گاهی بدترین ظلمها، نه به انسانها که به «خوبیها» میشود.
ظلم فقط آن نیست که حقی را بگیرند، خونی بریزند یا آبرویی را ببرند. گاهی حقیقتی بلند، مفهومی متعالی و ارزشی شریف را آنقدر بد عرضه میکنند، آنقدر سطحی مصرف میکنند و آنقدر ابزاری به کار میگیرند که اصل آن مفهوم در ذهنها بیاعتبار میشود. این، یکی از پیچیدهترین انواع ظلم است؛ ظلم به معنا.
بعضیها عدالت را چنان با تبعیض میآمیزند که مردم از شنیدن نام عدالت هم خسته میشوند. بعضیها دین را چنان بیحکمت و بیاخلاق عرضه میکنند که نسلها از حقیقت دین فرار میکنند نه از کاریکاتور دین. برخی محبت را به ابتذال میکشانند، آزادی را به بیمهاری تقلیل میدهند، عقلانیت را به محافظهکاریِ ترسو و انقلابیگری را به هیجانِ بیفهم تنزل میدهند.
مفاهیم بزرگ، همیشه با دشمنان صریحشان آسیب نمیبینند؛ بلکه بیشتر، از مدعیانِ ناشی و مصرفکنندگانِ بیصلاحیت زخم میخورند.
وقتی کار خوب، بد انجام میشود، فقط یک خطا رخ نداده؛ اعتماد عمومی هم فرسوده شده است. وقتی امر مقدسی دستمالی میشود، تکرار بیجا و مصرف تبلیغاتی آن، روحش را میفرساید. کلمات هم مثل سکهاند؛ اگر بیش از ظرفیت خرج شوند، تورمِ معنا پدید میآید و ارزششان سقوط میکند.
امروز بسیاری از واژههای شریف، گرفتار همین استهلاک معنایی شدهاند. آنقدر از مردم سخن گفته شده بیآنکه نقش حقیقی مردم دیده شود، آنقدر از اخلاق گفته شده بیآنکه اخلاقی رفتار شود، آنقدر از حقیقت دم زده شده بیآنکه هزینه حقیقت پرداخت شده باشد، که جامعه میان «اصل معنا» و «مدعی معنا» خلط کرده است. اینجاست که فاجعه آغاز میشود؛ زیرا شکست یک مدعی، گاهی به پای اصل حقیقت نوشته میشود.
خطر آنجاست که ابتذال، همیشه با فریاد وارد نمیشود؛ گاهی با تکرارهای بیروح، شعارهای بیپشتوانه و استفاده ابزاری از مقدسات آرامآرام رخنه میکند. مفاهیم متعالی را آنقدر روی بنرها و تریبونها میکشند که دیگر در جانها فرود نمیآید. واژه از بس گفته میشود، دیگر شنیده نمیشود.
و شاید یکی از وظایف مهم اهل فکر و فرهنگ همین باشد؛ مراقبت از حرمت مفاهیم. هر حقیقتی را نباید خرج هر میدان و هر مصلحت کوتاهمدتی کرد. بعضی مفاهیم، امانتاند؛ اگر بیمحابا مصرف شوند، نسل بعد نهتنها به مدعیان، که به خود آن حقیقت هم بدبین میشود.
باید ترسید از روزی که مردم، نه از بدی، بلکه از نسخههای بدِ خوبی فرار کنند. آن روز، احتمال فرار از نسخههای اصیل خوبی هم کم نیست.