گزینه‌های ترامپ برای پایان جنگ ایران

  به‌سختی می‌توان دوره‌ای را در تاریخ ایالات متحده به یاد آورد که این کشور در یک درگیری، شکستی کامل، قاطع و غیرقابل‌جبران متحمل شده باشد؛ شکستی آن‌چنان عمیق که نه امکان ترمیم آن وجود داشته باشد و نه بتوان آن را با روایت‌سازی سیاسی نادیده گرفت. خسارت‌های فاجعه‌بار واردشده به آمریکا در پرل هاربر، فیلیپین و سراسر اقیانوس آرام غربی در ماه‌های نخست جنگ جهانی دوم، در نهایت جبران شد. شکست‌ها در ویتنام و افغانستان نیز سنگین، پرهزینه و تلخ بودند، اما چون آن جنگ‌ها در کانون اصلی رقابت جهانی قرار نداشتند، به موقعیت کلی آمریکا در جهان آسیبی پایدار و غیرقابل‌ترمیم وارد نکردند. حتی ناکامی اولیه در عراق نیز با تغییر راهبرد تعدیل شد؛ تغییری که در نهایت عراقی نسبتاً باثبات و غیرتهدیدکننده برای همسایگانش برجای گذاشت و سلطه آمریکا در منطقه را حفظ کرد.

اما شکست در رویارویی کنونی با ایران، ماهیتی کاملاً متفاوت خواهد داشت. این شکست نه به‌سادگی قابل ترمیم و نه قابل چشم‌پوشی استبازگشتی به وضعیت پیش از جنگ وجود نخواهد داشت و هیچ پیروزی آمریکایی نیز نخواهد توانست خسارت‌های واردشده را به‌طور کامل جبران یا خنثی کند. تنگه هرمز دیگر مانند گذشته «باز» نخواهد بود؛ زیرا ایران، با تثبیت کنترل خود بر این گذرگاه، جایگاهش را از یک قدرت منطقه‌ای تحت فشار به بازیگری تعیین‌کننده در امنیت انرژی جهان ارتقا داده است. نقش چین و روسیه به‌عنوان متحدان تهران تقویت خواهد شد و در مقابل، جایگاه ایالات متحده به‌طور محسوسی تضعیف می‌شود.

از نمایش قدرت تا بن‌بست راهبردی؛ آمریکا در باتلاق جنگ ایران

این جنگ، برخلاف ادعای حامیانش که آن را نمایش اقتدار آمریکا معرفی می‌کردند، آمریکایی را به تصویر کشیده است که غیرقابل‌اعتماد است و توان پایان دادن به بحرانی را که خود آغاز کرده، ندارد. همین واقعیت زنجیره‌ای از واکنش‌ها را در سراسر جهان به راه خواهد انداخت؛ زیرا هم دوستان و هم دشمنان واشنگتن ناگزیر خواهند شد خود را با واقعیت شکست آمریکا تطبیق دهند.

دونالد ترامپ علاقه زیادی دارد درباره این سخن بگوید که «چه کسی برگ‌های برنده را در دست دارد»، اما اکنون دیگر روشن نیست که آیا خود او هنوز برگ مؤثری برای بازی دارد یا نه. آمریکا و اسرائیل به مدت ۳۷ روز با شدتی ویرانگر ایران را هدف قرار دادند، بخش بزرگی از رهبری کشور را ترور کردند و عمده توان نظامی آن را نابود کردند، اما نتوانستند حکومت را سرنگون کنند یا حتی کوچک‌ترین امتیاز راهبردی را از تهران بگیرند.

اکنون دولت ترامپ امیدوار است محاصره بنادر ایران بتواند کاری را انجام دهد که نیروی نظامی عظیم آمریکا و اسرائیل از انجام آن ناتوان ماندند. از نظر تئوریک، فشار اقتصادی می‌تواند یک حکومت را به امتیازدهی وادار کند؛ اما حکومتی که با پنج هفته حملات بی‌وقفه نظامی به زانو درنیامده، بعید است صرفاً در برابر محاصره اقتصادی تسلیم شود.  

