گوشی را بر می‌دارم و شماره می گیرم. بعد از دو یا سه بوق اول گوشی را برمی‌دارد. در مصاحبه ای که با ایشان داشتم چند نقطه ابهام برایم وجود داشت؛ پرسیدم. ناگهان با هیجان خاصی می گوید: «راستی گفته بودید اگر موضوعی را به خاطر آوردم برایتان بگویم. خاطره ای از محبوبه یادم آمد. حالا به وضوح آن صحنه ها را جلوی چشمانم می بینم. وقتی که با هم بودیم، راجع به خیلی مسائل صحبت می کردیم. راجع به شاه و سیاست و انقلاب و خیلی چیزهای دیگر. به هم اطمینان داشتیم. تا کسی وارد جمع می شد، سریع صحبت را قطع می کرد و می گفت:«حالا بچه ها برای هفت سنگ بعدی یارکشی می کنیم.» و سریع حرف را عوض می کرد. خیلی مسائل امنیتی را رعایت می کرد.

خانم ج. الف از شاگردان مدرسه رفاه است که حالا پس از گذشت سالها، از دوران تحصیلش در آمریکا و از کشتار 17 شهریور می گوید؛ از شهادت محبوبه دانش و تعداد زیادی از مردم در میدان ژاله و از اعتصاب دانشجویان مقابل کاخ سفید. او اصرار دارد نامش در مصاحبه به صورت اختصاری بیاید.

می گوید: «مدت زیادی از آن دوران می گذرد و خیلی از اتفاقات و اسامی از یادم رفته ولی همین حالا که با شما صحبت می کنم، کم کم به یاد می آورم. کاری که شما انجام میدهید با ارزش است. ممکن است در جریان کار کسانی که اعتقادی به این مسائل ندارند با حرفهایشان سستتان کنند، اما شما اهمیتی به این حرفها ندهید و به خدا توکل کنید.» آنچه در زیر می خوانید حاصل گفتگوی من با یکی از جوانان آن سالهاست؛ سالهایی که ایران مرکز دنیا بود. می شد نبض تاریخ را در تهران گرفت. تهران آن سالها برای مردم ایران قلب تپنده دنیا بود.

نماز جمعه را مقابل پنتاگون خواندیم/ اعتصاب غذا به صرف چای مقابل کاخ سفید

شهیده دانش

 

*مدرسه رفاه؛ کانون مخالفان شاه

ما در مدرسه رفاه درس می خواندیم و دانش آموزان این مدرسه تشکیل شده بودند از بچه های خانواده هایی که صد در صدشان مخالف شاه و 90 درصدشان علیه رژیم فعال بودند. یعنی می توانم بگویم تمام خانواده هایی که در این مدرسه فرزندانشان را ثبت نام کرده بودند مخالف شاه و نظام شاهنشاهی بودند. آن زمان گروههای سیاسی مذهبی ضد نظام شاهنشاهی گروههای مختلفی بودند. از هیئت موتلفه و جنبش های مختلف بود تا طرفداران سرسخت امام خمینی(ره).

*سالهای آشنایی

من و محبوبه دانش در یک مدرسه درس می خواندیم و من به واسطه دوستی با خواهر ایشان، با او آشنا شدم. سالهای 50 تا 54 سالهای آشنایی من و محبوبه بود. بعد از آن ما دیگر نتوانستیم همدیگر را ببینیم و من گاه گاهی خبرهایی از او می گرفتم.

محبوبه کلا اخلاقیات بالایی داشت. خوش اخلاق و خوش برخورد بود. حجابش همیشه عالی بود. یعنی در مدرسه با این که همه ما دختر بودیم، ایشان کاملا پوشیده بودند. البته همه ما در مدرسه رفاه می بایستی چادر می پوشیدیم. ولی او چادرش را خیلی خوب سر می کرد. خیلی معتقد بود. طوری رفتار می کرد که انگار همیشه کسی مراقب اوست و رفتارش را زیر نظر دارد. بعدها وقتی به او فکر می کردم، متوجه شدم او با سن کمش واقعا به این مفهوم پی برده بود که عالم محضر خداست و او را همیشه ناظر بر اعمال خود می‌دید.

