پسرم را کشتند چون معتقد بودند من مزدور خمینی هستم

 محمدعلی محبی اهل جاغوری از ولایت غزنی افغانستان است. همه اهالی جاغوری از شیعیان و محبان اهل بیت(علیهم السلام) هستند. آنها از همان قبل از انقلاب مقلد امام خمینی(ره) بوده‌اند.

 

محمدعلی پدرش را در کودکی از دست می‌دهد و در آغوش پر مهر مادرش قد می‌کشد. در 12،13 سالگی ازدواج می‌کند و صاحب دو فرزند می‌شود. هنوز سن و سالی ندارد که بشود به او جوان گفت اما دو فرزند دارد و درگیر جنگ با شوروی در افغانستان است. آرام و قرار ندارد؛ یا در مسجد محل کار انقلابی و تبلیغ می‌کند و یا در خط مقدم مبارزه با شوروی می‌جنگد.

 

انقلاب ایران که پیروز می‌شود، اهالی جاغوری هم خوشحال می‌شوند. هر روز در مسجدند و پای رادیوی ایران تا شاید صدای امام را بشنوند. دو سال از انقلاب گذشته و محمدعلی هم بالاخره صدای امام را با گوش‌های خودش می‌شنود. امام فرمان داده تا مردم جبهه‌را پر کنند. محمد علی 16 ساله است. هنوز هم نوجوان! ماجرا را به مادرش می‌گوید. مادر سریع او را مهیای سفر می‌کند. محمد علی باید به ایران برود و در جبهه برای امام و انقلاب بجنگد. آنها همه مقلد امام خمینی(ره) هستند، حرف امام نباید زمین بیفتد.

 

با همسر و فرزندانش خداحفظی می‌کند، مادرش سه بار دور او می‌گردد و بالاخره با او خداحافظی می‌کند. محمدعلی سراغ حجت الاسلام ابراهیمی می‌رود. او نماینده امام خمینی(ره) در افغانستان است. ابراهیمی نامه‌ای برایش می‌نویسد تا او را به ایران راه دهند و تاکید می‌کند که محمدعلی عازم جبهه است.

 

مهرماه 1359 روزهای آغازین جنگ ایران و عراق است. محمدعلی همان روزها تنهای تنها خودش را به ایران، مشهد، تهران، دوکوهه و در آخر به اهواز می‌رساند. او راننده خودروهای سنگین می‌شود و مسئول انتقال آب، غذا، مهمات، تجهیزات و ادوات زرهی می‌شود. محمدعلی آنقدر در جبهه پرتلاش است و بی وقفه کار می‌کند که رزمنده‌ها به او لقب «کِلِی» را می‌دهند. حالا محمدعلی کلی را همه می‌شناسند؛ نه به همنامِ آمریکایی‌اش بلکه محمدعلی کلی، جوان رزمنده افغانستانی است که تمام روز و شبش را در جاده‌ها و برای خدمت رسانی به جبهه‌ها رانندگی می‌کند. او همسفره فرماندهان شهیدی چون باکری، همت، خرازی، شوشتری، کاظمی و ... بوده است.

 

کسی باور نمی‌کند که او افغانستانی باشد،‌ رزمنده‌های ایرانی خیال می‌کنند او مشهدی است و حالا محمدعلی هم با این چیزها کاری ندارد، تکلیفش را انجام می‌دهد. او در جبهه ایران است که پسرش روح‌الله در همان جاغوری مورد سوءقصد طالبان قرار می‌گیرد و بشهادت می‌رسد. انگیزه ترور هم کارهای محمدعلی عنوان می‌شود. گفتند محمدعلی مزدور و جاسوس ایران شده است و خانواده‌اش نباید در افغانستان امنیت داشته باشند. او در همان سال‌های ابتدایی جنگ، پدرِ شهید می‌شود. محمد علی نام پسرش را به عشق امام خمینی(ره) روح الله گذاشته بود.

