پروفسور جان مرشایمر، نظریه پرداز روابط بینالملل ضمن تحلیل این مرحله از جنگ با اتکا بر نظریه «رئالیسم تهاجمی» خود، تأکید میکند که آمریکا برای محقق ساختن اهداف راهبردی خود باید ایران را اشغال سرزمینی کند و در هیچ سناریویی نمیتواند به چنین هدفی دست پیدا کند. او سپس تأکید میکند که بقای توان هستهای در ایران، اجتنابناپذیر و غیرقابل خدشه است و همین امتیاز، در نردبان تشدید نیز به ایران برتری نسبی میبخشد.این استاد شناختهشده آمریکایی همچنین تأکید میکند که آمریکا در یک چرخه باطل گرفتار شده که هر چه بیشتر برای تبدیل کردن دستاوردهای تاکتیکی به یک پیروزی راهبردی هزینه میکند، بیش از پیش ناکام میماند و خروج آبرومندانه را برای خود، غیرممکنتر میسازد.
بنابر منطق رئالیسم تهاجمی، تسلیم یا اشغال سرزمینی ایران، غیرممکن است
دکتر مرشایمر با اتکا بر نظریه خود، «رئالیسم تهاجمی»، وضعیت فعلی را تشریح میکند؛ قدرتهای بزرگ برای تحمیل اراده سیاسی خود، در نهایت نیاز به کنترل فیزیکی سرزمینی دارند. در این چارچوب، ابزارهایی مثل محاصره دریایی یا بمباران هوایی، هرچند میتوانند هزینه ایجاد کنند، اما بهتنهایی قادر به شکستن اراده یک دولتِ دارای ظرفیت بقا، بهویژه کشوری با عمق استراتژیک و انسجام ملی مانند ایران، نیستند. مرشایمر با ارجاع ضمنی به نمونههایی مانند جنگ جهانی دوم یا عراق، استدلال میکند که «اجبار از راه دور»، قطعاً شکست میخورد، زیرا دولت هدف همچنان توانایی سازماندهی، بازتولید قدرت و ادامه مقاومت را حفظ میکند. بنابراین، آمریکا با هدف «تسلیم کامل» ایران، تنها از گزینه تهاجم زمینی گسترده میتواند استفاده کند؛ مرشایمر تأکید میکند در برابر ایران چنین کاری، هزینههای بسیار بالا، ریسک تلفات و محدودیتهای سیاسی فراوانی دارد و عملاً برای آمریکا غیرقابلتحقق است.
آمریکا در چرخه هزینه بیشتر، ناکامی بیشتر گرفتار شده است
این استاد آمریکایی سپس به شکاف شناختی-سیاسی در داخل آمریکا اشاره میکند. او معتقد است روایت «نزدیکی به پیروزی» نه بر پایه واقعیت میدانی، بلکه بر مبنای سوگیریهای نهادی و هزینههای حیثیتی شکل گرفته است. در این چارچوب، نخبگان سیاسی و رسانهای که در شکلگیری و حمایت از جنگ نقش داشتهاند، بهدلیل ترس از پیامدهای اعتراف به خطا، بهسمت تداوم جنگ متمایل میشوند و با بازتولید روایتهایی از قبیل «فقط کمی فشار بیشتر» یا «نقطه عطف نزدیک است»، تلاش میکنند زمان بخرند.
این پدیده بهنوعی با مفهوم «هزینههای غرقشده» همپوشانی دارد، جایی که تصمیمگیران بهجای بازنگری راهبرد، به سرمایهگذاری بیشتر در مسیر شکستخورده ادامه میدهند. نتیجه چنین وضعیتی، شکلگیری یک چرخه خودتقویتکننده است که در آن واقعیتهای میدانی نادیده گرفته شده و تصمیمسازی در اسارت محاسبات سیاسی داخلی قرار میگیرد، نه ارزیابی عقلانی از توازن قوا.
آمریکا در هیچ سناریویی نمیتواند از این بحران، آبرومندانه خارج شود
دکتر مرشایمر توضیح میدهد که گزینههای نظامیِ در دست بررسی آمریکا، علیرغم تنوع ظاهری، همگی از یک محدودیت ساختاری مشترک رنج میبرند: «ناتوانی در ترجمه دستاورد تاکتیکی به نتیجه راهبردی». حملات محدود به زیرساختها پیشتر آزموده شده و بهدلیل قابلیت بازیابی و تطبیقپذیری ایران، اثر تعیینکنندهای نداشتهاند؛ تلاش برای کنترل تنگه هرمز مستلزم استقرار گسترده نیروی زمینی و دریایی در محیطی بهشدت تهدیدپذیر است که آن را به یک «دام آتش» تبدیل میکند؛ و سناریوی عملیات نیروهای ویژه برای ضبط اورانیوم نیز با مشکل اطلاعات ناقص، پراکندگی داراییها و قابلیت بازتولید سریع مواجه است. در مجموع، این گزینهها بیشتر بهدنبال مدیریت بنبست هستند و به همین دلیل نمیتوانند «نقطه گسست» ایجاد کنند.
