زینب؛ شکوه ایستادگی، زینت رسالت

برای تو می‌نویسم، ای زینب! ای بانوی آفتاب و آیینه؛ ای زینتِ نام پدر، ای شکوهِ ایمان و تفسیرِ بلندِ صبر؛ ای که آمدنت، بشارتِ شکفتنِ گلی بود که عطر نجابتش از دامان فاطمه برمی‌خاست و ریشه در آسمان داشت.

تو آمدی تا جهان، معنای دیگری از زیبایی را به تماشا بنشیند؛ زیباییِ روحی که در اوج رنج، سربلند می‌ماند و در هنگامه طوفان، تکیه‌گاه دل‌های شکسته می‌شود. آمدی تا تاریخ بداند لطافت و صلابت، چگونه در یک وجود جمع می‌شوند؛ چگونه می‌توان از تبار مهر بود و آذرخش خشم بر ستم، از خاندان عفت بود و فریاد رسوایی بیداد، از جنس حیا بود و در برابر تحقیر و تهمت، قامت اعتراض برافراشت.

ای دخترِ علی! ای پرورش‌یافته دامان زهرا! تو از همان خانه‌ای برخاستی که حقیقت در آن نفس می‌کشید و عشق، زبانِ مشترک اهلش بود. در مکتب پدر، درس دانایی آموختی و در آغوش مادر، آیین نجابت و مهربانی را به جان نشاندی؛ اما روزگار، برای تو سرنوشتی فراتر از تمام درس‌ها رقم زده بود. تو باید معلمِ صبر می‌شدی، مفسرِ عشق، راویِ حماسه و نگهبانِ حقیقت.

چه کسی گمان می‌کرد آن دخترِ برگزیده خاندان وحی، روزی در میان هیاهوی دشمنان، چنان خطبه بخواند که کاخ‌های غرور بلرزد و خوابِ غفلت از چشم تاریخ بگریزد؟ چه کسی باور می‌کرد بانویی که در آغوش پیامبر آرام گرفته بود، روزی تکیه‌گاه دل‌های داغ‌دیده‌ای شود که تمام هستی‌شان را در کربلا جا گذاشته‌اند؟

زینب جان! تو در کربلا، تنها شاهد یک حماسه نبودی؛ خود، فصل دیگری از آن حماسه شدی. وقتی آسمان بر زمین تنگ آمد و داغ، از هر سو شعله کشید، تو ایستادی؛ نه از آن رو که رنج را نمی‌شناختی، بلکه از آن رو که ایمان را عمیق‌تر از رنج می‌شناختی. تو آموختی که گاهی بزرگ‌ترین شجاعت، نه در میدان شمشیر، که در میدان کلام است؛ آنجا که حقیقت باید از میان غبار تحریف عبور کند و صدای مظلوم، از دیوارهای بلند بیداد بگذرد.

تو روایتگرِ عاشورا شدی تا خونِ شهیدان، در سکوتِ فراموشی نماند؛ تا حماسه حسین، در حصار زمان محبوس نشود؛ تا جهان بداند که می‌توان اسیر بود و آزادگی را معنا کرد، می‌توان داغدار بود و امید آفرید، می‌توان از میان آتش گذشت و پرچم حقیقت را همچنان برافراشته نگاه داشت.

ای بانوی صبر و بصیرت! قلم، در برابر عظمت تو چه می‌تواند بنویسد؟ کدام واژه تابِ توصیف شانه‌هایی را دارد که بار سنگین مصیبت را به دوش کشیدند و خم نشدند؟ کدام شعر می‌تواند شکوه آن حنجره‌ای را بسراید که در اوج اندوه، رساترین فریاد تاریخ شد؟

تو آیه‌های توانایی انسان را سرودی و به جهان آموختی که صبر، تسلیم در برابر حادثه نیست؛ ایستادن در برابر فراموشی حقیقت است. تو نشان دادی که ایمان، چگونه از دلِ اندوه، نیرویی می‌سازد که هیچ طوفانی توان خاموش کردنش را ندارد.

میلادت، تنها سالروز آمدن دختری از خاندان نور نیست؛ میلادِ شکوهی است که در قامت یک زن تجلی یافت، میلادِ صدایی که قرن‌هاست در گوش تاریخ طنین‌انداز است، میلادِ بانویی که نامش با عفت و شهامت، با مهر و معرفت، با صبر و بصیرت گره خورده است.

میلادت مبارک، ای زینب!

ای زینتِ پدر، ای دخترِ آفتاب، ای تفسیرِ بلندِ آزادگی؛ جهان هنوز به تماشای قامت استوار تو ایستاده است و تاریخ، هنوز در برابر عظمت نامت سر تعظیم فرود می‌آورد.

باشد که از تو بیاموزیم چگونه در روزگار تلاطم، آرامشِ ایمان باشیم؛ چگونه در برابر بیداد، صدای حقیقت؛ و چگونه در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی، چراغی روشن برای دل‌های دیگران.

سلام بر روزی که آمدی، بر روزهایی که ایستادی و بر حقیقتی که تا همیشه، با نام تو زنده خواهد ماند.

صفورا ترقی