افکار نیوز گروه ورزشی:

در فرهنگ اصیل اسلامی و ایرانی‌مان آمده است و یاد گرفته‌ایم وقتی میهمان برایمان می آید رسم مهمان نوازی را رعایت کنیم. زمانی که می خواستند میهمانمان باشد گفتند ایران جای خطرناکی است؛ در این کشور قحطی است و حتی آب آشامیدنی با خودشان آوردند! به خانه مان که آمدند برایشان سنگ تمام گذاشتیم و فهمیدند که در مهد تاریخ و فرهنگ قدم گذاشته اند. زمانی هم که ما میهمانشان شدیم برای ما سنگ تمام گذاشتندولی سنگ تمام برای تحقیر کردنمان؛ اما فراموش کرده بودند که ایرانی است حریفشان.

ظهر روز پاییزی بود و نگاهمان به صفحه جادویی خیره شده بود. ظرف چند ماه دو بار طعم تلخ شکست را چشیده بودیم و دیگر تحمل نداشتیم که حوادثتلخ غرب و شرق آسیا این بار در جنوب قاره کهن برایمان تکرار شود. دلمان تنگ شده بود برای لبخندی دیگر؛ نوبت رسیده بود که حسرت بیست ساله تمام شود. داور ۴۲ ساله مجارستانی سوت آغاز بازی را که به صدا در آورد تپش قلبها شدت گرفت، می ترسیدیم که حسرتمان بیشتر شود.

دقیقه به دقیقه که می گذشت تپش قلبها بیشتر می شد و حملات حریف گسترده تر تا اینکه هری کیول ۱۹ ساله دروزاه مان را باز کرد و بعد از گل باز هم حملات ادامه پیدا کرد تا اینکه نیمه کذایی به هر ترتیبی بود تمام شد. نیمه که به پایان رسید خدا را شکر کردیم که فاجعه رخ نداد و به وجود عقاب آسیا در دروازه مان افتخار کردیم.

نیمه دوم شروع شد، تا به خودمان آمدیم گل دوم به ثمر رسید. انگار دنیا روی سرمان خراب شده بود، نا امید شده بودیم و خودمان هم می دانیم که به زمین و زمان بد و بیراه می گفتیم. تماشاگر استرالیایی وارد زمین شد و تور دروازه مان را پاره کرد. بعد از این حرکت تنها نکته چشم نواز مستطیل سبز حرکات آکروباتیک احمدرضا عابدزاده درون دروزاه بود، حرکاتی که به گواه مردان زمین در شاهکارهای دقایق بعد تاثیر فوق العاده ای داشت.

ابراهیم تهامی به زمین آمد تا اینکه در یک کش و قوس توپ به کریم باقری رسید و اختلاف به یک گل رسید؛ کمی امیدوار شدیم اما هنوز نگران بودیم. سه دقیقه از گل اول گذشته بود که توپ ارسالی مارک بوسنیچ به علی دایی رسید و خداداد عزیزی توپ را وارد دروزاه کرد و صدای جواد خیابانی بلندتر شد " دایی، یه فرصت خوب پشت دفاع خداداد عزیزی خداداد عزیزی توی دورازه، گل برای ایران! گل برای ایران! ".

تپش قلبها برای رسیدن به فرانسه تند تر شد تا وقت های اضافی هم به پایان رسید و علی رضا منصوریان داور را به آغوش کشید، اشک های حمید استیلی در مقابل دوربین های تلویزیونی جاری شد و احمد رضا عابدزاده پرچم سه رنگ میهن را به دست گرفت و دور افتخار شروع شد و بدین صورت بود که رویای ۲۰ ساله به حقیقت پیوست.

امروز پانزده سال از روزی که با آن حماسه نشان دادیم می شود از ته دل شاد بود می گذرد و هنوز هم به آن روز افتخار می کنیم. هر از چند گاهی از چمدانِ قدیمی مان خاطرات آن روز را بیرون می آوریم و ورق می زنیم آن روزهای شیرین را و آن تیم رویایی که در آن نه خبری از قراردادهای میلیاردی بود و نه مربی درجه اول اروپا دیده.

و رسیدیم به امروز؛ فوتبالِ ارزانی که تا همین چند سال پیش اشک شوق مردم را سرازیر می کرد امروز با قراردادهای میلیاردی اش دیگر دو ریال هم نمی تواند دل مردم را خوش کند. راستی به کجا رسیده ایم که اینگونه ورزش محبوب کشورمان تبدیل به سوهان روح شده است. اسطوره هایمان کجار رفته اند که امروز با این همه هزینه باید بگوییم ای کاش دوباره عابدزاده، دایی، عزیزی و تمام دلاورمردان آن روزگار را داشتیم. ۸ آذر ماه ۱۳۷۶ چه داشتیم که امروز نداریم ...