بسته شعری ویژه شهادت جواد الائمه (ع)

شاعران کشورمان اشعاری در رثای جواد الائمه ( ع ) سرودند.در اینجا برخی از این اشعار را می آوریم:

علی اکبر لطیفیان:

این ها به جای آنکه برایت دعا کنند
کف می زنند تا نفست را فدا کنند

یا جای اینکه آب برایت بیاورند
همراه ناله­ی تو چه رقصی به پا کنند


باید فرشته ها، همه با بال­های خود
فکری برای چشمِ پر اشک رضا کنند

هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند
تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند


این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن
اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند

بال فرشته های خدا هست پس چرا؟
این چند تا کنیز تو را جابجا کنند


حالا که می­برند تو را روی پشت بام
آیا نمی­شود که کمی هم حیا کنند

تا بام می­برند که شاید سر تو را
در بین راه، با لبه­ای آشنا کنند


حالا کبوتران پر خود را گشوده اند
یک سایبان برای تنت دست و پا کنند

 

جواد محمد زمانی: 

طائر عرشم ولى پر بسته‏ام
یاد دلدارم ولى دلخسته ‏ام


آسمانم بى ستاره مانده است
درد، من را سوى غربت رانده است

ناله‏ ها مانده است در چاه دلم
قاتلى دارم درون منزلم


من رضا را همچو روحى بر تنم
هستى و دار و ندار او منم

ضامن آهو مرا بوسیده است
خنده‏ام را دیده و خندیده است


بر رضا هرکس دهد من را قسم
حاجتش را مى‏دهد بى بیش و کم

لاله‏ اى در گلشن مولا منم
غصه دار صورت زهرا منم


زهر کین کرده اثر رویم ببین
همچو مادر دست بر پهلو، غمین

در میان حجره‏اى در بسته ‏ام
بى قرارم، داغدارم، خسته ‏ام


این طرف با فاطمه باشد جواد
آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد

این طرف درد و غم و آه و فغان
آن طرف هم دخترانِ کف زنان


کس نباشد بین حجره یاورم
من جوانمرگم، شبیه مادرم

ریشه‏ها را کینه‏ها سوزانده است
جاى آن سیلى به جسمم مانده است


حال که رو بر اجل آورده‏ام
یاد باباى غریبم کرده‏ام

نیست یک درد آشنا اندر برم
خواهرى نبود کنار پیکرم


تشنه لب در شور و شینم اى خدا
یاد جدّ خود حسینم اى خدا

 

مهدی رحیمی

در حقیقت رنگ غم تغییر کرد
آخرین انگور هم تغییر کرد


در میان چشم انگور سیاه
جای آب و جای سَم تغییر کرد

در زد آقا از صدای در زدن
زود رنگ متّهم تغییر کرد


پس به روی زن نیاورد و نشست
اینچنین نوع کرم تغییر کرد

دانه ی انگور را برداشت و...
گفت شاید که "زنم" تغییر کرد


زن ولی وقت تعارف هم که شد
"یا جوادی" گفت و کم تغییر کرد

دم که پایین رفت آقا خوب بود
حال او در باز دم تغییر کرد


چون حسن مثل حسین و مثل خویش
حالتش در هر قدم تغییر کرد

 

یوسف رحیمی

لب تشنه بود، تشنه ی یک جرعه آب بود
مردی که درد های دلش بی حساب بود


پا می کشید گوشه ی حجره به روی خاک
پروانه وار غرق تب و التهاب بود

از بسکه شعله ور شده بود آتش دلش
حتی نفس نفس زدنش هم عذاب بود


در ازدحام و هلهله ی نا نجیب ها
فریاد استغاثه ی او بی جواب بود

یک جرعه آب نذر امامش کسی نکرد 
هر چند آب دادن تشنه ثواب بود


آخر شبیه جد غریبش شهید شد
آری دعای خسته دلان مستجاب بود

غربت برای آل علی تازگی نداشت
در آن دیار کشتن مظلوم باب بود

 

علیرضا خاکساری:

بغداد هم از حال و روزش بی خبر بود
تنها تر از تنها و قلبش پرشرر بود


در کنج حجره بی کس و بی یار و مونس
دور از وطن افتاده و خونین جگر بود

در کربلا اقای ما را سم ندادند
از هرکه فکرش راکنی او تشنه تر بود


از غربتش دیگر نمیگویم که یارش
تنها همین چندتا کنیز دور و بر بود

در بین سوت و کل کشیدن های ممتد
فریادها و ضجه هایش بی اثر بود


این لحظه های آخری آقای مظلوم
در آرزوی دیدن روی پسر بود

آن روز از داغش گریبان چاک میداد
وقتی که جان میداد بابایش اگر بود


آمد سرش از روی خاک حجره برداشت
آن مادری که دست هایش بر کمر بود

سربسته میگویم که جای شکر دارد
وقتی که جنس سایه بانش بال و پر بود

اما فدای بی کفن دشت کربلا
آلاله ای که زخم تنش بی حساب بود

هم نعل تازه بر بدنش ردّ پا گذاشت
هم داغدیده ی شرر آفتاب بود

 

محمد حسین رحیمیان:

ماهی ولی به چشم همه رو نمی شوی
عطری ولی روانه به هر سو نمی شوی


آهوی روسیاه و هوس ران رسیده است
یابن الرضا !تو ضامن آهو نمی شوی ؟

جایی نه گفته اند نه اینکه نوشته اند
آقای بندگان سیه رو نمی شوی


از کودکی به فکر تقاس مدینه ای
تو بی خیال قصه پهلو نمی شوی

باشد میان خون و رگت شور انتقام
راضی به گریه در غم بانو نمی شوی


سلطان سپرده دل به غضب های حیدری ات
ارثیه رضاست به تو قلب مادری ات

قاسم نعمتی:

عده ای بی سر و پا دور و برش خندیدند
پاسخ ناله و سوز و جگرش خندیدند


مادری بود و جوان مرگ شد و آخر کار
همچنان فاطمه بر چشم ترش خندیدند

همچو بسمل شده ای دور خودش می پیچید
به پریشان شدن بال و پرش خندیدند


درد پیچیده به پهلویش و از هر دو طرف
دست میبرد به سوی کمرش،خندیدند

آمده بر سرش اینجا کمی از داغ حسین
همگی جمع شدند دور سرش خندیدند


یک نفر نیست که از خاک سرش بردارد
بر نفسهای بدون اثرش خندیدند

زهر اثر کرده و رویش به کبودی زده است
بدنظرها به خسوف قمرش خندیدند


دست پا می زند و نیست کنارش پدری
تا ببیند به عزای پسرش خندیدند

کربلا جسم علی پخش به صحرا شده بود
لشگری دور تن مختصرش خندیدند


هر چه می گفت حسین یاولدی یاولدی..
عده ای بی سر و پا دور و برش خندیدند

 

حسن لطفی:

سر را ز خاک حجره اگر بر نداشتی
تو رو به قبله بودی و خواهر نداشتی


خواهر نداشتی که اگر بود میشکست
وقتی که بال میزدی و پر نداشتی 

از طوس آمدم که بگِریَم در این غمت
یاری به غیر چند کبوتر نداشتی


وقتی که زهر بر جگرت چنگ میکشید
جز یا حسین ناله ی دیگر نداشتی

ختمی گرفته اند برایت کبوتران
لبخند میزدند و تو باور نداشتی
تو تشنه کام و آب زمین ریخت قاتلت
چشمت به آب بود و از آن بر نداشتی

کف میزدند دور و برت تا که جان دهی
کف میزدند و تاب به پیکر نداشتی


کف میزدند ولیکن به روی دست
دست ز تن جدای برادر نداشتی

شکر خدا که پیرهنی بود بر تنت
یا زیر نیزه ها تن بی سر نداشتی


شکر خدا که لحظه ی از هوش رفتنت
خواهر نداشتی ، غم معجر نداشتی

 

سید هاشم وفایی

آن که عمری داغ زهرا شعله زد بر پیکرش
ریخت از روز ازل باران ماتم بر سرش


نخل امید رضا بود و به باغ احمدی
دست ظلمی زد شراره بر همه برگ و برش

از غریبی بی کس و تنها به خود پیچید و باز
شد غبار حجرهٔ در بسته او بسترش


او چو شمعی آب می گردید از کینه ولی
هلهله می کرد از شادی در آن جا همسرش

همسر او گر برون حجره می خندد ولی
در درون حجره می گرید به حال مادرش


بشکند دست تو گلچین این گل زهرا بود
با چه جرأت دست افکندی و کردی پرپرش

این جگر از داغ یک سیلی تمام عمر سوخت
آخر ای زهر جفا کردی چرا سوزان ترش


در دو عالم سربلند است و سر افرازی کند
هر که می گردد «وفائی» از وفا خاک درش

 

مصطفی صابر خراسانی:

این پسر محتضری که پدرش نیست
فرق میان شب تار و سحرش نیست


بسکه هلهله است زحجره خبرش نیست
غیر شعله بر تمامی جگرش نیست

بهر عطش آب بجز چشم ترش نیست
پا به سن گذاشتنش فلسفه دارد


سوختن و ساختنش فلسفه دارد
زود خمیده شدنش فلسفه دارد

غربت مثل حسنش فلسفه دارد
سوخته و آب شده بیشترش نیست


باز آفتاب دل ماه گرفته ست
باز گریبان بی گناه گرفته ست

دست روزگار به ناگاه گرفته ست
پنجه ی بغض از نفسش راه گرفته ست


حجره ی در بسته دوای جگرش نیست
درد بی کسیش مداوا شدنی نیست

ناله دوای تو نه تنها شدنی نیست
در هجوم هلهله پیداشدنی نیست


چشم بسته اش دگر واشدنی نیست
منتظر هیچکسی جز پسرش نیست

در به روی این غریب خسته نبندید
آینه ی قلب او شکسته نبندید


اشک راه دیده او بسته نبندید
مادر او پشت در نشسته نبندید

بسکه غریب است کسی دور و بر ش نیست
حنجرش از ناله ی زیاد گرفته ست


بسکه هوای دل جواد گرفته ست
همسر او عشق را به بادگرفته ست

اینهمه بی رحمی از که یاد گرفته ست؟
همسر این زندگی همسفرش نیست


رفت دلش کربلا لحظه ی آخر
شمرنشست و کشید خنجر و حنجر

چوبه ی محمل براش شد لبه ی در ....