در روزهای اخیر دو خبر عجیب در فضای سیاست خارجی آمریکا جنجالی شد. خبر اول اضافهشدن «نیک استوارت» از مدیران ارشد «بنیاد دفاع از دموکراسیها» (FDD) به تیم مذاکرهکننده آمریکا بود. سابقه سیاه این بنیاد در طراحی تحریمهای بیرحمانه علیه مردم ایران و تحریک متجاوزان به جنگ علیه کشورمان از چشم هیچکس پوشیده نیست. از همین رو در شهریورماه سال ۱۳۹۸، ایران این بنیاد و مدیرعاملش را به دلیل نقشآفرینی در تروریسم اقتصادی علیه مردم ایران و با استناد به «قانون مقابله با نقض حقوق بشر و اقدامات ماجراجویانه و تروریستی آمریکا در منطقه» در لیست تحریم قرار داد.
نیک استوارت یکی از مهرههای مهم FDD است؛ یک جنگطلب تمامعیار که معتقد است دیپلماسی باید با زور به طرف مقابل تحمیل شود و حمله نظامی را بهترین گزینه معرفی میکند. مجموعهای که استوارت به آن تعلق دارد، در دوران توافق هستهای، یکی از سرسختترین دشمنان توافق بود و به هر شکل ممکن تلاش کرد تا با خبرسازیهای دروغین ترامپ را متقاعد به خروج از برجام کند. باوجوداین تلاشها اما دولت پیشین ترامپ جایگاه ویژهای به این بنیاد و عواملش نداد؛ اما اکنون یکی از اعضای FDD به عضوی از تیم مذاکرهکننده آمریکا تبدیل شده است. فارغ از تبعات و آثار حضور چنین فردی در تیم مذاکرهکننده آمریکایی، فرامتن خبر این است که در واشنگتن مذاکره جز آنچه که ترامپ فکر میکند و آن تسلیم و پذیرش کامل خواستههای او است، معنا ندارد.
خبر دوم و عجیبتر از خبر اول، تابعیت رضا پهلوی است. علیرغم اصرار پهلوی بر اینکه با وجود چند دهه زندگی در آمریکا، او هیچگاه حاضر نشده شهروندی آمریکا را بپذیرد، اسناد افشا شده جدید نشان میدهد، مدعی تاجوتخت پهلوی، شهروند ایالات متحده آمریکاست و برای این شهروندی، سوگند وفاداری خورده است که «از قانون اساسی و قوانین ایالات متحده آمریکا در برابر همه دشمنان داخلی و خارجی حمایت و دفاع» کند.
تابعیت داشتن یا نداشتن چندان تفاوتی در صورتمسئله ایجاد نمیکند؛ مهم این است که هر دو-هم رضا پهلوی و هم نیک استوارت- اکنون در خدمت منافع آمریکا قرار گرفتهاند و تاریخ نشان داده است که هیچگاه منافع دو کشور موازی با یکدیگر پیش نرفته. این موضوع را پسر محمدرضا و نوه رضا پهلوی خوب میداند.
بازوهای فشار علیه ایران
«اتحاد علیه ایران هستهای» و «بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD)» دو نمونه از بازوهای مشورتی و اجرایی در آمریکا برای اعمال فشارهای حداکثری علیه ایران هستند. راهبرد اصلی این مجموعهها «تحریم تا مرز گرسنگی» است. آنها معتقدند برای اینکه مردم یک کشور را علیه حکومتشان بشورانند، باید نان را از سفرهشان ربود. این نگاه، ریشه در تجربههایی مانند تحریمهای دهه نود میلادی علیه عراق دارد که به قیمت جان صدها هزار کودک تمام شد. طراحان این سیاستها همچنان آن را مسیری «ارزشمند» برای رسیدن به اهداف سیاسی خود میدانند.
کار اصلی گروه «اتحاد علیه ایران هستهای» شناسایی مویرگهای تجاری ایران است. آنها سایهبهسایه شرکتهای بینالمللی را که با ایران مراوده دارند، تعقیب میکنند و با تهدید و فشار، آنها را از ادامه همکاری منصرف میسازند. از ردیابی نفتکشها با ماهوارههای جاسوسی گرفته تا تحتفشار گذاشتن شرکتهای تولیدکننده ماشینآلات صنعتی، همه در جهت بستن راههای تنفس اقتصادی کشور انجام میشود.
