به گزارش افکارنیوز،

محمدرضا لطفی منتقد و کارگردان سینما در یادداشتی درباره فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» به کارگردانی پیمان معادی که در این دوره از جشنواره ملی فیلم فجر حضور دارد، سخن گفته است.

در یادداشت لطفی می‌خوانید: «فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» دومین ساخته پیمان معادی بعد از «برف روی کاجها» است. معادی فعالیت حرفه ای خود را در کسوت فیلمنامه نویس و در سنگر آثاری مثل «آواز قو» و «عطش» و «کما» و «شام عروسی» آغاز کرد و در ادامه پس از آشنایی با اصغر فرهادی و بازی در فیلم موفق «درباره الی» به یکباره تغییر رویه داد و تبدیل به چهره ای روشنفکر و منتقدپسند شد چهره ای که کسوت آن را حتی در اولین ساخته خود یعنی «برف روی کاجها» نه تنها حفظ کرد که به اوج رساند.

معادی در ادامه مسیر و امتداد همکاری هایش با فرهادی دیگر آن تجاری نویس و کمدی نویس «عطش» و «شام عروسی» نبود و تبدیل به مهره ای در زمین هنرمندان روشنفکر شده بود.

حال با این عقبه او فیلم دوم خود را با نام «بمب؛ یک عاشقانه» ساخته است و با این فیلم در جشنواره امسال حضور دارد؛ اثری که اگر بخواهیم در جمله به آن اشاره کنیم باید بگویم یک فیلم کاملا نیمه است که بزرگترین مشکل آن در این است که معادی در این فیلم قصد داشته اثری بسازد که هم جامعه منتقد و روشنفکر را راضی نگه دارد و هم با مخاطب عام ارتباط خوبی برقرار کند و به فروش خوبی هم دست پیدا کند.

فکر می کنم سینما از آن دست هنرهایی به شمار می رود که چندان با سازنده و مولف و حتی مخاطبش شوخی و تعارف ندارد. فیلم باید تکلیف خود را هم برای خود و هم برای مخاطبش روشن کند و این همان نقطه ضعف فیلم است که معادی به خاطر لباس و پوشش روشنفکری که از خود ساخته، نمی تواند خیلی عیان و رو دست به ساخت فیلم پرفروشی بزند و برای همین خیلی با تعارف و احتیاط به این سمت قدم برداشته است.

بمب از سه موقعیت تشکیل شده است؛ موقعیت اول زوج میانسالی که عشق آنها به پایان رسیده است و در مرحله بحران هستند. موقعیت دوم تولد یک عشق نوجوانی است و موقعیت سوم اگرچه شخصیت زنده و جاندار نیست اما قرار است جغرافیا و زمان در کسوت شخصیت در فیلم از درجه اهمیت برخوردار باشد و به همین دلیل فیلم به فضای نوستالژی دهه شصت رفته است و همه چیز حول محور آن زمان و نوستالژی های آن می چرخد.

حال این سه موقعیت قرار است در فیلم و در مهندسی فیلمنامه در هم تنیده شوند و روی یکدیگر تاثیر بگذارند. همه چیز روی کاغذ و ایده درست و قشنگ است؛ موقعیت اول و دوم قرار است طوری طراحی شود که روی هم اثرمند باشند و در واقع تولد عشق پاک دوران نوجوانی باعث تحول شخصیت های موقعیت اول باشند و به موازات هم شاهد این غروب و طلوع عشق باشیم و در نهایت هم در سنگر موقعیت اول به یک تولد دوباره عشق برسیم و در سنگر دوم هم به یک پایان یا همان عشقی نافرجام یعنی دقیقا معکوس شروع که در نهایت موقعیت سوم هم در پایان فیلم موثر باشد.

همان طور که گفتم مهندسی و فکر فیلمنامه به شدت زیبا و درست است اما متاسفانه در مرحله بافت و عریض کردن و اجرایی کردن حرکت طولی این سه موقعیت در مسیر فیلمنامه، اثر به شدت دچار مشکل می شود و ارکستر از هارمونی خارج می شود. «بمب؛ یک عاشقانه» از آن دست فیلم هایی است که مشابه حرکات موزون و سر ریتم و دقیق یک گروه رقصنده می ماند که همه این گروه با کمترین اختلاف زمانی با هم هارمونی و هناهنگ هستند اما در این فیلم حرکت موقعیت ها درست و هماهنگ نیست و همین موضوع باعث می شود که موقعیت ها در لحظه ای که باید روی هم اثر نمی گذارند و منطبق نمی شوند. از این جهت «بمب؛ یک عاشقانه» تبدیل به یک اثر ماندگار و درخشان نمی شود و در همان حد و اندازه ایده باقی می ماند اما بخش بعدی و البته آزاردهنده فیلم قسمت های داخل مدرسه است که به زعم من همان بخش هایی است که معادی با تعارف و خجالت آن را در درام خود برای فروش بالای فیلم جای داده است که در واقع می توان اینطور گفت که بیشتر شبیه به قسمت هایی از استندآپ کمدی است که قرار است تماشاگر را بخنداند و لحظات شیرینی را خلق کند و مخاطبین متولد دهه پنجاه و شصت را به آن فضای نوستالژی ببرد.

حتی چینش بازیگران این قسمت هم گواه این موضوع است و معادی عملا با آوردن سیامک انصاری و حبیب رضایی و چند بازیگر سرخوش دیگر عملا فضایی برای تفریح تماشاگر فراهم کرده است و شخصیت هایی را خلق کرده است که ما با آنها در طول فیلم نه آشنا می شویم و نه چیزی از آنها می فهمیم و هیچ تاثیری هم در روند قصه ندارند به گونه ای که اگر از فیلم بیرون کشیده شوند هیچ اتفاقی در فیلم نمی افتد.

با این وصف «بمب؛ یک عاشقانه» اگرچه از نقاط مختلفی که به زعم من بیشتر آنها از بخش فیلمنامه نشات می گیرد و بخش دیگرش راضی نگه داشتن توامان قشر روشنفکر و توده مردم است، ضربه می خورد اما قطعا فیلم دارای ویژگی های خوبی مانند بازی های خوب و ریتم کارگردانی و موسیقی بسیار عالی است و همان طور که در ابتدا گفته شد این فیلم یک اثر میانه است که قابلیت تبدیل شدن به یک فیلم ماندگار را داشت و می توانست به مثابه بمب عمل کند اما فیلمساز به یک ترقه بسنده کرده است.»