تر نبود

او پیاده می دوید و این به اسب خود سوار

گوئیا در سینه ی تنگش نفس دیگر نبود

دیدن بابا در آن حالت پسر را می کشد

خوب شد همراه بابا موسی جعفر نبود

از شرار زهر مثل شمع سوزان آب شد

غیر تصویری به جا زآن نازنین پیکر نبود

پاره پاره قلبش از انگور زهر آلوده شد

از بنی العبّاس جز این شیعه را باور نبود

بعد عمری سوختن بر قلب او آتش زدن

این ستم بالله روا بر آل پیغمبر نبود

«میثم» آن روزی که شد پیکر پاکیزه دفن

محشر شهر مدینه کمتر از محشر نبود

-------------------------------------------------------

بر جان آفرینش منصور زد شراره

قلب امام را کرد با زهر پاره پاره

شوّال شد محرّم بالله قسم از این غم

باید که ناله خیزد از قلب سنگ خاره

بر آن عزیز حیدر این بود ارث مادر

کز خانه اش به گردون بالا رود شراره

در بین راه آن شب جانش رسید بر لب

از بس که دید آزار از خصم دون هماره

او روی زین نشسته این با دو دست بسته

این پشت سر پیاده او پیش رو سواره

یا مصطفی! نگاهی از دل بر آر آهی

بر پاره ی تن خود یک لحظه کن نظاره

با قتل صادق تو قرآن ناطق تو

داغ تو در مدینه تکرار شد دوباره

دشمن شراره اش ریخت در سینه لحظه لحظه

منصور بارها کرد بر قتل او اشاره

هر چند دخترانش دیدند داغ بابا

دیگر نبردشان خصم از گوش گوشواره

گردید ماه رویش در ابر خاک، پنهان

دیگر نداشت بر تن از زخم ها ستاره

«میثم» امام صادق مظلوم از این جهان رفت

با رنج بی حساب و با درد بی شماره