*سیر مطالعاتی برای گودنشین ها

بسیار درس خوان بود. رفتارش با معلمها و با مسئولین مدرسه عالی بود. شخصیتی خاص داشت و کاملا یک فرد محترم بود. عُجب نداشت، بی عدالتی نداشت. هیچ وقت ندیدیم پشت سر کسی حرف بزند. نسبت به فقرا و مستضعفین بسیار دل رحم بود. وقتی ساواک مدرسه رفاه را بست و ما از هم بی خبر شدیم، از بچه ها می پرسیدم محبوبه چکار می کند؟ می گفتند: «محبوبه برای بچه های جنوب شهر کتابخانه درست کرده و به بچه های جنوب شهر کتاب می دهد.» نظم و انضباطی بین آنها برقرار کرده بود و هر کتاب در روزهای معینی دست هر کس بود و به این ترتیب کتاب بین بچه ها دست به دست می شد. اصلا در مناطقی از جنوب شهر سیر مطالعاتی ایجاد کرده بود.

من حتی شنیدم رفته بین گود نشین ها – آن زمان گود نشین هایی داشتیم در جنوب شهر تهران – و به این شکل میان آنها کارهایی انجام داده است. بعدها که از خواهرشان پرسیدم، ایشان هم تأیید کردند. در صورتی که سنی نداشت. آن موقع زیر 18 سال بود. همه جور فعالیت اجتماعی، ورزشی و سیاسی داشت.

 

نماز جمعه را مقابل پنتاگون خواندیم/ اعتصاب غذا به صرف چای مقابل کاخ سفید

*روشنفکر بود و دست از اسلام برنمی داشت

محبوبه نمونه ای از بچه های باهوش، دانا، مذهبی و روشنفکر بود که در خانواده ای روشنفکر-مذهبی رشد کرده بود. پدر روحانی و روشنفکر و دانشمندی داشت. دوستان سطح بالایی داشت. با سیاسیون مذهبی مخالف شاه آشنا بود. احتمال می دادم با غیر مذهبی ها هم آشنایی داشت. وقتی فکرش را می کنم می بینم محبوبه کسی بود که اگر می ماند و بیشتر زندگی می کرد، یکی از مسئولین خوب مملکت می شد. از نظر گرایشات سیاسی هم مطمئن هستم که تا آخرین لحظه زندگی، مسلمان مذهبی و تابع ولایت فقیه بود. با این که گروه های مختلفی را می شناختم و با آنها همکلاس و دوست و معاشر بودم، هیچ کس را مثل او ندیدم. یادم هست محبوبه با این که با بچه های گروه های مختلف آشنا بود، ولی دست از آن مذهب مشخصا خط امامی برنمی داشت. برای نمونه به شما بگویم فعالین سیاسی آن زمان که زیاد از امام حرفی میانشان نبود، کمی عقاید چپ (کمونیسم) در اعتقاداتشان وارد شده بود. یعنی مذهبی ها هم گاهی گرایش های چپی(غیر مذهبی) پیدا می کردند یا داشتند.

اما هیچ گاه از این گونه گرایشات در محبوبه نمی دیدم. محبوبه بلافاصله موقع اذان وضو می گرفت و نمازش را می خواند. روی نماز و روزه و لباسش دقت و وسواس خاصی داشت. درحالی که دیگران هم نماز می خواندند و روزه می­گرفتند، ولی گرایش های غیر مذهبی داشتند. آن زمان من متوجه این موضوع می شدم، اما بعدها وقتی روی این مسئله فکر می کردم، می دیدم که او مطابق آنچه امام می خواست رفتار می کرد و سطح فکری او رهبری امام را می پسندید. اگر مطالعه کرده باشید، روز 17 شهریور هم کسانی آمدند در میدان ژاله و در جریان مبارزات شرکت کردند، که بلا استثناء امام را قبول داشتند. این چیزی است که من از اکثر کسانی که آن زمان واقعه را دیده بودند و از اسناد به جا مانده از واقعه متوجه شدم.

