۱. زیاد اهل مصاحبه نیست و تلفن همراهش معمولاً خاموش است. در مصاحبه هایش دلیل این وضعیت را دور ماندن از حاشیه و تمایل به حفظ حریم خصوصی اش عنوان کرده است.

۲. مثل اکثر فیلمسازانی که در سینما ناکام می شوند به تلویزیون پناه برده. ابتدا سریال های پریدخت و شمس العماره را کارگردانی کرد و اخیراً هم فصل سوم قلب یخی را برای شبکه نمایش خانگی.

۳. قبل از اینکه فیلمسازی را تجربه کند دستیار مسعود کیمیایی در فیلم های ردپای گرگ، ضیافت و سلطان بوده است. در دهه ۷۰ در فیلم های جیب برها به بهشت نمی روند(ابوالحسن داودی)، ‌ مرد آفتابی(همایون اسعدیان) و تحفه هندی(محمدرضا زهتابی) هم دستیاری کرده است.

۴. پنج فیلم سینمایی اش را با تهیه کنندگی هدایت فیلم ساخته و رابطه خوبی با مصطفی و مرتضی شایسته، مدیران این دفتر فیلمسازی دارد. خودش دلیل این استمرار را تمایل به همکاری با بخش خصوصی و بی علاقگی به پروژه های سفارشی دولتی می داند. در تلویزیون اما به سفارش تن داده و سریال مناسبتی ساخته است.

۵. در میان ۱۰ فیلم برتر ایرانی اش پنج فیلم از عباس کیارستمی وجود دارد(خانه دوست کجاست؟، ده، کلوزآپ، زیر درختان زیتون و طعم گیلاس). در این فهرست نام باشو غریبه کوچک و شاید وقتی دیگر بیضایی هم به چشم می خورد. در میان فیلم های خارجی هم به روبان سفید(هانکه)، ‌ زندگی دیگران(دونرسمارک)، قطار بازی(بویل) و چشمان تمام بسته(کوبریک) علاقه زیادی دارد.

۶. فیلم هایش ربط موضوعی چندانی به هم ندارد. سیاوش یک درام جوانانه است و پارتی یک فیلم نسبتاً سیاسی. مکس یک کمدی موزیکال است و کافه ستاره هم یک درام اجتماعی. خودش گفته دوره فیلمساز مولف بوده سر آمده و هرکس به دنبال تجربه های نو برود برد کرده است.

۷. قبل از یه عاشقانه ساده، صد سال به این سال ها را ساخته که از پنج سال پیش تاکنون اجازه نمایش عمومی نگرفته. گرچه خودش آن را خیلی دوست دارد و یکی از بهترین فیلم هایش می داند اما خیلی ها هم آن را به دلیل موضع گیری های سیاسی تقبیح می کنند.

یه عاشقانه ساده
تهیه کننده و کارگردان: سامان مقدم
فیلمنامه نویس: امیر عربی(براساس قصه ای از زامیاد سعدوندیان)
فیلمبردار: محمد آلادپوش
تدوینگر: محمدرضا موئینی
آهنگساز: امیر توسلی
چهره پرداز: عبدالله اسکندری
بازیگران: مهناز افشار، مصطفی زمانی، احمد مهران فر، همایون ارشادی، فرهاد آئیش، آتیلا پسیانی
عکس: احمدرضا شجاعی

خلاصه داستان:
علی و گندم عاشق و معشوقی هستند که به دلیل فضای بسته روستای محل زندگی شان و آداب و رسوم خانوادگی شان نمی توانند با هم ازدواج کنند. علی مدتی از روستا به شهر می رود و در این مدت خواستگار جدید گندم عزمش را برای ازدواج جزم می کند. اما با بازگشت علی، گندم در موقعیت پیچیده ای قرار می گیرد.

