شیوا ابراهیمی در پستش نوشت:

آفتاب درست پشت من؛ بالای سر دریاچه داشت غروب می کرد که افسانه خواست که این لحظه را ثبت کند. داشتم به تمام روزم فکر می کردم..

حالا در این روزها که بیش از یک سالی را پشت سر گذاشته ایم که مدام فکر کردیم «کارد به استخوان رسیده» ولی گذر روزهای بعد، به ما ثابت کرده که همچنان می شود سخت تر و سخت تر شود و ما آدمها عجب موجودات سخت و چغری هستیم؛ بیشتر و بیشتر به کیفیت لحظات اهمیت می دهم، برنامه می ریزم برای دقایقم و سعی در لذت جویی از دنیا به سبک خودم دارم..هر کسی لذت هایش برای خودش معلوم است.. من دوشنبه ی زیبایی داشتم، کافه و مطالعه و خلوت و موسیقی خوب و دریافت مطالب جدید و پیاده روی و معاشرت با دوستی که لذت معاشرتش برایم غیر قابل توصیف است و لذت پربار بودن لحظات و شعف وشور و در عین حال آرامش درونم بی مانند است و همین.

و البته نه همینِ همین، که بیشتر از زندگی می خواهم و در صددم و در جستجو؛ ولی روزهایی هست که غنای دقایق و ظرایف اتفاقات به ظاهر ساده، برای منِ نکته بین، لذتی را خلق می کند که در پایان روز فکر می کنم «امروز به واقع زندگی کردم.»

عکس از زیباترین افسانه

B9412250.png