*حضورش را در مجالس سخنرانی علنی نمی کرد

من سال 56 از ایران رفتم. قبل از سال 56 راهپیمایی وجود نداشت. آن سالها به این صورت بود که مجالس سخنرانی در مساجد به صورت مخفیانه یا به صورت علنی و نیمه علنی در مسجد قبا یا حسینیه ارشاد برگزار میشد. محبوبه در این مجالس شرکت می کرد، اما حضور و شرکتش را در این مجالس علنی نمی کرد. این یکی از خصوصیاتش بود. یا مثلا دوستانی داشت که افرادی از خانواده هایشان در زندان و در معرض اعدام یا دستگیری بودند. او این موضوع را علنی نمی کرد که من با فلانی دوست هستم. ولی با آنها ارتباط داشت. ما آن زمان یاد گرفته بودیم در کارهای یکدیگر کنجکاوی نکنیم.

*فقط می خواستم به ایران بیایم

قبل از اوج گیری انقلاب رفته بودم آمریکا و در آنجا تحصیل می کردم. 17 شهریور در تهران نبودم. در آمریکا با بچه های انجمن اسلامی فعالیت می کردم.

وقتی اسامی کشته شدگان میدان ژاله به ما رسید، اسم محبوبه را که در میان نام شهدا شنیدم، برایم غیر قابل تحمل بود. تا مدتها شرایط روحی بدی داشتم. نه غذا می خوردم، نه می توانستم زندگی کنم؛ زندگی برایم متوقف شده بود. فقط می خواستم به ایران بیایم و کاری بکنم. منتها خانواده گفتند صبر کنید به موقع می رویم که الحمدلله بالاخره پس از مدتی هم به ایران برگشتیم. وقتی خبر کشتار به ما رسید من کالیفرنیا بودم. اطراف لس آنجلس. وقتی خبر کشتار 17 شهریور به بچه های ایرانی رسید، چه مسلمان چه غیر مسلمان، همگی منقلب شده بودند. تمام بچه ها می گفتند ما آمده ایم اینجا درس بخوانیم و حالا در آمریکا، بدور از میدان مبارزه، در امنیت به سر می بریم. ولی مردم در ایران دسته دسته توسط رژیم کشته می شوند! ما باید درس را رها کنیم. باید تظاهرات کنیم و اعتراض خودمان را نشان بدهیم.

*اعتصاب غذا به صرف چای مقابل کاخ سفید

بعد از جریان 17 شهریور از طرف انجمن اسلامی مقابل کاخ سفید اعتصاب غذا برگزار شد. انجمن اعلام کرد که هر کس مخالف این کشتار است برای اعتصاب سه روزه بیاید جلوی کاخ سفید. آنقدر بچه ها برای این جریان زحمت کشیدند و فعالیت و تبلیغ کردند که تمام گروه ها به این دعوت انجمن اسلامی پاسخ دادند. یادم هست تعداد زیادی بچه های مسلمان و حتی غیر مذهبی آمدند، فکر می کنم آن روز بیشتر از 3000 نفر ایرانی جمع شدیم جلوی کاخ سفید. سه روز تمام ما اعتصاب غذای تر داشتیم. روزی یک استکان چای با یک حبه قند مقابل کاخ سفید و جلوی خبرنگارها می خوردیم و چیز دیگری غیر از آن نمی خوردیم. نمازمان را هم همانجا می‌خواندیم. شب هم اگر خیلی خوابمان می گرفت، همان نزدیکی به دیوارهای کاخ سفید تکیه می دادیم و کمی چرت می زدیم. ایستاده تظاهرات داشتیم، اعتصاب غذا داشتیم. پلاکارد دستمان بود؛ گاهی دور کاخ راه می رفتیم، بین مردم اعلامیه پخش می کردیم، روز آخر هم که روز جمعه بود، گروه بسیار بزرگی از بچه ها حول و حوش هزار و 700 یا 800 نفر تا 2000 هزار نفر تا پنتاگون راهپیمایی کردند. آن روز بچه ها روبروی پنتاگون نماز جمعه خواندند.

