به گزارش افکارنیوز،

 این‌ها بخشی از اظهارات زن ۴۱ ساله‌ای است که به اتهام ضرب و جرح و توهین و تهدید از شوهرش شکایت کرده بود. او درحالی که مدعی بود در خانه اش امنیت جانی ندارد درباره سرگذشت تلخ خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: در یکی از روستا‌های خراسان شمالی به دنیا آمدم، اما هیچ گاه به مدرسه نرفتم، زیرا در خانواده ضعیفی زندگی می‌کردم و کسی در روستا به تحصیل دختران اهمیت نمی‌داد تا این که در ۲۰ سالگی با «تقی» ازدواج کردم. خانواده آن‌ها اگرچه از اهالی همان روستا بودند، اما از سال‌ها قبل در مشهد زندگی می‌کردند و شناخت ما فقط از پدر و مادرش بود با این حال به اصرار پدر و مادرم به عقد تقی درآمدم. خیلی زود جشن عروسی مختصری برگزار شد و من برای زندگی مشترک با تقی به مشهد آمدم و در یک خانه اجاره‌ای در حاشیه شهر زندگی مان را آغاز کردیم.

اخبار اجتماعی -هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که فهمیدم همسرم به مواد مخدر اعتیاد دارد، اما به خاطر این که از مواد مخدر سنتی استفاده می‌کرد موضوع را جدی نگرفتم چرا که در روستای محل سکونت ما استعمال مواد مخدر عمل زشتی به شمار نمی‌آمد و هیچ کس، دیگری را سرزنش نمی‌کرد.

خلاصه بدبختی‌های من از آن جا آغاز شد که همسرم به مصرف مواد مخدر صنعتی گرایش پیدا کرد چرا که افراد زیادی در محل سکونت مان مواد مخدر صنعتی استعمال می‌کردند و در مدت کوتاهی همه زندگی ام به هم ریخت. به گونه‌ای که شوهرم دیگر نمی‌توانست کار کند و از عهده تامین مخارج زندگی برنمی آمد. از سوی دیگر نیز من صاحب فرزندی نشده بودم به همین دلیل تصمیم به طلاق گرفتم تا از این شرایط سخت رها شوم.

خلاصه دو سال قبل بالاخره مهر طلاق بر شناسنامه ام خورد و از تقی جدا شدم، ولی مشکلات بعد از طلاق گریبانم را گرفت، زیرا دیگر نمی‌توانستم نزد پدر و مادر پیرم بازگردم و از طرفی هم تامین هزینه‌های زندگی بسیار سخت بود به همین دلیل هنوز یک سال از طلاقم نگذشته بود که با «اسحاق» ازدواج کردم. او شش سال از من کوچک‌تر بود و از طریق یکی از دوستانم با او آشنا شدم و هیچ شناختی از گذشته اسحاق یا وضعیت خانوادگی اش نداشتم، ولی به خاطر شرایط حاد و مشکلات خودم با او ازدواج کردم این درحالی بود که خانواده اسحاق نه تنها در مراسم خواستگاری بلکه در مراسم عقدکنان نیز حضور نداشتند.

من هم هیچ گاه درباره خانواده اش از او چیزی نپرسیدم. حدود دو ماه از آغاز زندگی مشترک مان می‌گذشت که روزی همسرم مقابلم ایستاد و گفت: من قبل از تو سه بار ازدواج کرده ام و صاحب دو دختر هستم که می‌خواهم با ما زندگی کنند اگرچه با شنیدن این حرف‌ها به شدت عصبانی شدم و با اسحاق به مشاجره پرداختم، اما ترس از تنهایی و طلاق دوباره مجبورم کرد تا به خواسته اش تن بدهم.

در عین حال این موضوع تنها مشکل زندگی من نبود چرا که شش ماه بعد فهمیدم همسرم یکی از قاچاقچیان حرفه‌ای مواد مخدر است و هم اکنون نیز با سپردن وثیقه به دادگاه به طور موقت آزاد شده است تا حکم قانونی درباره اش صادر شود. آن جا بود که آسمان بر سرم خراب شد و از این که همسرم خلافکاری هایش را از من پنهان کرده است به شدت خشمگین شدم و فریاد زدم که دیگر نمی‌خواهم در کنارت زندگی کنم.

آن شب همسرم بعد از یک مشاجره طولانی به شدت کتکم زد و مرا در خانه زندانی کرد.

اوبا چند تن از دوستانش در اتاق دیگر مشغول قماربازی و مشروب خوری شد و سپس نیمه‌های شب درحالی که شمشیر و تفنگی در دست داشت به اتاقم آمد. اسحاق لوله سلاحش را به سمت من گرفته بود و تهدیدم کرد که اگر راز او را فاش کنم و به کسی درباره مشروب خوری و قماربازی هایش حرفی بزنم یا قاچاقچی بودنش را برای اطرافیانم بازگو کنم با همان سلاح مرا به قتل می‌رساند. او چنان با خشم سخن می‌گفت که من از شدت ترس نتوانستم خودم را کنترل کنم و ...

خلاصه روز بعد به خانه خواهرم رفتم چرا که دیگر امنیت جانی نداشتم، ولی همسرم رهایم نمی‌کند و همه بستگانم را تهدید به قتل کرده است. حالا هم خیلی پشیمانم که بدون هیچ شناختی تن به ازدواج دوباره دادم و ...

شایان ذکر است به دستور سروان محمد ولیان (رئیس کلانتری پنجتن) شکایت این زن در مراحل دادرسی قرار گرفت.