پیوند راهبردی توان هستهای ایران با برتری نسبی ایران در نردبان تشدید
در رابطه با برنامه هستهای ایران، مرشایمر استدلال خود را حول «ظرفیت تهاجمی» آمریکا طرح میکند. او توضیح میدهد که حتی اگر آمریکا بتواند بهصورت مقطعی به ذخایر یا زیرساختهای هستهای ایران ضربه بزند، این اقدام هیچگاه به نابودی پایدار ظرفیت هستهای ایران منجر نمیشود، زیرا آنچه تعیینکننده است «دانش فنی، زیرساخت انسانی و چرخه صنعتی» است که قابل بمباران یا مصادره نیست. همین تداوم ظرفیت، مستقیماً به مؤلفه دوم پیوند میخورد: «توان ضربه دوم و برتری در نردبان تشدید». ایران در صورت افزایش فشار، میتواند از ابزارهای نامتقارن و منطقهای استفاده کند، بهگونهای که هر سطح جدید از تشدید نهتنها مشکل را حل نمیکند بلکه هزینهها را بهصورت تصاعدی برای آمریکا افزایش میدهد. در نتیجه، ترکیب «غیرقابلحذف بودن ظرفیت هستهای» و «توان پاسخ متقابل مؤثر» باعث میشود که هرگونه راهبرد مبتنی بر فشار نظامی، فاقد مسیر مشخص بهسوی پیروزی راهبردی باشد.ایران صبورانه اهرم فشار خود را برای افزایش هزینههای دشمن، به کار میگیردجان مرشایمر، از یک «اهرم فشار نامتقارنِ کنترلشده» در اختیار ایران، صحبت میکند؛ او استدلال میکند که از یکسو، تهران ابزارهای مؤثری برای ضربهزدن به اقتصاد منطقهای و جهانی در اختیار دارد و میتواند شوکهای زنجیرهای در بازار انرژی و تجارت جهانی ایجاد کند؛ اما از سوی دیگر، همین ظرفیت بالا لزوماً به معنای استفاده فوری از آن نیست.
منطق حاکم، از نظر مرشایمر نوعی بازدارندگی فعال همراه با صبر راهبردی است، به این معنا که ایران با اتکا به توان تشدید، الزاماً آغازگر تشدید جدید نمیشود، بلکه اجازه میدهد فشارهای ساختاری، از فرسایش منابع تا هزینههای سیاسی، بر آمریکا انباشته شود. بنابراین، کارکرد این ابزارها بیش از آنکه در استفاده مستقیم باشد، در ایجاد تهدید معتبر و مدیریت رفتار طرف مقابل نهفته است.
بحران در اعتماد، مشروعیت و ائتلافسازی، رهاورد جنگ برای موقعیت منطقهای آمریکا
موقعیت منطقهای آمریکا در نظر مرشایمر، در حال فروپاشی است. به عقیده او جنگ نهتنها کارکرد سنتی آمریکا بهعنوان تأمینکننده امنیت و تنظیمکننده تعادل منطقهای را از بین برده، بلکه آن را به یک عامل بیثباتی تبدیل کرده است. تخریب یا آسیبپذیری شدید پایگاههای نظامی، که پیشتر ستون فقرات بازدارندگی بودند، اکنون آنها را به «جاذب تهدید» برای موشکها و پهپادها تبدیل کرده و عملاً ارزش عملیاتیشان را از بین برده است.همزمان، ائتلافی که حول کشورهای شورای همکاری خلیج فارس شکل گرفته بود، دچار شکافهای جدی شده و اختلافات درونمنطقهای، نشان میدهد که چتر امنیتی آمریکا دیگر نه معتبر است و نه مطلوب. در نتیجه، کاهش اعتماد متحدان، فرسایش مشروعیت و از بین رفتن انسجام ائتلافی، همگی به یک پیام واحد اشاره دارند: نفوذ و اعتبار راهبردی آمریکا در خلیج فارس بهطور بنیادین تضعیف شده است.