خواسته ما از دولت آمریکا این بود که از حمایت های خود از حکومت شاه دست بردارد؛ آنها به سمت آبهای ایران ناو هواپیمابر فرستاده بودند. اگر اشتباه نکنم اسم ناو «ایندیپندنت» بود. البته ناو دیگری هم بود که نامش را به خاطر ندارم. ما طوماری را به طول چندین متر تهیه کردیم و بچه های ایرانی از مردم آمریکا امضاء گرفتند؛ در همان خیابان های واشنگتن. مردم می گفتند نمی خواهیم حکومت ما از یک جلاد حمایت کند. این امضائی بود که مردم دادند در حالی که خیلی وقت بچه ها را می گرفت. آنها باید توضیح می دادند که ایران کجاست، چه خبر است؟ شاه کیست و آمریکا دارد چکار می کند، تا مردم بیایند و امضاء دهند. کار بسیار سختی بود، به هر حال این طومار بزرگ امضاء شد و فرستاده شد برای کنگره آمریکا. خب این ها موثر بود. حمایت از شاه به خاطر این نوع تظاهراتها و یک افشاگری که بچه های ایرانی به کمک امام(ره) انجام دادند کمتر شد. مخصوصا با  نوار موثقی که امام  به بچه های ایرانی در امریکا دادند.

نماز جمعه را مقابل پنتاگون خواندیم/ اعتصاب غذا به صرف چای مقابل کاخ سفید

*باکس «نوار سگ» از تلویزیون آمریکا پخش شد

یک نواری بود که معروف شده بود به «نوار سگ». این صدای خود شاه بود. خود شاه در یک جلسه فوق العاده محرمانه و خصوصی گفته بود که ما در ایران باید یک جنگ فراگیر راه بیندازیم و تمام قومیت های ایران را به جان هم بیندازیم؛ همه اعلام خودمختاری کنند. ایران را تکه تکه کنیم، یک آشوب و آنارشیست گری راه بیندازیم. طوری که مردم آرزو کنند؛کاش خود شاه باشد. وقتی آنارشیست گری رواج پیدا کرد، ما نیروهای انقلابی واقعی را دستگیر، سر به نیست و ساکت می کنیم. سپس به مردم بفهمانیم شاه چقدر وجودش خوب بود. اگر او بود این اتفاقات نمی افتاد.  بعد دوباره شروع کنیم به سرکوب بقیه و دوباره شاه را جایگزین کنیم. یک چیزی شبیه به کودتایی که خود رضاخان انجام داد. درست مثل دفعه اولی که شاه رفت و برگشت.

یک چنین کارهایی منتها در  مقیاس خطرناک تر و وسیعتری. این جلسه مخفیانه ای بود که شاه با حضور سران مهم کشور برگزار کرده بود و برایشان صحبت کرده بود. نوارش ضبط شده بود. این نوار به دست امام خمینی(ره) در فرانسه رسید. امام(ره) این نوار را به بچه هایی ایرانی در آمریکا رساند. اگر اشتباه نکنم برادر محترم مسلمان که الان هم در نظام مشغول به خدمت هستند، ایشان نوار را برد به تلویزیون آمریکا.

این نوار در بخش خبری تلویزیون امریکا پخش شد. زاهدی آن زمان سفیر ایران در آمریکا بود و فورا این خبر را تکذیب کرد که این دروغ است و صدای شاه نیست! امریکایی ها هم به شدت شروع به سمپاشی و تهدید کردند:" این نوار مال شاه نیست و ما شما را دستگیر می کنیم."

