دامادم برای اسلام جنگید فرقی نمی کرد در کدام طرف مرز باشد!

در همکلامی و هم‌صحبتی با خانواده شهید قاسم قاسمی با خانواده‌ای انقلابی آشنا می‌شویم که خط جهاد در آن موروثی است. با پدر شهیدی گفت و گو می‌کنیم که در دوران دفاع مقدس مجاهدت‌ها آفرید و بعدها فرزندش شهید مدافع وطن شد. چنانچه داماد خانواده نیز شهید مدافع حرم است. آنچه در پی می‌آید روایتی است از شهید قاسم قاسمی از شهدای مبارزه با گروهک‌های ضد انقلاب در همکلامی با پدرش حسین قاسمی.

ابتدا خودتان رامعرفی کنید. گویا شما هم در دفاع مقدس به عنوان رزمنده حضور داشتید؟

من بازنشسته آموزش و پرورش شهرستان فراشبند از توابع استان فارس هستم. همسرم رباب عالیشوندی هم خانه‌دار هستند. من پنج دختر و سه پسر داشتم که فرزند شهیدم قاسم چهارمین فرزند خانواده و متولد 31 شهریور ماه سال 1363 است. من نیز سعادت داشتم تا در دوران دفاع مقدس مدتی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشته باشم.

پس خانواده شما با مفهوم ایثار و شهادت آشنا بود. قاسم چطور خودش را به جمع شهدا رساند؟

قاسم بارها و بارها پای روایات و خاطرات من از دوران حضورم در دفاع مقدس می‌نشست. خاطراتی که عشق و علاقه او را به جهاد در راه خدا بیشتر می‌کرد. بی‌شک در آن ایام به نبودن‌هایش در جنگ و جبهه حسرت می‌برد. اما در نهایت او خودش را به خیل مدافعان وطن و مدافعان اسلام رساند.

قاسم در سال 1385 به دانشکده افسری امام حسین (ع) تهران راه پیدا کرد. در شهریور ماه سال1387 موفق به کسب مدرک کاردانی شد و به دست مبارک ولی امر مسلمین جهان فرمانده کل قوا موفق به اخذ درجه ستوان سومی شد و رسماً به جرگه سبزپوشان حریم ولایت پیوست. قاسم برای ادامه خدمت به تیپ 33 هوابرد المهدی (عج) معرفی شد. در ماه مبارک رمضان سال 1390 به عنوان پاسدار نمونه انتخاب شد و در همان سال همراه با سایر پاسداران تیپ 33 المهدی (عج)پس از درگیری‌های شدید با گروهک تروریستی پژاک موفق به تصرف ارتفاعات جاسوسان در منطقه شمال غربی شدند.

پسرم در سال 1391 در یک دوره تکاوری شرکت کرد، که به عنوان نفر اول دوره و مربی چتربازی انتخاب شد و سایرین را در این تخصص آموزش می‌داد. سال 1392 بود که به تیپ تکاور امام سجاد (ع)کازرون معرفی شد و به عنوان فرمانده گروهان در گردان تکاور امام رضا (ع) مشغول به خدمت شد. قاسم بار دیگر در تیرماه سال 1393به همراه همرزمان خویش در تیپ امام سجاد به منطقه شمال غرب سیلوانا برای برقراری امنیت نقاط صفر مرزی جمهوری اسلامی ایران اعزام شد.

شهادتش چطور رقم خورد؟

قاسم در تاریخ 13 تیر 1393 مصادف با ششم ماه مبارک رمضان با زبان روزه در یک عملیات گشتی با عوامل تروریستی پژاک درگیر شد و بر اثر اصابت مستقیم سه گلوله تیربار دشمن شربت شهادت را نوشید و در تاریخ 16 تیر ماه بر دستان مردم شهیدپرور فراشبند تشییع و به خاک سپرده شد. مراسم تشییع شهیدم با حضور باشکوه و بی‌نظیر مردم برگزار شد و استقبال مردمی بسیار عالی بود. مردم شهید را از خود می‌دانستند. پیکر قاسم در کنار دیگر رزمندگان دوران دفاع مقدس و همرزمانم در گلزار شهدای فراشبند آرام گرفت.

شهید ازدواج کرده بود؟

قاسم متأهل بود و زندگی مشترکش یک سال و 10 روز بیشتر طول نکشید.

آقای قاسمی شما خودتان مدت‌ها در روزهای دفاع مقدس در جبهه‌ها حضور داشتید، اما فرزندتان لیاقت شهادت در راه خدا را پیدا کرد و به نوعی گوی سبقت را از شما ربود. به نظر شما چه ویژگی‌های اخلاقی در او باعث شد تا به این سعادت دست پیدا کند؟

قاسم اخلاص و ایمان زیادی داشت. او با خدا معامله کرد معامله‌ای پر سود. دعاهای مادرانه همسرم در حق قاسم بی‌تأثیر نبود. همسرم خیلی دوست داشتند که فرزندش پاسدار شود برای تحقق این آرزو هر روز نذر صلوات می‌کرد. بعد از شهادت فرزندمان مادرش به شکرانه شهادت فرزندش به تعداد صلوات‌هایش افزود. نذرهای همسرم در راه اسلام قبول شد و خدا این قربانی ناچیز را از ما پذیرفت.

