دکتر حجت الله نوری استاد علوم سیاسی طی یادداشتی درباره مذاکرات ایران و آمریکا پس از جنگ ۱۲ روزه و رمضان نوشت: در شرایط حساس کنونی که کشور و منطقه از دو جنگ پیچیده تا حدی عبور کرده، بحث توافق ایران با آمریکا مجدداً بر سر زبانها افتاده است. اما پرسش اساسی این است: آیا مذاکره و توافق با دشمنی که سابقهای جز بدعهدی و خصومت ندارد، منطقی به نظر میرسد؟ این یادداشت پاسخی به همین پرسش کلیدی است.
۱-فرصت تنفس برای تجهیز میدان با خرید زمان
مذاکره در شرایط فعلی، نه به معنای عقبنشینی، بلکه «خرید زمان راهبردی» است. جنگهای طولانی، منابع مادی و معنوی کشور را تحلیل میبرد. مذاکره هوشمندانه این فرصت را میدهد تا ضمن تداوم آمادهسازیهای نظامی و زیرساختی، نفسگیری مجدد برای مراحل احتمالی بعدی صورت گیرد. بخشهای مختلف نظامی و دفاعی نیروهای مسلح در این فرصت با حداکثر توان خود اقدام به ترمیم و ارتقای سطح توانمندهایشان مینمایند
۲.اتمام حجت با افکار عمومی داخلی و خارجی و بستن راه بهانهجوییها
یکی از مهمترین کارکردهای مذاکره در شرایط کنونی، «اتمام حجت» است. اگر ایران پیشنهاد مذاکره را رد کند، دشمن این بهانه را خواهد داشت که «طرف ایرانی خواهان صلح نیست». مذاکره (حتی در قالب تبادل پیام) نشان میدهد که جمهوری اسلامی همواره آماده راهحلهای عادلانه است، اما این طرف آمریکایی است که به تعهدات خود پایبند نبوده و نیست. این تاکتیک، افکار عمومی جهان و حتی بخشهایی از افکار عمومی داخلی را با خود همراه میکند. به ویژه اینکه بخشی از بدنه نخبگانی غربزده در جامعه، مستمرا کشور و نظام را به جنگطلبی متهم میکنند. ۳
۳.گامی حقوقی برای اقدامات بعدی ( مدیریت تنگه هرمز، اخذ غرامت و ...)
مذاکره صرفاً یک فعل سیاسی نیست؛ یک «اقدام حقوقی» نیز محسوب میشود. برای طرح دعاوی بعدی علیه آمریکا - مانند عوارض ارائه خدمات در تنگه هرمز یا دریافت غرامت جنگهای تحمیلی - نیاز به مستندات حقوقی و بینالمللی وجود دارد. مذاکره، بستری برای ثبت رسمی مواضع، شرطگذاریها و اثبات بدعهدی طرف مقابل فراهم میکند.
۴.تهدید و ارعاب دشمن در پای میز مذاکره
نباید این واقعیت را فراموش کرد که میز مذاکره خود یک «میدان نبرد و جنگ سفید» است. وقتی ایران با دستپر و از موضع قدرت پای میز میآید، میتواند با افشای نقاط ضعف دشمن، ائتلافسازی علیه او و طرح خواستههای غیرمنتظره، او را در موقعیت ضعف قرار دهد. تجربه اخیر نشان داده که آمریکا در مذاکره با ایران بارها دچار وحشت تاکتیکی شده است. در عین حال باید به چند نکته اصولی و مهم نیز توجه داشت:
اول: سیاست های راهبردی نظام که قاعدتا مذاکرات اسلام آباد هم جزیی از آن به حساب می آید، با اشراف، هماهنگی، اطلاع و نقشآفرینی مقام معظم رهبری انجام میشود. در دوران امام شهید نیز بسته به مصلحت، گاهی مجوز صادر و گاهی رد میشد. اکنون نیز همین سیره سیاسی ساری و جاری است.
دوم: هیچ کس در داخل به پایبندی دشمن خوشبین نیست. اجماع کامل وجود دارد که آمریکا ذاتاً بدعهد است. بنابراین کشور و نیروهای مسلح هرگز از شرایط جنگی خارج نمیشوند. مذاکره به معنای خلع سلاح یا توقف آمادگیها نیست.
سوم: ابزارهای فشار ایران - از جمله کنترل راهبردی تنگه هرمز یا اقدام علیه پایگاههای دشمن در منطقه - حتی در میانه مذاکرات نیز قابل استفاده است. شرایط تنگه هرمز هرگز به وضعیت قبل از جنگ بازنمیگردد. مذاکره به معنای تعلیق اقدامات بازدارنده نیست.
چهارم: موضوعاتی که در گذشته مستقیم و یا غیرمستقیم وارد محورهای مذاکرات میشد (مانند توان موشکی، سیاست منطقهای و حتی جزئیات برنامه هستهای) اکنون روی میز نیستند. بحث هستهای منوط به «راستیآزمایی کامل» و «انجام عملی تعهدات از سوی آمریکا» خواهد بود، نه پیششرط امروز.
پنجم: برخلاف گذشته که آمریکا برای ایران در مورد نقش منطقهای شرط میگذاشت، امروز ایران شرط میگذارد. نمونه روشن: گره زدن مذاکرات به مسئله لبنان و توقف تجاوزات. این تغییر توازن قدرت در میز مذاکره بیسابقه است.
با توجه به نکات فوق میتوان گفت، مذاکره با آمریکا پس از دو جنگ، یک «ضرورت تاکتیکی» است برای خرید زمان، اتمام حجت، تکمیل ابزار حقوقی و بهرهبرداری روانی علیه دشمن. اما این مذاکره هیچ ربطی به «اعتماد» و «خوشبینی» ندارد. ملت ایران بارها هزینه خوشبینی به غرب را پرداخته است. امروز با چشمانی باز، زیر سایه رهبری و با حفظ کامل توان دفاعی و ابزارهای راهبردی (از موشک تا تنگه هرمز)، پا به این عرصه میگذاریم تا حقوق خود را با قدرت بگیریم، و بدعهدیهای دشمن را هم در تاریخ ثبت کنیم.