درباره کارگردان:
سامان مقدم با سیاوش و پارتی شروع امیدوارکننده ای به عنوان یک کارگردان جوان داشت که می خواست جا پای خود را در سینما محکم کند و به سراغ سوژه های دلخواهش برود. مکس هم که چند سال بعد از پارتی ساخته شد جسارت او را در پرداختن به سوژه های ملتهب و ساختارهای کمتر تجربه شده نشان می داد. همین طور کافه ستاره که در زمان خود به دلیل ارائه تصویری باورپذیر و ملموس از طبقه محروم تا حد زیادی مورد توجه قرار گرفت. اما توقیف موقت مکس و اکران آن با تاخیری چند ساله مسیر فیلمسازی مقدم را دچار وقفه ای غیرمنتظره کرد. وقتی فیلم بعدی اش صد سال به این سال ها فقط در جشنواره فجر اجازه اکران پیدا کرد و از نمایش عمومی محروم ماند این وقفه به سکته ای درمان ناپذیر تبدیل شد و مقدم را به ادامه فعالیت های سینمایی اش بی میل کرد. به همین دلیل بود که او از تلویزیون سر درآورد و با ساخت پریدخت و شمس العماره تلاش هایی برای بیکار نماندن انجام داد. این روزها هم که با ساخت فصل سوم سریال قلب یخی با حضور انبوهی ستاره پرطرفدار نام خود را دوباره بر سر زبان ها انداخته. اما ساختار ضعیف و روایت نامتعادل یه عاشقانه ساده ناامید کننده است.

ویژگی مهم:
یه عاشقانه ساده قرار بود یک درام عاشقانه باشد در فضایی روستایی با حضور بازیگران حرفه ای. انتشار عکس های مهناز افشار و مصطفی زمانی با لباس های محلی در زمان فیلمبرداری هم نوید یک تجربه جدید می داد که قرار نیست مثل اغلب فیلم هایی که در روستا ساخته می شوند سروشکلی چرک و کثیف داشته باشد. در آن زمان شنیده می شد جدیدترین فیلم سامان مقدم لحنی طنزآمیز هم دارد و قرار است با شوخی های خود تماشاگرانش را به خنده بیندازد. اما وقتی فیلم به نمایش در آمد معلوم شد در نسخه نهایی درام عاشقانه به قصه ای آبکی در حد فیلم های هندی تنزل پیدا کرده و لحن طنزآمیز فیلمنامه هم جای خود را به حس و حالی تراژیک داده. ریتم فیلم هم به شدت کند شده و دیالوگ های آن هم به شدت گل درشت از کار درآمده. دستاورد مقدم و همکارانش چیزی نیست جز نماهای کارت پستالی از لوکیشن ابیانه و نمایش کلوزآپ های غمگین مهناز افشار و مصطفی زمانی که با لحنی سوزناک همدیگر را دلداری می دهند.

یک سکانس:
در اولین سکانس فیلم مجلس جشنی برپا شده که گندم، علی و خواستگار دیگری که قصد دارد با گندم ازدواج کند(احمد مهران فر) حضور دارند. علی و رقیبش برای اینکه دل گندم را به دست بیاورند از جای خود بلند می شوند و با رقص محلی که هیچ چیز از رقص برره ای کم ندارد مجلس گرمی می کنند. روی یک پا می ایستند و با دست های خود حرکت های عجیب و غریبی انجام می دهند.

یک دیالوگ:
فرهاد آئیش با همایون ارشادی درباره سرنوشت فرزندانشان صحبت می کند. ارشادی که نقش پدر گندم را بازی می کند راضی به ازدواج گندم نیست اما در رودربایستی با آییش و به خاطر احترام به قول و قرارشان چاره ای جز رضایت ندارد. آییش در انتهای بحثبه ارشادی می گوید: «بیا چپق بکشیم». این دیالوگ که ظاهراً تکیه کلام اوست در طول فیلم بارها به زبان می آید و از فرط تکرار مخاطب را به خنده می اندازد.
همایون ارشادی به ازدواج گندم با پسر دوستش رضایت داده. علی که گلویش پیش گندم گیر کرده از شهر به روستا بر می گردد و به سراغ ارشادی می رود و در دیالوگی بی ظرافت به او می گوید: «گندمت را فروختی؟!»

