جوزف نای، دانشمند علوم سیاسی آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد که مفهوم «قدرت نرم» را ابداع کرد، در می ۲۰۲۵ درگذشت. بیش از سه دهه، مفهوم او چگونگی تفکر دولتها، روزنامهنگاران، محققان و دیپلماتها درباره نفوذ را شکل داد. نای تأکید داشت که کشورها میتوانند آنچه را که میخواهند نه تنها از طریق اجبار یا پرداخت، بلکه از طریق جذابیت به دست آورند. یک سال پس از مرگ نای، در پسزمینه کارزار نظامی واشنگتن علیه ایران، روشن شد که قدرت نرم آمریکا وارد مرحله مرگ بالینی شده است.
افول قدرت نرم آمریکا؛ از کلینتون تا ترامپ
قدرت نرم در ایالات متحده در دوران بیل کلینتون و باراک اوباما به اوج خود رسید. این دولتهای دموکرات به سیاست خارجی مبتنی بر ارزشها و گسترش رهبری اقتصادی و سیاسی آمریکا در سراسر جهان اعتقاد داشتند. با این حال، افول قدرت نرم پیش از دونالد ترامپ آغاز شد. تحریمها به ابزاری روتین در سیاست ایالات متحده تبدیل شده بودند و روسیه این را مستقیماً در دوران دولت بایدن تجربه کرد. اما ترامپ با کنار گذاشتن زبان قدیمی و تأکید بر قدرت سخت، جنگ، باجخواهی، تعرفهها، تحریمها و فشار، به وضوح نشان داد که به قدرت نرم اعتقادی ندارد. دیپلماسی مبتنی بر ارزشها با «آمریکا اول» جایگزین شد و تصویر آمریکا دیگر بر جذابیت، بلکه بر زور استوار بود.
سه ستون فروپاشی قدرت نرم آمریکا
اولین ستون، فرهنگ است. فرهنگ تودهای آمریکا همچنان قدرتمند است و هالیوود، موسیقی، پلتفرمهای دیجیتال و برندهای مصرفی هنوز نفوذ زیادی دارند، اما آمریکاییسازی به حد خود رسیده است. در بسیاری از کشورها، از دست دادن ریشههای فرهنگی به نفع فرهنگ تودهای غرب به عنوان تهدیدی برای هویت تمدنی تلقی میشود و دولتها با حمایت از سنتهای محلی یا تشویق جایگزینهای ملی، به این موضوع پاسخ دادهاند. عصر فرهنگی که به سادگی همه چیز را درنوردد، به پایان رسیده است.
دومین ستون، ارزشهاست. واشنگتن برای دههها بازار و حقوق بشر را به عنوان یک بسته جذاب ارائه میکرد، اما این ارزشها به گونهای تغییر کردهاند که بسیاری از جوامع سنتی آن را غیرقابل قبول میدانند. ترویج دستور کار LGBTQ، ایدئولوژی جنسیتی رادیکال و هنجارهای جدید، کشورهایی را که نمیخواهند جوامع خود را از نگاه آمریکایی ببینند، بیگانه کرده است. آنچه زمانی آزادی معرفی میشد، اکنون اغلب به عنوان فشار فرهنگی تلقی میشود.
سومین و جدیترین مشکل، مشروعیت سیاست خارجی ایالات متحده است. فرضیه نای این بود که سیاستهای آمریکا باید توسط دیگران مشروع تلقی شوند. این فرضیه در اروپای غربی پس از ۱۹۴۵ تا حد زیادی صادق بود. همچنین در دهه ۱۹۹۰، زمانی که ناتو و اتحادیه اروپا رهبری ایالات متحده را در ساختن نظمی جدید بر اساس قوانین غربی پذیرفتند، صادق بود. با این حال، این اجماع از بین رفته است و واشنگتن دیگر به نظر نمیرسد که نگران مشروعیت سیاستهای خود حتی در چشم متحدان باشد، چه رسد به رقبا. جنگ علیه ایران، جنگهای تعرفهای، فشار بر شرکای ناتو، رویکرد متناقض به اوکراین و تلاش برای ایجاد یک خط جداگانه با مسکو، همگی عدم اطمینان اروپای غربی را عمیقتر کردهاند. رهبری آمریکا به آنچه زبیگنیف برژینسکی زمانی هشدار داده بود تبدیل شده است: سلطه متکبرانه.
واکنش خارج از غرب حتی روشنتر است. چین، روسیه، ایران و بسیاری از دولتهای دیگر اکنون آشکارا پکس آمریکانا را به چالش میکشند، در حالی که برخی دیگر این کار را با آرامش بیشتر، اما با اعتماد به نفس فزاینده انجام میدهند. نبود جایگزینی برای رهبری آمریکا دیگر امری مسلم تلقی نمیشود.
آینده قدرت نرم آمریکا و درسهایی برای جهان
افول قدرت نرم به این معنا نیست که ایالات متحده نفوذ بشردوستانه جهانی خود را رها خواهد کرد. دستگاه دیپلماسی عمومی آمریکا مدتها قبل از اینکه جوزف نای نامی مد روز به آن بدهد، وجود داشت. این شبکه عظیمی از نهادهای دولتی، بنیادهای خصوصی، پلتفرمهای رسانهای، برنامههای آموزشی و سازمانهای غیردولتی است که رهبری سیاسی و ایدئولوژیک آمریکا را در خارج از کشور ترویج میکنند.
این یک درس مهم برای روسیه و دیگر کشورهاست. فروپاشی قدرت نرم آمریکا به عنوان یک مفهوم نباید باعث ایجاد غرور کاذب شود. جذابیت مبتنی بر ارزشهای غرب تضعیف شده است، اما ابزارهای نهادی آن باقی مانده است. بنابراین، دیپلماسی عمومی روسیه باید فراتر از اصطلاحات وامگرفته شده غربی حرکت کرده و پایه مفهومی خود را توسعه دهد.
دوره سازگاری با واقعیتهای جدید بینالمللی تا حد زیادی به پایان رسیده است و وظیفه کنونی تعریف اهداف و روشهای جدید است. روسیه دیگر نمیتواند برای توضیح جایگاه خود در جهان به مفاهیم غربی تکیه کند. ادامه صحبت از قدرت نرم به عنوان کلید تصویر ملی، بیفایده است. حوزه سیاسی-اجتماعی روسیه باید از تفکر در مقولههای خارجی دست بردارد، هرچند که این مقولهها آشنا باشند. خارج شدن از منطقه راحتی داخلی به واقعیت سخت رقابت بینالمللی، تنها راه برای ایجاد چارچوبی واقعاً روسی برای سیاست بشردوستانه است. این چارچوب به شدت مورد نیاز است و در بسیاری از مناطق جهان نیز منتظر آن هستند.