بارسلونا تاریخ را در دو سال تغییر داد

در پایان ماه می، سانتیاگو برنابئو همواره در حال جشن بود. رئال مادرید تازه قهرمان لالیگا و لیگ قهرمانان اروپا شده بود و هواداران در احساس آغاز دوره‌ای تازه از سلطهٔ بی‌چون‌ و چرا غرق شده بودند. انگار این هم کافی نبود، اعلام پیوستن کیلیان امباپه برای فصل بعد نیز این تصور را تقویت کرد که تیمی تقریباً شکست‌ناپذیر در حال شکل‌گیری است، تیمی آماده برای تعریف یک دوره در فوتبال اروپا.

در همین حال، در بارسلونا وضعیت کاملاً متفاوت بود. آبی‌ و اناری‌ها فصل را بدون هیچ جامی به پایان رسانده بودند و اخراج ژاوی هرناندز هنوز در ذهن همه تازه بود. فضای اقتصادی نیز چندان امیدوارکننده نبود: این باشگاه همچنان درگیر مشکلات مالی بود، خارج از قانون ۱:۱ قرار داشت و منابع لازم برای انجام خریدهای بزرگ را در اختیار نداشت. همه چیز نشان می‌داد که پروژه بارسلونا برای بازگشت به رقابت در بالاترین سطح به زمان و صبر نیاز دارد.

اوراق بهادار

دو سال بعد، اوضاع چرخشی پیدا کرده است که تصورش در آن زمان دشوار بود. بارسلونا پنج جام به دست آورده، از جمله دو قهرمانی لالیگا، در حالی که رئال مادرید تنها توانسته است یک سوپرکاپ اروپا را به دست آورد. این جابه‌جایی نقش‌ها چیزی فراتر از یک دوره کوتاه موفقیت است، این مسئله از برنامه‌ریزی، ثبات و تصمیم‌گیری می‌گوید.

استعداد لاماسیا

در نوکمپ (یا بهتر بگوییم در دفترهای باشگاه و در لاماسیا) بارسلونا رویکردی آرام و کم‌ سر و صدا را انتخاب کرد. بارسا با آگاهی از محدودیت‌های مالی‌اش تصمیم گرفت به درون نگاه کند. نسلی که از قبل شامل نام‌هایی مانند بالده، گاوی و فرمین بود، بعداً با لامین یامال، کوبارسی، برنال و کاسادو تکمیل شد. این‌ افراد بازیکنان پرورش‌ یافته خود باشگاه بودند که تقریباً هیچ هزینه‌ای نداشتند اما ارزشی در بازار دارند که برای هر اقتصاد بحران‌زده‌ امروز دست‌نیافتنی است.

خریدهای اندک

موفقیت بارسلونا به اتاق مدیریت نیز کشیده شد. دکو چند خرید هوشمندانه انجام داد. ابتدا دنی اولمو را به خدمت گرفت؛ بازیکنی با دی ان ای بارسلونا که بلافاصله با سبک بازی تیم هماهنگ شد. سپس خوان گارسیا آمد که با واکنش‌هایش بارسا را در بسیاری از مسابقات در بازی نگه داشته و یکی از مدعیان جدی جایزه زامورا است. مجموع سرمایه‌گذاری برای این دو بازیکن حتی به ۷۵ میلیون یورو هم نرسید.

کار فلیک

یکی دیگر از تصمیم‌های تعیین‌کننده، انتصاب هانسی فلیک بود. این مربی آلمانی خیلی زود فضای رختکن را درک کرد و با مدیریت احساسی و تاکتیکی تیمی رقابتی ساخت. او به بازیکنان جوان اعتماد به‌ نفس داد، هویت تیم را تقویت کرد و پیوندی قوی در رختکن ایجاد کرد. نتیجه، تیمی قابل‌ شناسایی، منسجم و دارای پتانسیل عظیم بوده است.

جدایی‌های مهم

در رئال مادرید دقیقاً عکس این اتفاق رخ داد. پروژه این باشگاه به‌ تدریج بازیکنان کلیدی‌اش را از دست داد، بدون آن که جایگزین‌های مناسبی پیدا کند. جدایی تونی کروس و لوکا مودریچ خلأیی در توانایی فوتبالی و رهبری ایجاد کرد که هیچ‌کس نتوانست آن را پر کند. باشگاه بیش از ۲۰۰ میلیون یورو برای بازیکنانی مانند اندریک، هویسن، ماستانتونو و کارراس هزینه کرد اما هیچ‌کدام تأثیر فوری مورد انتظار از تیمی که عادت به رقابت برای همه جام‌ها دارد را نداشتند.

سه مربی

بی‌ثباتی حتی به نیمکت نیز سرایت کرد. در حالی که بارسلونا با فلیک به ثبات رسید، رئال مادرید تنها در دو فصل سه مربی را تجربه کرد. آخرین سال کارلو آنچلوتی نشانه‌های واضحی از فرسودگی و از دست رفتن کنترل رختکن داشت. قمار روی ژابی آلونسو تنها چند ماه دوام آورد و آربلوا نیز نتوانست وضعیت رو به وخامت تیم را تغییر دهد.

تیمی در حال فروپاشی

نتیجه، شکاف داخلی را به‌ طور قطعی آشکار کرده است. درگیری بین اورلین شوامنی و فدریکو والورده نمادی از فروپاشی گروهی است که فقط دو سال پیش شکست‌ ناپذیر به نظر می‌رسید. بهترین تیم اروپا اکنون به پروژه‌ای پر از تردید تبدیل شده که مجبور است بازسازی عمیق و پرهزینه‌ای را آغاز کند، چه با مورینیو و چه بدون او.