از زبان کارگردان:
من هیچ وقت با تهیه کنندگانی که با آنها کار کرده ام مشکل جدی نداشته ام. خیلی هم درگیر اینجور مباحثنبوده و اساساً در سینمای مستقل امروزمان معنی مافیا و مراکز تصمیم گیری پشت پرده را نمی فهمم. شاید این موضوع در مقوله پخش قابل بحثاست اما در پروسه تولید تا وقتی که با یک تهیه کننده حرفه ای غیردولتی سروکار داری طبعاً نگرانی ها کمتر است. اگر اعتماد متقابل وجود داشته باشد دیگر بحثتوصیه و سفارش و دخالت های بی اساس منتفی است. تمام بازیگرانی که در تمام فیلم ها و مجموعه های تلویزیونی من بازی داشته اند به نظر خودم بهترین انتخاب ها برای نقش هایی بوده اند که به ایشان سپرده شده و آنهایی که من را از نزدیک می شناسند کاملاً می دانند که اصلاً به روابط پشت پرده و ارجحیت دادن رفاقت بر مسائل حرفه ای اعتقادی ندارم و کاملاً‌ در این مورد سختگیر و جدی هست.(منبع: روزنامه اعتماد)

حواشی:
یه عاشقانه ساده به عنوان یک «کمدی رمانتیک روستایی» مجوز ساخت گرفت. فیلمنامه اولیه ای هم که امیر عربی با عنوان «باگت» برای فیلم نوشته بود لحنی سراسر طنزآمیز داشت و ماجرای چند دزد را تعریف می کرد که برای فرار از دست پلیس کوکائین هایی را که همراهشان بود در نانوایی یک روستا مخفی می کردند. اما وقتی شاگرد شیرین عقل نانوایی کوکائین ها را با آرد مخلوط می کند مردم روستا هم به نان های این نانوایی معتاد می شوند و برای خریدشان صف های طولانی می بندند. سامان مقدم بعد از شروع فیلمبرداری احساس کرد که با این قصه ارتباط برقرار نمی کند و به همین دلیل در تغییری بنیادین ماجرایی تراژیک را که یکی از خرده داستان های فیلمنامه بود به قصه اصلی تبدیل کرد. گفته می شود در فیلمنامه اولیه ستاره ها نمی توانسته اند در کانون توجه باشند و مقدم با این کار مهناز افشار و مصطفی زمانی را به شخصیت اول فیلمش تبدیل کرده است.

یه عاشقانه ساده قرار بود برای نمایش در جشنواره بیست و نهم فجر آماده شود. اما وقتی گروه در ابیانه مشغول فیلمبرداری بودند با بارش سنگین برف مواجه شدند و چاره ای جز برگشتن به تهران نداشتند. اما بعد از بهبود آب و هوا دوباره به ابیانه برگشتند و فیلمبرداری را در فروردین ماه ۹۰ به پایان رساندند.

حرف آخر:
از فیلمی که با شروع فیلمبرداری قرار بوده کمدی باشد و با تصمیم ناگهانی کارگردان به اثری تراژیک تبدیل شده چه انتظاری می توان داشت؟ دو لحنی شدن فیلم اولین اشکالی است که ممکن است گریبان گیر چنین فیلمی بشود که یه عاشقانه ساده کاملاً دچار آن شد. هنگام تماشای فیلم از یک طرف با سکانس هایی مواجه می شویم که قرار بوده بامزه باشند و از طرف دیگر به سکانس هایی برمی خوریم که قرار بوده از تماشاگر اشک بگیرند. اما چون این سکانس ها ربطی به هم ندارند همدیگر را خنثی می کنند و در نتیجه مخاطب نه می تواند از ته دل بخندد و نه می تواند به حال عاشق و معشوق فیلم اشک بریزد. دیالوگ های ضعیف فیلم که احتمالاً به فیلمنامه کمدی اولیه تعلق داشته اند به تن اثر عاشقانه فعلی زار می زنند و مثل موسیقی باری به هر جهت فیلم فقط مخاطب را آزار می دهند.

