به گزارش افکارنیوز،

مجید مظفری که مهمان برنامه «باغ رمضان» بود، گفت: از کادر پزشکی این مملکت و دکتران و پرستاران و خلبانانی که دکترها و تجهیزات پزشکی را به استان ها و مناطق دیگر بردند باید قدردانی کرد.

اخبار چهره ها- این بازیگر سینما و تلویزیون با بیان اینکه به دلیل حضور در فیلم سینمایی جنگ نفت کش ها حال خانواده های عزیز از دست داده در حادثه شناور کنارک را درک می کند، گفت: حالشان را خیلی درک می کنم. صنعت کشتیرانی پیچیده و پرخطراست. واقعا بچه های نیروی دریایی در خلیج فارس زحمت می کشند. جلسه ای داشتیم خدمت آقای بزرگ نیا بودیم تا فیلمی بسازیم درباره تنگه عدن و دزدان دریایی. کشتی های کشورهای دیگر مثل ژاپن، چین و انگیس  کمک می خواستند از نیروی دریایی ایران تا به سلامت از این تنگه عبور کنند. من از خانواه نیروی دریایی هستم. بستگان درجه یک من در این نیرو بودند. نفت کش ها خودشان بمب متحرک دارند. کافی بود کفش شما میخی داشته باشد. گازهای نفت خام از خود نفت خطرناک تر است. در کل کار پرخطری است.  

مظفری گفت: وقتی که سفر می کردم از بندرعباس تا هلند رفتم هر روز که از خواب بیدار می شدم در هرکجای گشتی نگاه می کردم می دیدم دورم یک دایره آب است  حس می کردی نقطه پرگار خودت هستی. کشتی و دریا آدم ها را خیلی به خدا نزدیک می کند. بچه های نیروی دریایی را برای همین دریادل می گویند و نیرویی است که حافظ این مملکت هستند.

او بیان کرد: امروز یک خبر خوش شنیدیم. در این دوران کرونا و این وضعیت دولت یک کار درست انجام می دهد. تصمیم می گیرد که  جلوی قیمت های سرسام آور ماشین ها مثل پراید گرفته شود. امیدوارم اتفاقات بد کم کم رخت ببند از این مملکت و بیرون برود.تا زمانی که یادم است دنبال یک رفاه بودیم. جنگ شروع شد و رفاه به دفاع تبدیل شد. فکر می کنم باید تلاش کرد و صبور بود و در کنار یکدیگر بود. بعد از کرونا ما قدر دست دادن و در آغوش گرفتن عزیزان را دانستیم. الان می فهمیم سلام وعلیک با همسایه و دیگران چقدر خوب است.

او در پاسخ به این پرس که چرا ازدواج نمی کند، گفت: با داشتن دختری که هم مادر و هم پدرش بوده ام و در دوران سختی این اتفاق ناگوار برایمان پیش آمد. بنابراین تنهایش نگذاشتم اما به هر صورت یک روزی باید از همدیگر جدا شویم. امیدوارم زودتر برسد روزی که تشکیل زندگی بدهد و من هم شاید آن زمان برای خودم فکری کردم.

 این بازیگر سینما و تلویزیون گفت: باخیلی از کارگردان ها کار کرده ام. با همه کار کرده ام و حتی با کیارستمی هم کار کرده ام. ولی واقعیتش را بخواهید دوستان من گه گاه می گویند ما دوست داریم با فلان کارگردان کار کنیم. من دوست ندارم با هیچ کدام از کارگردان ها کار کنم. ولی می خواهم جایگاهی برای خودم رقم بزنم که آنها بخواهند بامن مظفری کار کند. باید خودی نشان بدهید تا این اتفاق بیفتد. نقشی را پیش نیامده است که دلم بخواهد دوست داشته باشم بازی کنم. برخی نقش ها را فکر کردم شاید اگر من بازی می کردم متفاوت می شد.

