فریدالدین حداد عادل در بخشی از این گفتگو روایت میکند: به طرز افسانهای هم به مادرشان علاقهمند هستند. حاجخانم الان مریضاند. حدود ۲ سال پیش دیدم خیلی توی فکر است.
پرسیدم حاجآقا چه شده؟
گفت: مادرم مریض است، خیلی نگرانم، خیلی!
گاهی میرفت منزلشان و هرگونه خدمتی که یک شخص بیمار لازم دارد را انجام میداد. صبیههای آقا البته بیشتر بودند، ولی ایشان هم مضایقه نمیکردند.
چون من با مادرم همکار هستم، گاهی بحثمان میشود. خواهرم میگفت: آقا مجتبی نسبت به مادرش جوری تعبد و ادب دارد و با مهربانی و محبت رفتار میکند که اصلاً قابل تصور نیست. ایشان دست و پای مادرشان را میبوسد و اگر مادر ناراحت باشد، مجلس را ترک نمیکند تا علت ناراحتی را بفهمد. زهرا داشت من را نصیحت میکرد!
همسر آقا خیلی مظلوم بودند. شیفتهوار علاقهمند به آقا بودند. پای این زندگی بودند و کاملاً پذیرفته بودند این سبک زندگی را. دلشورهی آقا را داشتند و خیلی هم با هم راحت بودند.
یک وقتی پدرم منزل آقا دعوت بودند. آقا گفته بودند: فرید هم بیاید. در نتیجه در آن مجلس، من بودم و آقا مجتبی و دکتر حداد و خود آقا. ناهار دعوت بودیم. سر سفره غذا کم بود. آقا گفت: ببخشید، من یادم رفته بود بگویم مهمان دارم. به اندازهی دو نفر و نصفی غذا هست؛ این را با هم سر کنیم.
حاجآقا مجتبی از یک جایی به اندازهی یک پرس و نصف دیگهای هم غذا آورد. آقا گفت: لازم نبود این کار را کنید؛ با هم همان را میخوردیم.
بعد بحث شد که خانمها وقتی مرد مهمان دارد و خبر نمیکند، چه سختی میکشند.آقا گفتند: یک فصلی در زندگیشان از این اتفاقات میافتاده است. فرمود: ما قرار گذاشته بودیم وقتی غذا درست میکنیم، اگر شش نفر هستیم، برای هشت نفر درست کنیم که اگر مهمان داشتیم، غذا باشد؛
لذا همیشه سر غذا، غذای شب قبل را هم داشتیم و حسنش این بود که دیگر به مشکل مهمانهای ناخوانده نمیخوردیم. خانواده هم به این قصه عادت کرده بودند و ناراحت نمیشدند.
حاجخانم در مبارزه خیلی سفت پای کار آقا ایستاده بود.