 اخبارگوی آن شبکه با کمک همکارانش در تلویزیون، فورا 3 تن از دانشمندان فیزیکدان آمریکا را دعوت کردند که این صدا را فرکانس بندی کنند. آنهادر تلویزیون و جلوی چشم مردم صدای ضبط شده روی این نوار را با صدای اصلی شاه که زاهدی قبول داشت، با هم داخل دستگاه مخصوصی گذاشتند؛ فرکانس هر دو صدا یکی بود. دانشمندان ثابت کردند که ممکن نیست فرکانس یک صدای تقلبی دقیقا همان فرکانس صدای اصلی باشد. می تواند شبیه باشد ولی نمی تواند عین آن باشد! درست مثل اثر انگشت. همانطور که دو انسان متفاوت اثر انگشتان متفاوتی دارند، صوتشان هم یکی نیست.

*باکس تلفنی از ژاله

یکی از دوستان دوران دانشجویی مان در آمریکا تعریف می کرد که روز 17 شهریور از ایران به ما تلفن شد. ناشناس بود. خودش را معرفی نکرد. البته این اقتضای آن زمان بود. نمی شد راحت به کسی اعتماد کرد. گفت: "ما در میدان ژاله هستیم. گوشی تلفن را به سمت میدان و خیابان می گیرم. شما فقط گوش کنید، ببینید این جا چه اتفاقی دارد می افتد!" بعد گوشی را به سمت خیابان گرفته بود؛ صدای تیراندازی شدید و صفیر گلوله بود که به وضوح و قدرت شنیده میشد. صدای فریاد سربازان. صدای مردمی که هراسان فرار می کردند. هیاهوی مردم و درخواست کمک زخمی ها و مردم. فریاد فرمانده نظامی که دستور شلیک می داد؛ صدا از پشت بلندگو شنیده می شد؛ «بزنش! حالا! نذار فرار کنه! اون رو بگیر!»

ایشان تمام این صداها را ضبط می کنند و این نوار در یک برنامه سریع السیر از پشت بلندگویی در دانشگاه پخش می شود. تأثیر این کار بین دانشجویان فوق العاده بود. چهره واقعی رژیم به وضوح و به روشنی برای دانشجویان ایرانی و خارجی نمایان شد.

*تحقیر می شدیم برای همین انقلاب کردیم

من با تمام وجودم می گویم که امام راست گفت. واقعا پابرهنه ها بودند که برای استقلال از همه چیزشان می گذشتند. نفت نداشتند سرما بود (هوا سرد بود). غذای خوب نمی خوردند. لباس خوب نداشتند. ولی فهمیده بودند اگر بخواهند حقیر نباشند، خفت نکشند باید بلند شوند، باید قیام کنند.

محبوبه هم یکی از همین مردم بود که متوجه این موضوع شده بود. ظلم شاه را فهمیده بود، آن خفت و خواری که در جامعه برای ما بود را فهمیده بود، ما خیلی تحقیر میشدیم آن زمان. در ایران تا می خواستیم حرف بزنیم می گفتند شما جهان سومی هستید، هیچی حالیتان نیست. دستتان به جایی نمی رسد، چیزی بلد نیستید. خارج از کشور می خواستیم حرف بزنیم می گفتند مگه شما کی هستید؟ می گفتیم ایرانی هستیم. می گفتند ایران کجاست؟ چیه؟ یک ده یا دهکده یا شهر است؟ چی دارید؟ می گفتیم نفت داریم و ... می گفتند: آها! پس با شتر این طرف و آن طرف می روید؟ ثروتمندانتان چاه نفت دارند؟ متوجه اید؟ نه در خارج ایران را درست می شناختند و می دانستند ایرانی کیست، نه در داخل کشور می گذاشتند کاری انجام دهیم. بچه های ایرانی یک فعالیت علمی می خواستند انجام دهند بایستی به صد جا اطلاع داده می شد. اگر مغز متفکر بود می بردند، می دزدیدند، می کشتند، زندانی می کردند. خیلی شرایط سختی بود. ما اگر چیزهایی را که از آن زمان به یاد داریم، بنویسیم و بگذاریم جلوی شما نسل امروز اصلا باورتان نمی شود.