در کنار آنها «بنیاد دفاع از دموکراسیها» نقش طراح فکری را بازی میکند. این بنیاد با استفاده از مفاهیم گولزنندهای مثل «حقوق بشر» و «دموکراسی»، سعی میکند تحریمهای وحشیانه را توجیه کند. آنها به طور سازماندهیشده ستونهای فقرات اقتصاد، یعنی بانک مرکزی و صنعت انرژی را هدف میگیرند. فراتر از این، آنها حتی پیشنهاد تحریم صنعت خودرو را مطرح میکنند؛ نه به این دلیل که این صنعت سلاح تولید میکند، بلکه چون میدانند این کار میلیونها شغل را به خطر میاندازد و هزینههای حملونقل و زندگی عادی مردم را چندبرابر میکند. هدف نهایی این است که با ایجاد اختلال در دسترسی مردم به نیازهای اولیهای مثل دارو، غذا، مسکن و شغل، بذر ناامیدی و خشم را در جامعه بکارند. در این میان، شبکهای از رسانهها و خبرنگاران خارجنشین نیز به کمک این نهادها میآیند. وظیفه این شبکه رسانهای، تبدیل این فشارهای اقتصادی به آشوبهای خیابانی است. آنها با انتشار اخبار تحریکآمیز و گاه جعلی، تلاش میکنند فضایی غیرواقعی از شرایط کشور ترسیم کنند تا سیاستمداران غربی را برای اعمال تحریمهای سنگینتر و حتی مداخلات نظامی تشویق کنند. آکسیوس شناختهشدهترین رسانه در همین زمینه است که در تحولات این روزها هم بخشی از پروژه جنگ آمریکا علیه ایران را هدایت میکند.
در واقع، این بنیادها و حامیان رسانهایشان، یک چرخه کامل را مدیریت میکنند. ابتدا با تحریم، معیشت مردم را هدف میگیرند؛ سپس با سوارشدن بر موج نارضایتیهای ناشی از همان تحریمها، شعلههای اعتراض و آشوب را روشن میکنند و درنهایت، از این آشوبها بهعنوان بهانهای برای دور جدیدی از حمله نظامی و فشارهای اقتصادی استفاده میکنند.
ورود جنگطلبان به مذاکره
در بنبستی که آمریکا را در صحنه گرفتار کرده، حالا شاهد ورود مستقیم یکی از مهرههای کلیدی جریان FDD به ساختار رسمی تصمیمگیری و مذاکراتی آمریکا هستیم. ماجرا از این قرار است که «نیک استوارت»، یکی از مدیران ارشد بخش لابیگری در «بنیاد دفاع از دموکراسیها» به تیم مذاکرهکننده آمریکا اضافه شده است. او قرار است در دفتر استیو ویتکاف فعالیت کند. استوارت یک مهره معمولی نیست. او پیشازاین در دولت اول ترامپ، دست راست برایان هوک در «گروه اقدام ایران» بود و بهعنوان یکی از معماران اصلی سیاست فشار حداکثری شناخته میشود. او از حامیان سرسخت حمله علیه ایران است و حتی پس از برخی درگیریهای نظامی، از کنگره خواسته بود به طور کامل از این اقدامات حمایت کند. او معتقد است دیپلماسی تنها زمانی کارایی دارد که با «اجبار»، «تحریمهای خردکننده» و «ابزارهای نظامی» همراه باشد.
اما چرا حضور چنین فردی و نفوذ FDD در سیاست خارجی آمریکا باعث میشود که نتوان به نتایج مذاکرات امید داشت؟ نخست اینکه حضور استوارت نشان میدهد که منطق «تحریم تا گرسنگی» همچنان بر میز مذاکره حاکم است. وقتی کسی که معتقد است باید برای رسیدن به اهداف سیاسی، معیشت مردم را هدف گرفت و راههای ورود دارو و غذا را مسدود کرد، پشت میز مینشیند روشن است که هدف او توافق نیست، بلکه پیداکردن راههای جدیدی برای بستن منافذ اقتصادی کشور است. آنها مذاکره را فرصتی میبینند تا طرف مقابل را در موضع ضعف مطلق قرار دهند، نه اینکه به یک بازی برد-برد برسند.
