وبگاه «عربی۲۱» در یادداشتی تحلیلی نوشت: پیروزی دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا در انتخابات ریاستجمهوری، نقطه اوج ظهور جریانی پوپولیستی بود که سیاست آمریکا را حول شعاری ساده اما اثرگذار بازتعریف کرد؛ و آن شعار «اول آمریکا» بود. این شعار صرفاً یک عبارت تبلیغاتی نبود، بلکه بیانگر نوعی قرارداد سیاسی میان ترامپ و پایگاه اجتماعیاش محسوب میشد؛ پایگاهی که او را فردی میدانست که قادر است «جنگهای بیپایان» را خاتمه دهد، نیروهای آمریکایی را به کشور بازگرداند و منابع ملی را بهجای هزینه در درگیریهای خارجی، صرف توسعه داخلی کند.
این رویکرد توانست احساسات بخش وسیعی از رأیدهندگان را، بهویژه در مخالفت با نخبگان سیاسی پیشین و بهخصوص نخبگان حزب دموکرات، برانگیزد. با این حال، همین گفتمان انتخاباتی با تصمیم ورود به جنگ علیه ایران، با چالشی اساسی روبهرو شد و در معرض آزمونی تاریخی قرار گرفت.
در واقع، رأیدهندگان آمریکایی بهدنبال آغاز جنگی جدید در خلیج فارس نبودند، بلکه دقیقاً با چنین مداخلاتی مخالفت داشتند. با این حال، حمله نظامی غافلگیرانه علیه ایران و کنار گذاشتن روند مذاکراتی که در آستانه دستیابی به توافقی دوجانبه قرار داشت، موجب شد بسیاری از ناظران این اقدام را نه در راستای منافع ملی آمریکا، بلکه در پاسخ به ملاحظات امنیتی و راهبردی کابینه «بنیامین نتانیاهو» نخستوزیر رژیم صهیونیستی ارزیابی کنند.
در این میان، تناقضی آشکار پدیدار شد؛ چگونه رئیسجمهوری که مشروعیت سیاسی خود را بر پایه مخالفت با مداخلات خارجی بنا کرده بود، درگیر رویارویی منطقهای با ابعاد بینالمللی پیچیده شد؛ جنگی که نه هدفی سریع دارد و نه دستاوردی ملموس که بتوان آن را به افکار عمومی ارائه کرد، بهویژه در شرایطی که وضعیت «بلاتکلیفی میان جنگ و صلح» پس از ناکامی مذاکرات اسلامآباد ادامه دارد.
این وضعیت، شوکی جدی در میان پایگاه اجتماعی جنبش «ماگا» (Make America Great Again) ایجاد کرد؛ جریانی ملیگرا و تا حدی انزواطلب که همواره نسبت به نقش «پلیس جهانی» بدبین بوده و تمرکز خود را بر مسائل داخلی مانند نخبگان، رسانهها، مهاجرت و جنگ فرهنگی قرار داده است. برای این جریان، تغییر ناگهانی صحنه درگیری از داخل به خارج، قابل درک نبود.
از این منظر، حامیان ترامپ این جنگ دریایی و ژئوپلیتیکی پیچیده را در راستای منافع روزمره خود نمیبینند؛ موضوعی که میتواند به شکافی عمیق در درون این پایگاه اجتماعی منجر شود. بهویژه آنکه گفتمان ضدنخبگانی ترامپ، بهتدریج جای خود را به اجرای دستورکارهای ژئوپلیتیکی داده که به نظر میرسد به همان نخبگان نزدیکتر است. این روند، مشروعیت اخلاقی جنگ را نیز تضعیف کرده و به شکلگیری شکافهایی چندلایه میان ترامپ، پایگاه اجتماعی او، نهادهای سنتی دولت و حتی متحدان خارجی آمریکا انجامیده است.
در خصوص نحوه اتخاذ تصمیم جنگ، به نظر میرسد این اقدام بیش از آنکه نتیجه روندهای نهادی متعارف در ساختار سیاسی آمریکا باشد، حاصل نوعی تفاهم سیاسی و شخصی میان ترامپ و بنیامین نتانیاهو بوده است؛ تفاهمی که بر مبنای دیدگاه امنیتی دیرینه رژیم صهیونیستی شکل گرفته و معتقد است بازآرایی خاورمیانه از مسیر مهار و تضعیف ایران میگذرد.