 

محمدعلی هشت سال در جبهه‌های ایران می‌جنگد. او در طول هشت سال فقط چهار روز به مرخصی می‌رود. جنگ تمام شده اما کار او تمامی ندارد. او برای آزادی قدس به ایران آمده، این را از امام یاد گرفت وقتی که گفت:«راه قدس از کربلا می‌گذرد». دو سه سال بعد از پایان جنگ مادرش را از دست می‌دهد اما بازهم در جبهه می‌ماند. محمدعلی تا سال‌1375 یعنی 9 سال بعد از پایان جنگ هنوز هم در منطقه عملیاتی اهواز مشغول است. حالا تازه فراغتی پیدا کرده که خانواده‌اش را از افغانستان به ایران بیاورد. او بالاخره همسر و تنها دخترش را بعد از 17 سال می‌بیند. 17 سال دوری از خانواده در سال 1376 تمام می‌شود.

 

او پس از مشکلات فراوانی که در ایران بخاطر مسائل تابعیتی و هویتی پیدا می‌کند، بدون هیچ پشتوانه مالی از سپاه اهواز هم جدا می‌شود. محمدعلی کلی حالا دو ماه است که چشمانش را بر اثر عوارض رانندگی‌های بی‌وقفه شبانه از دست داده است. او جانباز شیمیایی هم هست اما حالا نه کاری می‌تواند انجام دهد و نه کسی به کار او کاری دارد. تنها یک دوست و همرزم قدیمی دارد که در سال 1386 محمدعلی را از اهواز به کرج می‌آورد و خانه‌اش را در اختیار او قرار می‌‌دهد.

 

رزمنده پرتلاش افغانستانی بخاطر مشکلات بینایی‌اش روزهای سختی را می‌گذراند. روزهای سخت او مدت‌هاست آغاز شده است. فشار زندگی آنقدر طاقت فرسا شده که همسرش در یک نانوایی در همان کرج مشغول به کار شده است. همسر محمدعلی کلی پس از سال‌ها افتخار آفرینی قهرمانش، در کرج نانوایی می‌کند تا محتاج نان شب نباشند.

متن گفت‌وگو با محمدعلی کلی را بخوانید:

 

* خودتان را معرفی کنید.

 

اسم من محمد علی محبی بود، ولی زمانی که وارد جبهه شدم به دلیل فعالیت زیاد فامیل من عوض شد و به نام کِلِی من را شناختند. قبل از این که به ایران بیایم در افغانستان درس می‌خواندم. پدرم را زود از دست دادم و به همراه مادرم به کشاورزی مشغول بودم. ما مسجدی داشتیم و تمام اهالی آنجا جمع می‌شدیم و اخبار را گوش می‌دادیم.

 

* در کجا؟

 

در استان غزنی شهرستان جاغوری بودم.

 

* طیف مذهبی آنجا چگونه است؟

 

همه شیعه هستند.

 

* تا چه سالی در آن شهرستان بودید؟

 

حدوداً سالی که امام می‌خواستند بیاییند و ما اخبار را دقیق گوش می‌دادیم، تا شروع جنگ من آنجا بودم.

 

* متولد چه سالی هستید؟

 

من متولد اواخر 41 هستم. دقیق 16، 17 ساله بودم که ولایتم را ترک کردم و به ایران آمدم.

 

* در مسجد چه می‌کردید؟ از سنین نوجوانی می‌رفتید؟

 

من از بچگی به مسجد می‌رفتم. والدینم خیلی مذهبی بودند. از بچگی اولین کاری که می‌کنیم یادگیری قرآن است. در مسجد درس می‌خواندم و بعد از آن به مدرسه می‌رفتم. از 5-4 سالگی دیگر نماز را ترک نکردم. قضا شده است اما ترک نکردم.

 

* سابقه جهاد با شوروی هم داشتید؟

 

بله، آنجا هم فعالیت داشتم. در جنگ با روس‌ها شرکت داشتم. چندین عملیات شرکت کردم.

 

* امام خمینی را چطور شناختید؟

 

مادرم بسیار مذهبی بود. او عاشق امام (ره) بود.

 

* امام را از کجا می‌شناختند؟

 

امام (ره) مرجع تقلیدمان بود. من معذرت می‌خواهم اما ما بیشتر از ایرانی‌ها امام را می‌شناسیم چرا که ما برای تقلید ابتدا ریشه‌یابی می‌کنیم و بعد مقلد آن فرد می‌شویم. اول آیت الله خویی و بعد امام خمینی بودند. مردم ما کلاً مقلد امام خمینی بودند.

 

بعد از شروع جنگ، که شرکت در جهاد برای هر شیعه واجب است، با مادرم صحبت کردم و به او گفتم حرف امام (ره) است. مادرم خیلی فکر کرد و گفت می‌داند برادرم کوچک است و پدر از دست داده‌ام، اما باید به ایران بروم و در جبهه شرکت کنم.