به نظر شما اگر شهید قاسم قاسمی امروز بود برای دفاع از حرم و اهتزاز پرچم اسلام به آن سوی مرزها راهی می‌شد ؟

بله اگر امروز بود او هم راهی می‌شد. قاسمم اگر امروز بود همراه دامادم شهید مدافع حرم حجت باقری راهی می‌شد. اصل راهی شدن این شهدا هم به ارادت آنها به اهل بیت بازمی‌گردد. بارها و بارها علاقه خود را برای مدافع حرم شدن به داماد شهیدم بازگو کرده بود. قاسم می‌گفت: اگر هزار بار بمیرم و دوباره جان در کالبدم قرار گیرد باز هم در راه خدا و جهاد فی سبیل الله حاضر می‌شوم و جانم را فدای ارزش‌های اسلام و انقلاب خواهم کرد. اگر قرار است بمیرم چرا در راه خدا کشته نشوم؟!

پس افتخار مدافع حرم شدن و شهادت در این مسیر نصیب خانواده‌تان هم شده است؟

بله حجت باقری داماد من هستند که شهید مدافع حرم ‌آل‌الله هستند. قاسمم شهید مدافع وطن شد و حجت شهید مدافع حرم. برای ما هر دو این شهدا عزیزند. هر دو به نیت دفاع از اسلام راهی شدند. فرقی نمی‌کند این طرف مرز باشند یا آن طرف. مهم این است که تکلیفی که ولایت بر دوش آنها گذاشته را به خوبی ادا نمایند.

به نظر شما چه چیزی قاسم را به عاقبتی چون شهادت رساند؟

قاسم شاخصه‌های اخلاقی زیادی داشت. اگر بخواهم از ویژگی‌ها و شاخصه‌های اخلاقی فرزندم برایتان بگویم باید به ولایتمداری ایشان بسیار تأکید کنم. قاسم بسیار به رهبری علاقه داشتند و جان فدا و آماده اجرای فرامین رهبری بودند. خوب به یاد دارم که همواره نظرات علما درباره رهبری را جمع‌آوری می‌کردند و در اختیار دیگران قرار می‌دادند.

قاسمم وقتی در سپاه مشغول خدمت شد اولین حقوق دریافتی‌اش را نزد من آورد و با اظهار لطف و مهربانی گفت:بابا مایلم اولین حقوق دریافتی خود را تقدیم شما کنم. من ضمن تشکر از او پیشنهاد دادم آن را  به فقیر بدهید تا مایه خیر و برکت در زندگی شود. او در تلاش بود تا صندوق قرض‌الحسنه‌ای را در میان فامیل ، برای حل شدن مشکلات آنها راه‌اندازی کند که به شهادت رسید. بسیار اهل صله رحم و رفت و آمد با بستگان بود. او علاقه زیادی به بچه‌ها داشت.

خبر شهادت دردانه‌تان را چگونه شنیدید؟ چه عکس العملی داشتید؟

من در دفتر حوزه علمیه بودم که همسرم با نگرانی و صدای لرزان با من تماس گرفتند و گفتند که خبری هست ولی من نمی‌دانم چه شده است. خداحافظی کردم تا پیگیر شوم چه اتفاقی افتاده است. می‌خواستم پیگیری کنم که وقت نماز شد و امام جماعت اجازه ندادند و گفتند ابتدا نماز بخوانیم بعداً.  اذان ظهر بود به نماز ایستادیم امام جماعت در سجده آخر فرمودند «اللهم اغفر لهذا الشهید»تا به حال در سجده‌ها این جمله را از امام جماعت نشنیده بودم. صبر کردم تا نماز عصر نیز تمام شد. مجدداً ایشان در سجده آخر همین جمله را تکرار کردند. آنجا بود که متوجه شدم فرزندم شهید شده است. بلافاصله از خداوند طلب صبر کردم. از امام جماعت پرسیدم فرزندم شهید شده است ؟ایشان گفتند بله شهید شده‌اند. گفتم پس دعا کنید تا خدا این قربانی را از ما قبول کند.

برای من قاسم زنده است
رباب عالیشوندی مادر شهید


من به خودم می‌بالم و افتخار می‌کنم که چنین فرزندی داشتم که لایق شهادت شود.

دو فرزند دیگر هم دارم که اگر نیاز باشد حاضرم آن دو را نیز در راه رضای خدا و دفاع از دین اسلام و کشورم هدیه کنم. برای من قاسم زنده است و حیات جاودانه دارد.

ساعتی می‌شد که خبر شهادت قاسمم را برای من آورده بودند اما هنوز پیکرش به شهرمان نرسیده بود. من خیلی بی‌تاب و منتظر بودم. در آن موقع درد و غم دل مادران شهدای گمنام را با تمام وجودم حس کردم، آنها که سال‌ها در بی‌خبری و دوری و انتظار سر کرده‌اند. اما وقتی پیکر فرزندم را بعد از دو روز زیارت کردم دلم آرام گرفت. آرزو می‌کنم و خدا را به خون شهیدم قسم می‌دهم که انتظار مادران شهدای گمنام را به پایان برساند. از همین جا از جوانان می‌خواهم که راه شهیدان را ادامه دهند و سنگر آنان را در دفاع از اسلام خالی نگذارند. از خواهران هم انتظار دارم که با حفظ حجاب و ارزش‌های اسلامی پاسخگوی خون شهیدان باشند.