یه عاشقانه ساده همانطور که از نام گل درشتش هم پیداست، قرار است درامی عاطفی را حکایت کند، اما نگاه مولفان فیلم، به این مبحث، بیش از حد ساده انگارانه و تک بعدی است. ماجرا طبق مستعمل ترین کلیشه ها، از عشق بین دو جوان که ریشه در دوران خردسالی دارد، شروع می شود. گره قضیه هم منطبق بر باسمه ای ترین ایده ممکن است. ورود نفر سوم که مثل همیشه ارباب زاده است و طبعاً‌ بر عاشق فقیر قصه، برتری مالی دارد، ‌ اما دختر داستان مطابق معمول، هیچ تمایلی به مال دنیا ندارد. تا اینکه گریه دوم شکل می گیرد: اصرار پدر دختر بر ازدواج او با پسر پولدار. گره دوم رسماً تا آخر فیلم کش پیدا می کند، بی آنکه در کم و کیف ارتباط بین این چند نفر، قبض و بسطی پیش آید و در روندی حوصله کش، دائماً دیالوگ هایی تکراری بین دختر و پسر و پدرانشان برقرار می شود.

زوج عاشق پیوسته از هراسشان نسبت به اینکه بزرگترها از جریان عشقشان خبردار شوند سخن می گویند و پدرها هم در میانه تعارف کردن چپق، در باب تعیین زمان برای ازدواج برای ازدواج بچه هایشان حرف می زنند. این بین البته چند خرده داستان هم وجود دارد که رسماً هیچ ربطی به درام اصلی ندارد: یکی جریان سوپر فانتزی مخلوط کردن مواد مخدر با آرد گندم در نانوایی شهر که منجر به مرگ زنی جوان می شود(تیم برتون هم چنین ایده ای به ذهنش نمی رسد)؛ و دوم، موقعیت عارفانه مردی جوان که ارتباط صمیمانه ای با عاشق داستان دارد و در حاشیه و انزوا زندگی می کند و خواهر رقیب عشقی داستان، خاطرخواه اوست، اما مرد چنان عارف است که محل او نمی گذارد و در پی نصیحت کردن رفیقش است. بدین ترتیب در نواسانی بین حیرت و بی حوصلگی، ناگهان سکانس آخر ظاهر می شود و در طی آن، رقیب پولدار عشقی، در عرض چند دقیقه بی هیچ انگیزه ای پشیمان می شود و در حالیکه اسلحه را در زیر باران شدید از دست قهرمان قصه می گیرد، دو دلداده را به هم می سپارد؛ و بدین ترتیب گره های کلیشه ای داستان، با ساده انگارانه ترین شیوه ممکن گشوده می شود و سروته ماجرا به هم می آید و مخاطب مفلوک در حالی که هنوز از لهجه شمال شهری روستائیان داستان و بی هویتی پوشش و رفتار و سنتشان حیرت زده است، با این پایان بندی غریب نیز شگفتی اش افزون می شود.

چنین ملغمه ای که کازابلانکا و معناگرایی و فیلم هندی را درهم آمیخته، نه تنها ساده نیست، که خیلی هم پیچیده می نماید. باور اینکه فیلمنامه نویس چنین معجونی، ظاهراً همان کسی است که فضای دقیق هندسی موقعیتی و شخصیتی سعادت آباد را با لحنی منطبق با زمانه نوشته و سازنده اش در کارنامه اش آثاری قابل توجه همچون کافه ستاره و مکس وجود دارد، دشوار می نماید. اما این فیلم در هر صورت بر پرده ثبت شده است. افت و خیز به هر حال در کارنامه هر سینماگری در هر جای دنیا به چشم می خورد، اما ماجرای یه عاشقانه ساده فراتر از اینجور فرازونشیب های متداول است و حکایت از وضعیتی بغرنج در سینمای ما دارد که جدا از مناسبات نه چندان حرفه ای میان عوامل فیلم، انگار نه انگار بحثمخاطب جدی ترین عنصر در حرفه سینما به شمار می آید و با کم هوش فرض کردن تماشاگر، هر رطب ویابسی به خوردش داده می شود. این فقط منحصر به این فیلم و مقدم و عربی نیست، و می توان فهرستی مفصل از فیلم هایی تهیه کرد که همین ویژگی را دارند. شاید بررسی تفصیلی این اوضاع، بسیار مهمتر از نقد فیلمی باشد که پیدا کردن ضعف هایش، از کندترین اذهان هم برمی آید.

منبع : مجله سينمايي ۲۴