 

* چند برادر بودید؟

 

من یک برادر بزرگ داشتم، در اداره راه و ترابری مزار شریف کار می‌کرد. ما در جاغوری بودیم و او در مزار شریف بود. وقتی امام (ره) دستور داد که جبهه ها خالی نماند، مادرم خواست آماده شوم و به ایران بیایم.

 

* صحبت های امام را خودتان شنیدید؟

 

بله. در مسجد از اخبار رادیو شنیدم. با مادرم که صحبت کردم اجازه رفتن به جبهه را داد. روز بعد از آن با اقوام خداحافظی کردم و به ایران آمدم. وقتی داشتم از خانه خارج می‌شدم وسط خانه من را نگهداشت و سه بار به دور من چرخید. به من گفت «تو برو به کمک آقا، مشکلی پیش نخواهد آمد».

 

 

 

* با چه کسی هماهنگ کردید که به ایران بیایید؟

 

امام خمینی نماینده ای به نام آیت الله ابراهیمی در افغانستان داشتند که خمس و ... را جمع آوری می‌کردند. از او نامه گرفتم که در مرز به من کاری نداشته باشند. تنها به ایران آمدم. به مرز ایران آمدم.

 

* در نامه چه نوشتند؟

 

نوشتند که من درخواست جبهه کرده‌ام و می‌خواهم به جبهه بیایم. من را معرفی کردند که از خاندان مذهبی هستم. داخل پرونده‌ام هنوز آن نامه را دارم. سر مرز نامه را نگاه کردند و از من پرسیدند «واقعا به جبهه می‌روی؟» گفتم «بله» و اجازه ورود دادند.

پسرم را کشتند چون معتقد بودند من «مزدور خمینی» هستم/ نهضت خمینی شکستنی نیست حتی اگر دولتی با آمریکا سر یک میز بنشیند

 

* بعد که وارد کشور شدید کجا رفتید؟

 

به مشهد رفتم. در مشهد حمام کردم و به زیارت امام رضا (ع) رفتم.

 

* در مشهد مهمان چه کسی بودید؟

 

هیچکس! کسی نداشتم. شب را در حرم امام رضا (ع) بودم. عجله داشتم. تا صبح هم زیارت کردم. پس از آن از مشهد به تهران آمدم.

 

* چند روز در مشهد بودید؟

 

یک شب. همان یک شب را هم در حرم خوابیدم. به تهران که رسیدم ماندم که چه کنم.

 

* اصلاَ برای چه به تهران آمدید؟ خب یکسره به جنوب می‌رفتید.

 

من بلد نبودم. به تهران آمدم. جایی به نام پارک ملت بود. دیدم کارگران افغانی کار می‌کنند. از آنها پرسیدم چه می‌کنید و مسئول شما کیست؟ آقای چگینی مسئول آنها بود. آقای چگینی که من را دید گمان کرد به دنبال کار هستم. برای او توضیح دادم و راهنمایی خواستم. فرد بسیار درستی بود. به من گفت باید به خیابان دکتر بهشتی بروم و به پادگان دکتر بهشتی خودم را معرفی کنم. به پادگان رفتم و نامه را نشان دادم. ثبت نام کردند و یک شب در پادگان خوابیدم. من را به پادگان اموزشی فلکه 4 تهران‌پارس فرستادند. الان این پادگان تبدیل به دانشگاه امام حسین (ع) شده است. آقای بابائی مسئول آموزش ما بود. به او گفتم که چه مهارت‌هایی دارم.

 

* از زمان جنگ با شوروی بلد بودید؟

 

بله. به من گفتند یکسری از تاکتیک‌ها را باید آموزش ببینم. خیلی فشرده آموزش دیدم. 12 مهر وارد پادگان شدم.

 

* چه تاریخی وارد ایران شدید؟

 

دقیقا را به یاد ندارم. همان تاریخ را به عنوان ورود به جبهه زدند. 10 روزی آموزش دیدم و بعد من را به اهواز فرستادند.

