به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر "افكار" آنچه در ادامه كه ميآيد چند خاطره از زندگي شهيد رجايي است:

تخم مرغ رنگی را حلال کن!

یک بار که آقای رجایی برای صله‌ی رحم به قزوین آمده بود، به من گفت: بیا به اتفاق هم به مغازه ی فلان بقال برویم. گفتم برای چه؟ گفت: در بین راه به تو می گویم. وقتی به راه افتادیم، گفت: کلاس دوم ابتدایی که بودم، بدون اینکه پولی بدهم یکی از تخم مرغ های این مغازه را برداشتم. از آن به بعد هر وقت از جلوی این مغازه رد می شوم، احساس گناه می کنم. حالا می خواهم بدهی ام را بدهم و حلالیت بخواهم. گفتم: من نمی آیم، خودت تنهایی برو، حالا صاحب مغازه می گوید لابد این هم مثل او دزدی کرده است! گفت: پس تو نزدیک مغازه بایست. من هم قبول کردم و به طرف مغازه رفتیم، ولی تا در مغازه رسیدم دست مرا گرفت و به داخل کشاند. آنگاه با صراحت به صاحب مغازه گفت: آقا! من محمد پسر کربلایی عبدالصمد علاقبند هستم و چند سال قبل این قضیه برای من پیش آمده است، حالا آمده ام دِین خود را ادا کنم!

صاحب مغازه که از برخورد او خوشش آمده بود، گفت: خدا پدرت را بیامرزد. بچه بودی، ما هم حلال کردیم! ایشان زیر بار نرفت و گفت: نمی شود، آن موقع قیمت تخم مرغ ۱۵ شاهی بود، به نرخ امروز ۳۰ شاهی می دهم.



نان خشخاش نمی خرم

گاهی با هم به نانوایی می رفتیم. به مرور متوجه شدم ایشان نان خشخاش نمی خرد. یک بار علت را پرسیدم، گفت: «چون نانوا به بهانه ی نان سفارشی با خشخاش معمولا آن را زودتر و گاهی به نوبت به ما می دهد. طبیعتا ما هم حق و نوبت دیگران را تضییع می کنیم. هم چنین برای این کار(پرداخت دو ریال برای چند دانه خشخاش) به گرانی دامن می زنیم و زمینه ی بی عدالتی را فراهم می کنیم».



درپی اغذیه فروشی

در دوران معلمی، گاهی که فرصت نداشتیم برای نهار به منزل برویم، به یکی از ساندویچ فروشی های میدان امام حسین علیه السلام می رفتیم و ساندویچ می خوردیم. در آن زمان چون اکثر اغذیه فروشی ها آبجو داشتند، من و ایشان تقید خاصی داشتیم که از مغازه ای ساندویچ بخریم که حدود شرعی را رعایت کند و آبجو و مشروب نداشته باشد. گاهی دو سه خیابان را می گشتیم تا مغازه ی مورد نظرمان را پیدا بکنیم. با این حال بعضی ها که ادعای مسلمانی هم داشتند، می گفتند: این سختگیری یعنی چه؟ به فرض هم که مشروب باشد، ما که نمی خوریم و کاری به آنها نداریم، پس چه فرقی می کند که از چه کسی ساندویچ بخریم!

استثنا نداریم


سابقه ی آشنایی من و آقای رجایی به سال ۱۳۳۹ برمی گردد. در آن زمان، سرپرستی دبیرستان کمال را برعهده داشتیم. یک بار یکی از دوستان پسر عمومی من که در این مدرسه درس می خواند، مردود شد و چون طبق مقررات مدرسه در سال بعد از وی ثبت نام نمی کردند، من با توجه به سوابق دوستی مشترک، در نامه ای به آقای رجایی نوشتم که این دانش آموز را که وضع مالی خوبی هم ندارد، از این قانون مستثنی کنید تا ثبت نام بشود.
وقتی ایشان نامه ی مرا دید، زیر آن نوشت: به رغم علاقه ای که به تو دارم، عالماً و عامداً این کار را انجام نخواهم داد.
قصه ی برادرزاده ی آقای رجایی از این شگفت آورتر است. او که در خانه و زیرنظر آقای رجایی زندگی می کرد، نیم نمره از درس شیمی کم آورده بود و رجایی در مقابل درخواست ما تنها حاضر شد به همکارش بگوید که اگر درس را فهمیده نیم نمره اش را بدهید و اگر نفهمیده ارفاق نکنید و همان طور که معلوم بود، چون نمره ی اضافی حق برادرزاده اش نبود، او آن سال مردود شد. یکبار هم شخصی که در خدمت به مردم منطقه، سابقه ی زیادی داشت، با خواهش اولیای یکی از دانش آموزان مردودی که با وی نسبت فامیلی داشت، به مدرسه ی کمال آمد تا با وساطت نام آن دانش آموز را بنویسد. چون ثبت نام این قبیل دانش آموزان خلاف مقررات مدرسه بود، هرچه اصرار کرد، آقای رجایی نپذیرفت. وقتی اصرار چند روزه ی او بی فایده ماند، به قصد تحصن تا شب در مدرسه ماند. آخرین لحظه که ما از مدرسه خارج می شدیم، آقای رجایی سرایدار را احضار کرد و گفت: این بزرگوار امشب تا هر وقت که مایل باشد، مهمان مدرسه است؛ به خواب و خوراکشان برسید تا حرمت او حفظ شود. بعد از رفتن ما آن شخص محترم تا پاسی از شب در مدرسه ماند ولی چون نتیجه ای نگرفت با اصرار دو خانواده(خود و دانش آموز مردودی) از خیر ثبت نام گذشت.