دوم اینکه نفوذ این بنیاد نشاندهنده یک «بیثباتی عمدی» در تعهدات آمریکاست. بنیادهایی مثل FDD تخصص ویژهای در طراحی تحریمهای لایهبندی شده دارند. آنها تحریمها را بهگونهای طراحی میکنند که حتی اگر در یک موضوع -مانند هستهای- توافقی حاصل شود، گرههای تحریمی در حوزههای دیگر باقی بماند تا عملاً هیچ گشایش اقتصادی واقعی رخ ندهد.
در نهایت، حضور طرفداران جنگ و معماران تحریم در تیم مذاکرهکننده از زاویه متفاوتی ثابت میکند که آمریکا به دنبال حل مسئله نیست. برای آنها، «آشوبهای داخلی» و «فشارهای معیشتی»، ابزارهای چانهزنی هستند. به همین دلیل، تا زمانی که معماران «دیپلماسی اجبار» فرمان را در دست دارند، مذاکره چیزی جز اهرم فشار نیست.
علاقه پهلوی به جدایی از ایران
رضا پهلوی اصلاً در فکر مبارزه برای آزادی نبود. او مثل خیلی از بستگان پادشاهان مخلوع، بار خود را بسته بود و زندگی اعیانی خود را در خارج از مرزهای ایران میگذراند؛ اما زمانی که جنبشهای ضدایرانی هیچ گزینه دیگری غیر از او پیدا نکردند و جریانات اپوزیسیون را ازهمپاشیده دیدند، ناچار شدند او را به خدمت بگیرند.
اما در مورد تابعیت پهلوی، داستان دلبستگی این خاندان به فرار از کشورشان و زندگی در خارج از مرزها و ترجیحدادن منافع شخصی به سرنوشت وطن، موضوع جدیدی نیست و موروثی است. محمدرضا پهلوی در مرداد سال ۱۳۳۲، وقتی نشانههای ایستادگی مردم را دید، هراسان کشور را ترک کرد. در همان روزهای آوارگی در هتلهای رم دیگر سودای بازگشت در سر نداشت. او در آن لحظات به همسرش ثریا گفته بود که دیگر همهچیز تمام شده است و باید به آمریکا بروند، در آنجا مزرعهای بخرند و به کار کشاورزی مشغول شوند.
حالا سالها بعد، پسر او همان مسیر فکری پدر را به شکلی رسمیتر دنبال کرده است. درحالیکه او سالها تلاش میکرد خود را تنها یک «مقیم» در آمریکا معرفی کند، اسناد و شواهد جدیدی که از ایالت مریلند به دست آمده، نشان میدهند که نام او و همسرش در فهرست رسمی رأیدهندگان منطقه پوتوماک در مریلند وجود دارد. موضوعی که معنایی جز داشتن تابعیت رسمی آمریکا ندارد؛ چراکه در آن منطقه برخلاف برخی نقاط دیگر، حق رأی منحصراً در اختیار شهروندان ایالات متحده است.
این موضوع زمانی فاجعهبار میشود که بدانیم هر کسی که بخواهد شهروند آمریکا شود باید زیر پرچم این کشور قسم بخورد که تمام وفاداریهای قبلی خود به هر کشور یا قدرت خارجی را به طور کامل رها کرده و ازاینپس تنها به قانون اساسی آمریکا وفادار خواهد بود.
حقیقت این است که رضا پهلوی با این سوگند، انتخاب خود را کرده است. او اکنون بهعنوان یک شهروند آمریکایی موظف است طبق همان قسمی که خورده، در جهت منافع کشوری عمل کند که به او شناسنامه داده است. برای مردم ایران که استقلال و تمامیت ارضی کشورشان خط قرمز محسوب میشود، کاملاً روشن است که در بزنگاههایی که منافع تهران و واشنگتن در تضاد قرار میگیرد، او در کدام سمت ایستاده است. او در واقع تنها کار صادقانهای که انجام میدهد، همان عمل به سوگندی است که برای حفظ منافع آمریکا خورده است؛ چه در تشویق برای تحریمهای بیشتر و چه در همراهی با پروژههایی که معیشت مردم ایران را هدف میگیرند.