 

* چه سالی بود؟

 

سال 59. همان روزهای آغازین جنگ بود. من را به اهواز فرستادند. در جایی که جاده قطع شده بود اتوبوس ما را پیاده کرد. در طرف دیگر رودخانه اتوبوس دیگری ایستاده بود. ما سوار شدیم و به دوکوهه رفتیم. پادگان شهید کلهر بود، البته آن زمان شهید کلهر نبود. با همان رفیق‌های دوره آموزشی به اهواز رفتیم.

 

* افغانستانی دیگری هم دیدید؟

 

نه فقط من افغانی بودم. هر چه می گفتم من افغانی هستم کسی قبول نمی‌کرد! گمان می‌کردند مشهدی هستم. در عملیاتی در شط کارون بود که بعد از آن عملیات که خیلی پیشرفت داشتیم و مناطق زیادی را آزاد کردیم، دو هفته به ما مرخصی دادند. گفتند آماده باش باشید که وقتی زنگ زدیم باید برگردید.

به دفتر فرماندهی رفتم. مسئول عملیات ما آقای شاه‌حسینی بود. به آنها گفتم من افغانی هستم و در ایران خانه و زندگی ندارم. من را جایی ببرید که شبانه روز کار کنم. طوری نباشد که چهار روز عملیات باشد و دو هفته مرخصی بروم. در آن مدت من مرخصی نرفتم. فقط سال 78 و 79 من 4 روز مرخصی برای عروسی دخترم استفاده کردم. من را به قرارگاه مقدم جنوب بردند. گفتم که رانندگی بلد هستم و می‌توانم برای رساندن تجهیزات مختلف همکاری کنم. فرمانده این قرارگاه سردار شوشتری بود.

 

* در آنجا به عنوان راننده مشغول شدید؟

 

بله. ماشین را تحویل گرفتم و فردی را به خانه رساندم و موقع برگشت راه را گم کردم. اهواز تاریک بود. تا صبح سر فلکه اصلی شهر اهواز داخل ماشین خوابیدم و صبح زود به قرارگاه آمدم. در موقع ظهر از من خواستند از پادگان دکتر چمران غذاها را منتقل کنم. ماشین را بار زدم. یک نفر هم همراه من آمد. غذا را بردم و تقسیم کردم. دیگ را شستم و تحویل دادم. به من گفتند «مسیر را یاد گرفتی؟»، گفتم «بله». گفتند شب باید مهمات ببرم. از آنجا کارم شروع شد.

 

* در منطقه جنوب هیچ افغانستانی ندیدید؟

 

نه، اصلا ندیدم. تا سال 65 و 66 من افغانی ندیدم. آن سال چند افغانی دیدم که نیروی خدماتی بودند و پادگان را تمیز می‌کردند.

 

* اول که دوکوهه رفتید کسی نمی‌گفت شما افغانی هستید اینجا چه می‌کنید؟

 

اصلا. همه گمان می‌کردند مشهدی هستم. خودم را معرفی می‌کردم ولی آنها قبول نمی کردند.

 

* چرا قبول نمی‌کردند و برایشان عجیب بود یک افغانی در جنگ ایران و عراق باشد؟

 

من از عقیده و از خانواده خودم می‌گفتم ولی قبول نمی‌کردند، چون جوان هم بودند خیلی راحت نمی‌پذیرفتند.

 

* عقیده‌تان چه بود؟

 

این که مقلد امام خمینی هستم و در راه دین و مذهبم بسیار محکم هستم. اینها را می گفتم ولی قبول نمی‌کردند. تا زمانی که افغانی بیشتری در اهواز دیدم که به عنوان کادر خدماتی در جبهه بودند.

 

* کلا راننده ماندید؟

 

بله. ابتدا از اهواز برای آنها غذا می‌آوردیم و بعد آشپزخانه شماره های 1 و 2 و 3 و 4 تا 10 سمت جزیره جنوبی، آشپزخانه 1-10 سمت خرمشهر، آشپزخانه 1-10 سمت فاو و ... را تامین می‌کردیم. زمانی که این کارها را انجام می دادم به من ماشین سنگین دادند. یخ، سوخت، آب و... می‌بردم. در هفته اگر یک شب آرام می‌خوابیدم، می گفتم اصلا کاری نکردم و خستگی من رفع می‌شد.

 

* اولین ماشینی که دادند چه بود؟

 

نیسان بود. غذا و یخ و آب و مهمات می‌بردم.