عذرخواهی از شاگرد

یکی از دانش آموزان دبیرستان کمال زودتر از مدرسه بیرون رفته و برای بعضی از دختران ایجاد مزاحمت کرده بود. وقتی این خبر توسط مشهدی محمد، مستخدم دبیرستان به آقای رجایی رسید، خیلی ناراحت شد، چون مدرسه ی کمال مدرسه ای مذهبی و ملی بود. برای همین صبح که به کلاس آمد او را از کلاس اخراج کرد. این تنها تنبیهی بود که از آقای رجایی سراغ داشتم. با این وصف بعد از نماز ظهر و عصر آن شاگرد را صدا کرد و جلوی همه ی بچه ها از او معذرت خواهی و طلب حلالیت کرد. با این که همه می دانستند آقای رجایی مقصر نیست. آن دانش آموز از این بزرگواری به گریه افتاد، چون آقای رجایی در مقابل بچه ها از او طلب حلالیت می کرد. اصلا سابقه نداشت یک معلم با این وضعیت از شاگرد مقصرش، آن هم در برابر همه ی بچه ها، عذرخواهی کند.

همرنگ حقیقت شو


آقای در بالای برگه امتحانی یک جمله آموزنده می نوشت. یک بار بالای ورقه امتحانی نوشته بود: «خواهی نشوی رسوا، همرنگ حقیقت شو» ایشان با این شعار خط بطلانی بر شعار معروف آن زمان که خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو، کشید و در حقیقت ذهن ما را متوجه انحرافی بودن آن اشعار کرد.

…یک روز در راهرو مدرسه با مقوایی بزرگ در دست، دنبال من می گشت. وقتی مرا دید، گفت: فلانی، اگر موافقی این نوشته را در جای مناسبی که در معرض دید دانش آموزان باشد، نصب کنیم. نوشته چنین بود: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.



برخورد با تقلب امتحانی

آقای رجایی تنها معلمی بود که وقتی امتحان می گرفت از فرد دیگری به عنوان ناظر و مراقب جلسه ی امتحان استفاده نمی کرد. گاه چند کلاس را در سالن بزرگ امتحانات مدرسه جمع می کرد و خودش هم پس از توزیع سوالات به صورت ایستاده یا نشسته در جلوی سالن قرار می گرفت و قرآن می خواند.

گاه گاهی هم به جلسه ی امتحان نگاهی می کرد که البته این نگاه با شناختی که از یک یک دانش آموزان داشت، سنجیده و حساب شده بود. از جمله یک بار خود من که حدود ۱۲ نمره را نوشته بودم چون از این نمره راضی نبودم به این طرف و آن طرف نگاه می کردم تا برای نمره ی بیشتر از کسی کمکی بگیرم.

رجایی تا متوجه شد، به طرف من آمد و بدون این که برخورد بکند و یا عکس العمل خاصی نشان دهد، ورقه ام را گرفت و رفت. روش ایشان این نبود که ورقه را پاره کند یا صفر بدهد و نمره ای را که می گرفته ایم ضایع کند، بلکه حداکثر برخوردش این بود که امکان و مجال تقلب را از دانش آموز می گرفت.