هیج بازیگری نمی تواند نقش دیگری را بازی کند. من خودم را بکشم خسرو شکیبایی نمی شوم. او اگر خودش را می کشت نمی توانست من باشد. خیلی از نقش ها را دوست داشتم بازی کنم. از جمله هامون. در فیلم اجاره نشین ها دوست داشتم بازی منم. اخیرا فیلم هایی بودند که دوست داشتم بازی کنم.

او در بخشی از برنامه گفت :هیچ نویسنده یا کارگردانی دلش نیامده است من را در فیلم یا سریالی بکشد.

مظفری درباره تجربه مرگ سه نفر از بستگان درجه یکش گفت: پدرم مشهدی بودند سالی سه چهار بار به مشهد می رفتند. من خانه ام گوهر دشت کرج بود و با پدر و مادرم در یک خانه زندگی می کردیم. شب کار بودم. ساعت 9 و نیم ده بود رسیدم. دیدم پدرم کت و شلوار پوشیده اند و دم در هستند. گفتم آقاجان اینجا ایستادی؟ گفت دارم می روم مشهد. گفتم من فردا می برمتان. گفت من را بگذار ترمینال کرج. رفتم و دلخور بودم از این قضایا و بردمشان ترمینال و وقتی برگشتم مادرم دم در گفت پدرت یک چیزی نوشته روی طاقچه گذاشته است. نوشته بود من می روم مشهد و آنجا فوت می کنم. اختیار منزلم دست همسرم. من وقتی این را خواندم گذاشتم پیشخوان آشپزخانه. گفتم پدر خودش را لوس کرده است. اما او رفت و بعد به ما خبردادند به مشهد برویم. پدرم فوت کرده بود.

وی ادامه داد: برادرم در سن 39 سالگی ناخدای نیروی دریایی، خوشتیپ، قد بلند  و همه چی تمام بود. تصادف کرد و از پل پایین افتادند در یک شب برفی. وقتی گاو صندوقش را باز کردیم دیدیم وصیت کرده است و گفته یک قبری خریده ام در امامزاده کرج. دو تاقبر خریدم یکی برای مادرم و یکی برای خودم. مادرم منزلش در گوهر دشت کرج بود. خواهرم  شب تنها بود و مادرم می رود منزل خواهرم. صبح می بیند مادرم دارد سرنماز گریه می کند. می گوید باز یاد برادرم افتادی. می گوید نه من مرگ با تصادف را دوست ندارم. خواهرم گفت هیچی نفهمیدم. صبح که صبحانه می خورند و پایین می آید به او می گویند یک نفربا ماشین به مادرت زد. جوانی که می رسد به دست اندازها و چون سرعت داشته است می رود آن طرف خیابان به مادر من می زند. جوانی که کسی را نداشته است. یک موتوری کیفی را زده بود و او دنبال کیف بوده است.

مجید مظفری ضمن اشاره به اینکه من از مرگ  خیلی می ترسم، بیان کرد: داشتم تمرین تئاتر می کردم و در کلاس بازیگری در سبلان بودم. یک دوست من والبته استاد من آقای محمد هم بودند. مصطفی دالی که الجزیاری بود و بزرگ شده فرانسه بود هم حضور داشت. اتود می گرفتیم. به من اتود این را دادند که بیرو ن از اتاق برو و وقتی داخل می آیی نقش کسی را بازی کن که قصد خودکشی دارد.

این بازیگر اظهارداشت: خودم را آماده کردم و شروع به بازی کردن کردم. رفتم در حس و یک صندلی آنجا بود و گذاشتم. چراغ بود و لامپ آنجا بود و من خواستم نقش این را بازی کنم که برق من را می گیرد و این جدی جدی اتفاق افتاد و برق من را گرفت و زمین زد و بیهوش شدم. بعدا یادم افتاد وقتی افتادم من از بالا آدم ها را می دیدم.می دیدم استاد محمد نگران و ناراحت است. تکانم می دهند و آب می آوردند. داشتم نگاه می کردم. بعد از اینکه به هوش آمدم شاید 24 یا 72 ساعت بعد یادم افتاد که این اتفاق برایمان افتاد. گفتم محمود تو این کار را کردی. گفت تو بهوش بودی و من را اذیت کردی. گفتم همچین اتفاقی برای من افتاده است.