 

* فقط به یک جبهه می‌بردید؟

 

نه، مثلا لشگر 21 امام رضای مشهد بود. لشگر 19 فجر شیراز بود. لشگر 25 کربلای مازندران بود. لشگر گلستان بود. لشگر 14 امام حسین اصفهان بود. لشگر نجف برای نجف آباد بود.

 

* از اشپزخانه غذا می‌گرفتید و به این جبهه ها می‌بردید؟

 

بله. البته غذا رساندن هم زیاد طول نکشید و به من ماشین سنگین تحویل دادند که مهمات برسانم.

 

* ماشین سنگین‌تان چه بود؟

 

کامیون بود. بعد از یکی ماه دوماه به من تریلی دادند. من هم مقداری کنجکاو بودم و جرثقیل و... را هم یاد گرفتم. عملیات هایی چون بدر و خیبر شروع شد و من در این عملیات ها کارهای زیادی کردم. تا صبح هم کار می کردم. بعد از این که وارد مهمات شدم روی تانک و توپخانه و ... رفتم.

 

* در عملیات خیبر چه ماموریتی داشتید؟

 

در این عملیات فرمانده به من گفت «جرثقیل بلد هستی؟»؛ به من رانندگی جرثقیل یاد دادند. گفتند به منطقه‌ای بروم که قطار پل‌های شناور را می‌آورد. پل‌های شناور را بار زدم و شب آنها را به جزیره بردم و خالی کردم؛ بعد پل ها را داخل آب انداختم. کارم این بود. کم‌کم مکانیک یاد گرفتم. هر کاری که لنگ می‌شدند من برای آنها انجام می دادم. بیمارستان های صحرایی های مختلف را با همین دستم خاکش را کندم و سنگرهایش را جا زدم.

 

* چه زمانی به افغانستان برگشتید؟

 

تا الان برنگشتم افغانستان.

 

* یعنی مادرتان را دیگر ندیدید؟

 

نه ندیدم. در همان 16 سالگی آخرین دیدار ما بود. سال 69 یا 70 به رحمت خدا رفت. من شب و روز جبهه بودم. یک روز و یک ساعت هم منطقه را تعطیل نکردم. کارم زیاد بود. اکثر فرمانده ها من را می‌شناختند و می‌خواستند من کارها را ردیف کنم. در هر چیزی وارد بودم و کارهای مختلف را انجام می دادم. بعد از جنگ کم‌کم عینکی شدم.

 

* غیر از نیروهای خدماتی که افغانستانی بودند، در عملیات ها افغانستانی دیدید؟

 

من ندیدم.

 

* فک می کنم حدود 3-2 هزار شهید افغانستانی در دفاع مقدس داریم.

 

بله انها یک تیپی بودند که سمت کردستان بودند. از مشهد آمدند.

 

* از حضورشان با خبر بودید؟

 

نه نمی دانستم. بعدها فهمیدم. بعد از جنگ بود که فهمیدم. با این که غریب بودم ولی اخلاقم طوری بود که زود انس می‌گرفتم.

 

* یکی از خاطرات خطرناک حضورتان در جبهه را تعریف کنید.

 

یک روز 24 تُن مهمات را بار زده بودم. نزدیک گلزار شهدا خمپاره به جلوی ماشینم خورد. مهمات را برای لشگر 21 امام رضای مشهد می‌بردم. صدا را که شنیدم فقط سنگ بود که روی کاپوت ماشین ریخته می‌شد. بعد از این که سروصداها خوابید اطرافم را نگاه کردم و دیدم ترکش به جاهای مختلف ماشین اصابت کرده است ولی ماشین روشن بود. حتی لاستیک‌ها را نگاه نکردم ببینم سالم است یا نه. ماشین را حرکت دادم و به سمت مقصد راه افتادم. بار را خالی کردم و دیدم ماشین خیلی خسارت دیده است اما جالب است که یک ترکش هم به این مهمات نخورده است که منفجر شود. به اهواز آمدم.

 

* ماشین را برگرداندید؟

 

بله. کاپوت که خراب شده بود را روی ماشینم گذاشتند و گفتند به اهواز بروید. دوباره به منطقه برگشتم.

 

* اتفاق افتاد که در تله‌ای گیر کنید و به اسارت نزدیک باشید؟

 

یکبار محاصره شدم. در حصر آبادان 48 ساعت محاصره شدم.