برو ته صف بایست

پس از پیروزی انقلاب که آقای رجایی در مدرسه ی رفاه فعالیت داشت و برنامه دیدارهای امام با مردم آغاز شده بود، یک روز به مدرسه ی رفاه رفتم تا ایشان را ببینم. از مدرسه بیرون آمد و قدری با هم صحبت کردیم. به او گفتم: دایی جان! ممکن است به داخل مدرسه بیایم و امام را ببینم؟ گفت: نه، اگر برای دیدن امام آمده ای، باید مثل همه ی این مردم که صف گرفته اند، بروی ته صف و آخر این صف بایستی.



آسفالت به رسم طاغوت

تا مدت ها پس از نخست وزیری آقای رجایی، من با اتومبیل هیلمنی که هنوز هم در اختیار دارم، ایشان را به منزل می رساندم، بدون اینکه حتی یک نفر محافظ و راننده همراه ما باشد. ایشان تا روز آخر هم اجازه نداد حتی یک پلیس جلوی منزل نگهبانی دهد و این امر پس از شروع ترورها نیز ادامه داشت. مدتی بعد وقتی متوجه شد از طرف شهرداری محل کوچه ی ایشان را آسفالت کرده اند، بسیار عصبانی شد و با شهردار آن منطقه آن حسابی دعوا کرد و گفت: چرا این کار را کرده ای، این ها رسوم طاغوتی است که تا یک نفر پست و مقامی پیدا می کند فوری جلوی منزلش را آسفالت می کنند.



سوءاستفاده از موقعیت و تضییع حقوق مردم


یک افسر شهربانی با سوءاستفاده از موقعیت، برگ مأموریتی را جعل کرده و با نشان دادن آن پانزده لیتر بنزین اضافی به داخل باک اتومبیل شخصی اش ریخته بود و در شرایط حساس آغاز جنگ و کمبود بنزین و صف های طولانی، وانمود کرده بود که چون مأمور انتظامی است حق دارد با سهمیه ی بیشتر و برخلاف نوبت بنزین دریافت کند!
قضیه را به نخست وزیری اطلاع دادند. مسئولان رسیدگی، جریان را تحت تعقیب قرار دادند و نتیجه را به استحضار وی رساندند. او به شدت از این نوع تخلف ناراحت بود، و اعتقاد داشت هر نوع سوءاستفاده، از طرف هر کارگزار دولت، به معنی تضییع حقوق مردم است، لذا به پیگیری نخست وزیری دستور داد قضیه را تا پایان امر تعقیب کند و خود چندین بار شخصا ماجرا را دنبال کرد و با طرح آن در جلسه ی مشترک وزرا و استانداران مقرر داشت کارگزاری که در پوشش قانونی سوءاستفاده می کند، به اشد مجازات برسد. او پیگیری این ماجرا را تا آن جا ادامه داد که برخی از مسئولان اظهار می داشتند: چرا نخست وزیر تا این اندازه به این کار کوچک اهمیت می دهد! آری، او می خواست با اعمال این سیاست، سوءاستفاده را در دستگاه دولت از ریشه بخشکاند.

مرا مهار کنید سوء استفاده نکنم!

از خصوصیات آقای رجایی این بود که به هرکسی که رفیق بود و می دانست اهل سوءاستفاده نیست، صریحا می گفت: شما باید هوای مرا داشته باشید تا از موقعیتی که دارم سوءاستفاده نکنم. به ما هم که در دفترشان، در ریاست جمهوری کار می کردیم تکلیف کرده بود که اگر از من کوتاهی یا رفتار غیرمطمئن و غیراخلاقی دیدید فوری بگویید و مرا مهار کنید.



پرتقال برای همه باشد از آن می خورم!

یک روز که در دفتر نشسته بودم، دیدم منشی آقای رجایی یک پرتقال برای ایشان پوست کند و به داخل اطاق برد. وقتی برگشت، دیدم حالت خاصی پیدا کرده است. پرسیدم: چه اتفاقی افتاد؟ گفت: آقای رجایی خیلی کار می کند و اصلا حواسش به خودش نیست. من از این روی پرتقال را پوست کندم که میل بکند، تا چشمش به بشقاب افتاد، گفت: اگر این میوه برای همه است، من هم می خورم وگرنه نمی خورم، چون شاه و بنی صدر هم از اول روحیه ی شاهی و بنی صدری نداشتند، بلکه با برخورد اطرافیان خود که اول یک گلابی، بعد دو پرتقال برای آنها پوست کندند، دچار این غرور و نفسانیات شدند و این حالت فرعونی در آنها ایجاد شد. پس شما کاری نکنید که من نیز به سرنوشت آنها دچار شوم.

*برگرفته از کتاب خواندنی ها از زندگی یک رئیس جمهور نوشته محمد عابدی میانجی