در همین چارچوب، برخی تحلیلگران از جمله «جفری ساکس» این جنگ را «جنگی مبتنی بر توهم» توصیف کردهاند؛ چراکه بر برآوردهایی نادرست درباره امکان مهار ایران از طریق قدرت نظامی استوار بوده و فاقد پشتوانه بینالمللی مؤثر و پوشش سیاسی واقعبینانه است.
در سالهای اخیر، نتانیاهو تلاش کرده است ایران را بهعنوان تهدیدی وجودی معرفی کند؛ نهتنها بهدلیل برنامه هستهای، بلکه بهسبب روابط قوی منطقهای آن در کشورهایی مانند لبنان، سوریه، عراق و یمن. این روایت، ایران را در ذهن سیاستگذاران آمریکایی از یک بازیگر منطقهای به تهدیدی جهانی ارتقا داده و زمینه را برای چنین تصمیماتی فراهم کرده است.
با این حال، این رویکرد با شکست مواجه شد؛ زیرا نتوانست کشوری با ابعاد و ظرفیتهای ایران را از طریق حملات نظامی به زانو درآورد. در مقابل، پیامدهایی چون افزایش قیمت انرژی، اختلال در کشتیرانی و گسترش تنشها، بهویژه در پی بستن تنگه هرمز، بهعنوان هزینههای پیشبینینشده بروز یافت.
در این میان، نقش تنگه هرمز بهعنوان عامل تعیینکنندهای در معادله جنگ برجسته شد. این گذرگاه راهبردی که بخش قابل توجهی از تجارت جهانی نفت از آن عبور میکند، به ایران امکان داد با تهدید کشتیرانی و افزایش هزینههای بیمه و حملونقل، بازارهای انرژی را دچار اختلال کند. این وضعیت، نوعی جنگ فرسایشی را رقم زد که در آن عامل زمان، جایگزین قدرت آتش شد.
در چنین شرایطی، ترامپ که به اتخاذ تصمیمهای سریع و «معاملات بزرگ» شناخته میشود، خود را درگیر جنگی طولانی، پرهزینه و فاقد چشمانداز پایان سریع یافت؛ وضعیتی که با منطق پوپولیستی او در تضاد است.
علاوه بر این، نیاز به جلب حمایت متحدان برای مدیریت بحران تنگه هرمز، با اصول شعار «اول آمریکا» در تعارض قرار گرفت؛ چراکه این شعار بر محدود بودن، کوتاهمدت بودن و مشروعیت روشن هرگونه مداخله خارجی تأکید داشت. در مقابل، این جنگ فاقد اجماع بینالمللی بود و با تردید قابل توجهی در میان کشورهای اروپایی مواجه شد، بهگونهای که شکاف میان واشنگتن و برخی شرکای غربی آن افزایش یافت.
در سطحی عمیقتر، برخی تحلیلگران در آمریکا و اروپا بر این باورند که ریشه اصلی تنشهای منطقهای، نه ایران، بلکه مسئله فلسطین است. به اعتقاد آنها، رژیم صهیونیستی طی دههها، راهبرد «مدیریت بحران» بهجای حل آن را در پیش گرفته و با گسترش دامنه درگیریها، تلاش کرده فشار ناشی از مسئله اشغال را کاهش دهد.
بر این اساس، جنگ علیه ایران را میتوان در امتداد همین رویکرد ارزیابی کرد؛ تلاشی برای بازچینش محیط منطقهای بهگونهای که واقعیتهای موجود در فلسطین تثبیت شود. بسیاری از کارشناسان نیز بر این باورند که کاهش تنش با ایران، بدون حل عادلانه مسئله فلسطین امکانپذیر نیست و تداوم اشغال، همچنان بهعنوان عامل اصلی بیثباتی در منطقه عمل میکند.
به طور کلی می توان گفت که ایران توانسته گفتمان «ترامپیسم» را در موقعیتی دشوار قرار دهد. این جنگ نشان داد که شعارهای پوپولیستی، هرچند در عرصه انتخابات کارآمد باشند، در برابر واقعیتهای پیچیده ژئوپلیتیکی با محدودیتهای جدی مواجه میشوند. در نهایت، تضاد میان شعار و عمل آشکار شد و واقعیتهای جغرافیایی و سیاسی، بر گفتمان پوپولیستی غلبه کرد. همچنین روشن شد که حل بحرانهای منطقهای صرفاً از مسیر ابزارهای نظامی ممکن نیست و مسیر کاهش تنش، بیش از آنکه از تهران بگذرد، به حل مسئله فلسطین در شهرهایی چون قدس، رامالله و غزه وابسته است.