 

* ماشین هم دستتان بود؟

 

بله. مهمات برده بودم. آنجا اسیر نشدم. امام دستور دادند حصر آبادان باید شکسته شود، رزمنده‌ها عملیات کردند و شکسته شد. حتی از گرسنگی آچار ماشینم را به شکمم بسته بودم. سبک شده بودم و پاهایم یاری نمی‌کرد. من در اینجا فهمیدم کسی که غذا نخورد و پاهایش زمین را نمی‌گیرد به چه معنا است.

 

* تا پایان جنگ همواره پشت فرمان بودید؟

 

من 8 سال کلا جبهه بودم. در این 8 سال 8 دقیقه هم تعطیل نکردم. عملیات هایی مختلف در غرب و جنوب شرکت کردم. کارهای خدماتی انجام دادم. همه کار انجام دادم.

 

* کسی بود که در این دوران به او وابسته شده باشید؟

 

بله. مهدی باکری بود. برادرش قائم مقام او بود. زین‌الدین هم از کسانی بود که به او وابسته شدم. محمد ابراهیم همت بود. شهید خرازی هم بود. همانند رفیق بودیم و نمی گذاشتند غذا را نزد کسی دیگر بخورم. هر وقت برایشان بار می‌بردم حسابی من را تحویل می‌گرفتند.

 

* یعنی همسفره همت و خرازی بودید؟

 

بله. قربان عرب که فرمانده لشگر نجف اشرف بود را هم می‌شناختم. با انها هم بودم. آقای صالحی هم در لشگر 27 مازندران بود. خیلی بودند که دوستان من بودند. روحشان شاد باشد.

 

* اولین کسی که به او وابسته شدید و شهید شد چه کسی بود؟

 

در افغانستان شهادت را زیاد دیدم. دوستان زیادی داشتم که شهید شدند. قربان علی، بابا علی و.. که جلوی چشم من شهید شدند.

 

* در جنگ شوروی بود؟

 

بله. در ایران برای من کشته شدن عادی بود. دقیق یاد ندارم اولین نفر چه کسی بود. هر دقیقه یک نفر شهید می‌شد. موقع عملیات به من اتوبوس می‌دادند که جنازه‌ها را برگردانم.

 

* به معراج شهدا می‌بردید؟

 

بله. در سردخانه می‌اوردم. همه کار می‌کردم. تنها من نبودم.

 

* جنگ که تمام شد خوشحال شدید؟

 

نه. امام (ره) گفته بودند راه قدس از کربلا می‌گذرد. چون حرف امام برای ما ملاک بود این هدف ما بود. وقتی امام به رحمت خدا رفت ماموریت بودم. نفربر داشتم و می‌خواستم به منطقه ببرم. وقتی این خبر را از آقای حیاتی شنیدم گریه کردم. من برای هیچ کسی حتی مادر و پدرم به اندازه امام گریه نکردم. تا اندازه ای گریه کردم که قبل از ظهر من دیگر کار نکردم. حالم بسیار بد شده بود. من می‌گفتم این راه ادامه دارد و با پذیرش قطعنامه تمام نمی‌شود. وقتی امام قطعنامه را قبول کردند من بسیار ناراحت شدم.

 

* جنگ تمام شود که خوب است.

 

جنگ خانمان سوز است، بد است اما نمی دانید در آن منطقه چه بلایی بر سر ما اوردند. در هویزه، در خرمشهر، در داخویین، در حمیدیه، سوسنگرد، بوستان و... بعثی‌ها کارهای بدی انجام دادند. خیلی از ستم‌ها انها ناراحت بودم.

 

* دوست داشتید جنگ تا چه زمانی ادامه یابد؟

 

دوست نداشتم جنگ ادامه پیدا کند اما دوست داشتم به هدف برسیم.

 

* هدف چه بود؟

 

هدف این بود که راه قدس از کربلا می‌گذرد. هدف این بود. همین.

 

* جنگ که تمام شد کار شما چه شد؟

 

بعد از اتمام جنگ باید تمام تجهیزات و ادوات جبهه را برمی‌گرداندیم چه از نظر تانک، توپ توپخانه، مخزن های آب، چادر و... این کار چندین سال طول کشید.

 

* مگر فقط شما راننده بودید؟

 

نه راننده های زیادی بودند. تمام تجهیزات ایران آنجا بود. چه در غرب و چه در جنوب بودند. بسیار زیاد بود. بعد از اتمام این انتقالات و معین شدن خط های صفر مرزی باید خاکریز می‌کندیم و سنگر می‌زدیم. این کارها را انجام می‌دادیم. از فاو تا سمت مهران این سنگرها را زدیم و کارها را انجام دادیم.

 

* چند سال بعد از جنگ در منطقه بودید؟

 

حدوداً تا سال 74 و 75 من منطقه بودم. کار شبانه روزی داشتیم.

 

* در 16 سالگی از افغانستان به ایران آمدید؟

 

بله.

 

* چه زمانی ازدواج کردید؟

 

من قبل از این که از افغانستان بیایم ازدواج کردم.

 

* یعنی در چند سالگی؟

 

کوچک بودم. گوسفنددار و زمین دار بودیم. مادرم پیر بود و برای من زود زن گرفت. حدوداً 14 ساله بودم. دو بچه داشتم. چون من در ایران در جبهه بودم پسرم در انجا مورد سوءقصد قرار گرفت و شهید شد. سال 76 خانواده ام به ایران آمدند. تقریباً 17 سال همدیگر را ندیده بودیم.

 

* تماس تلفنی هم نداشتید؟

 

نه.امکانات نبود. فقط نامه می‌دادم. هر دو سال سه سال نامه می‌دادم.

 

* پسرتان چه شد؟

 

زمانی که ایران بودم می‌گفتند من «مزدور خمینی» هستم و در جبهه ایران فعالیت می‌کنم، با همین حرف ها پسرم را مورد سو قصد قرار دادند و شهید کردند.

 

* پس پدر شهید هستید؟

 

بله. پسرم به نام امام خمینی، روح الله بود.

 

* از منطقه که برگشتید پیگیر آوردن خانواده به ایران شدید؟

 

بله. تا آن زمان نگفته بودم که بیایند چون کارم شبانه روزی بود و در اختیار خودم نبودم. همواره منطقه بودم. مسئول محورها بودم و نباید کم کاری می‌کردیم.

 

* از منطقه که آمدید در کدام شهر مستقر شدید؟

 

اهواز بودم و خانواده ام را آوردم.

 

* دخترتان شما می‌شناخت؟

 

نه. وقتی همدیگر را دیدیم غذا نخوردم و شب را نتوانستم بخوابم از بس ذوق زده شده بودم. دخترم من را نمی‌شناخت.

 

* دلتان تنگ نشده بود؟

 

فوق العاده زیاد اما در نامه‌ها همه را می‌نوشتم. نامه دست خانواده‌ام است. خانواده ام را یک شب به مازندران بردم و دوباره به تهران رفتیم تا به اهواز برگردیم.

 

* وقتی دخترتان را دیدید چه گفت؟

 

ابتدا غریبی می‌کرد. به طرفش رفتم و او هم به طرفم آمد و بوسیدمش. توانست ارتباط برقرار کند. خیلی اشک ریختم. در این سال‌ها که پیش خانواده نبودم به آنها ظلم شد. خدا می داند مدتی که در جبهه بودم هیچ گاه ترس به دلم نیامد. با ماشین اطراف می‌رفتم و تیر به ماشین اصابت می‌کرد اما به من نمی‌خورد. همه جا می‌رفتم و ترسی هم نداشتم.

 

* با خانواده در اهواز زندگی کردید؟

 

بله. در این جا هم کارهای زیادی به من محول کردند.

 

* تا چه سالی در اهواز بودید؟

 

تا سال 86 اهواز بودم. تا 83 سپاه بودم. از آن سال به بعد کارهای شخصی می‌کردم. پدر خانم دوستم من را از اهواز به کرج بردند. یک خانه هم در اختیار من قرار دادند. من مدیون اینها هستم.سال 86 این دوستم من را از اهواز به کرج آورد. از 86 تا کنون در کرج هستم.

 

* دوستتان چه کسی بود؟

 

هم‌رزم من در اهواز بود. تا کنون هم با هم رفیق هستیم. منزل همان دوستم زندگی می‌کنم.

 

* هنوز هم شناسنامه ندارید؟

 

خیر. ندارم. کارت شناسایی دارم ولی تنها این خواهش دارم که مسئله مدارکم درست شود چون فرزندانم اذیت می شوند. نه کاری می‌توانم بکنم و نه فرزندانم آسایش دارند. کارهای اداری من را همین دوستم انجام می‌دهد. برای ثبت نام مدرسه بچه‌هایم هم مشکل دارم.

 

* چند فرزند دارید؟

 

4 بچه دارم. که کوچکترین آنها 11 ساله است.

 

* راحت در ایران درس خواندند؟

 

نه، خیلی مشکلات داشتند.

 

* دستور رهبری را سال گذشته شنیدید؟ گفته بودند فرزندان خانواده مهاجران حتی آنها که غیر قانونی به ایران آمده‌اند باید بتوانند در مدارس درس بخوانند.

 

من این را شنیدم. مدراک زیادی دارم اما اعتنا نمی‌کنند. معاون آموزش و پرورش به پسرم که درسش خوب است، گفته یا باید علوم انسانی بخواند یا پرونده خود را بگیرد و برود. پسرم عاشق ریاضی است و می‌گوید که نمی‌خواهد صندلی‌ای را اشغال کند. هنوز هم ثبت نام نشده است.

 

* در سال‌های جنگ جانباز هم شدید؟

 

من تیر خوردم و شیمیایی هم شدم. به من مرخصی دادند اما فرار کردم و دوباره به جبهه برگشتم. در بیمارستان خوابیدم اما دوستانم برایم لباس آوردند و من فرار کردم.

 

* چشمتان چه شده است؟

 

از سالی که جنگ تمام شد احساس کردم چشمانم تار می‌بیند. عینک گرفتم. هر سال عینک را عوض می‌کردم تا این که الان دوماه یکبار عینک عوض می‌کنم. به دنبال دوا و دکتر رفتم. دکتر گفته است ضربه خورده است. این بعلت رانندگی طولانی مدت در شب با چراغ خاموش بود. الان هم یکی دو ماهی هست که بینایی چشمانم را از دست داده‌ام.

 

* الان دوباره در سوریه افغانستانی‌های زیادی مشغول جهاد هستند.

 

پسرعموی من دو سال است که در سوریه است. از منطقه ما 28 نفر رفته اند و من می‌شناسم. خیلی دوست دارم بروم اما شرایطم اجازه نمی‌دهد. الان خانه نشین شدم و نمی‌توانم کاری کنم. به خاطر چشمانم نمی‌توانم کاری کنم اما از نظر جسمی بسیار آماده هستم.

 

* در دنیا برای این که ایران را مورد هجوم قرار دهند می‌گویند ایران به افغانستانی ها برای جنگ در سوریه پول می دهد.

 

به عقیده من هیچ کس به خاطر پول جان خود را نمی‌دهد. اگر به من دنیا را بدهند این ناخنم را قطع نمی‌کنم. این تفرقه ها از امریکا و اسرائیل است. آنها از ایران برای این که سرپای خود می‌ایستد خوششان نمی‌آید. انقلاب امام خمینی تمام نشدنی است.

 

برای افغانستان طالبان را درست کردند که خونخوار مردم شیعه شدند. خیلی کارها کردند که همانند انقلاب امام خمینی به دنیا بیاورند اما نمی توانند. زورشان نمی‌رسد این تهمت ها را می‌زنند. یکی از اقوامم در ایران سنگ کار است. از او پرسیدم در روز چه میزان کار می‌کند؟ گفت 300-200 هزار تومان در روز کار می‌کند. گاهی تا یک میلیون هم در روز درامد دارد. به سوریه برود چقدر پول به او می‌دهند؟ در مقابل این درامد هیچ است. مردم برای عقاید خود در سوریه می‌جنگند. اگر عقاید خودم و مادرم نبود به ایران برای جنگ نمی آمدم. نه تنها مادرم بلکه اکثر شیعیان منطقه ما نذرهای زیادی می‌کردند تا امام خمینی پیروز شود. می‌دانم این نهضت شکستنی نیست حتی اگر دولتی و مسئولی از ایران با آمریکایی‌ها گفت و گو کند. من از این ماجرا خوش بین نیستم. امریکا اگر خوب بود برای افغانستان خوب بود.

 

باور کنید شما ایرانی ها قدر خودتان را نمی دانید. بزرگوار هستید چون پرچم دار کل شیعه جهان هستید چه در افغانستان و پاکستان و کشورهای دیگر هر که شیعه است چشم امید به ایران دارد. ایران اگر نباشد آنها سریع نابود می‌شوند. دعا می کنند. من الان به راحتی مسجد می روم و نماز می خوانم.