از همین رو، برخی حامیان جنگ خواستار ازسرگیری حملات نظامی شده‌اند؛ اما هنوز توضیح نداده‌اند که دور تازه‌ای از بمباران چگونه قرار است کاری را انجام دهد که ۳۷ روز حملات سنگین نتوانست انجام دهد. مشکل فقط بی‌اثر بودن حملات تازه نیست؛ مسئله این است که اقدام نظامی بیشتر، تقریباً ایران را به حمله تلافی‌جویانه علیه کشورهای همسایه خلیج فارس سوق خواهد داد. مدافعان جنگ برای این سناریو نیز پاسخ قانع‌کننده‌ای ندارند.

ترامپ حملات علیه ایران را نه از سر بی‌حوصلگی، بلکه به این دلیل متوقف کرد که ایران تأسیسات حیاتی نفت و گاز منطقه را هدف قرار می‌داد. نقطه عطف در ۱۸ مارس رخ داد؛ زمانی که اسرائیل میدان گازی پارس جنوبی ایران را بمباران کرد و تهران در پاسخ، شهر صنعتی رأس لفان قطر، بزرگ‌ترین مرکز صادرات گاز طبیعی جهان را هدف گرفت؛ حمله‌ای که به ظرفیت تولیدی آن آسیبی وارد کرد که ترمیمش سال‌ها زمان خواهد برد. ترامپ در واکنش، ابتدا تعلیق حملات بیشتر علیه تأسیسات انرژی ایران را اعلام کرد و سپس، بدون آنکه ایران حتی یک امتیاز مهم داده باشد، آتش‌بس را اعلام کرد.

کیش‌ومات در برابر ایران؛ گزینه‌های پرهزینه ترامپ برای پایان جنگ

محاسبه خطری که یک ماه پیش ترامپ را وادار به عقب‌نشینی کرد، همچنان پابرجاست. حتی اگر او تهدید خود برای نابودی «تمدن» ایران از طریق بمباران‌های بیشتر را عملی کند، ایران همچنان فرصت خواهد داشت موشک‌ها و پهپادهای زیادی شلیک کند. و در این جنگ، برای ایجاد یک فاجعه جهانی، ایران به پیروزی کامل نیاز ندارد؛ چند حمله موفق کافی است. تنها چند ضربه دقیق می‌تواند زیرساخت نفت و گاز منطقه را برای سال‌ها فلج کند و جهان از جمله خود ایالات متحده را وارد بحرانی اقتصادی و طولانی‌مدت سازد. حتی اگر ترامپ بخواهد از بمباران ایران به‌عنوان بخشی از راهبرد خروج استفاده کند و با نمایش سخت‌گیری، عقب‌نشینی خود را پنهان سازد، نمی‌تواند چنین کاری را بدون خطر بروز این فاجعه انجام دهد.

اگر این وضعیت کیش‌ومات نباشد، بسیار به آن نزدیک است. در روزهای اخیر گزارش شده است که ترامپ از جامعه اطلاعاتی آمریکا خواسته پیامدهای اعلام پیروزی و ترک میدان را ارزیابی کند. نمی‌توان او را بابت این درخواست سرزنش کرد. امید بستن به فروپاشی حکومت ایران، راهبرد چندانی نیست؛ به‌ویژه وقتی همان حکومت پیش‌تر ضربات مکرر نظامی، اقتصادی و روانی را تاب آورده است. ترامپ چنین زمانی در اختیار ندارد؛ آن هم در شرایطی که قیمت نفت به سوی ۱۵۰ یا حتی ۲۰۰ دلار در هر بشکه حرکت می‌کند، تورم افزایش می‌یابد و نشانه‌های کمبود جهانی غذا و دیگر کالاهای اساسی ظاهر می‌شود. او به راه‌حلی سریع‌تر نیاز دارد؛ راه‌حلی که هزینه سیاسی و اقتصادی فوری جنگ را کاهش دهد.

اما هر راه‌حلی جز نوعی تسلیم عملی آمریکا، خطراتی عظیم دارد که ترامپ تاکنون حاضر به پذیرش آن‌ها نبوده است. کسانی که با سادگی از او می‌خواهند «کار را تمام کند»، معمولاً هزینه‌های واقعی این جمله را نادیده می‌گیرند؛ مگر آنکه آمریکا آماده باشد وارد یک جنگ زمینی و دریایی تمام‌عیار شود و سپس ایران را اشغال کند؛ مگر آنکه آماده باشد خطر از دست دادن ناوهای جنگی در جریان اسکورت نفتکش‌ها از تنگه‌ای مورد مناقشه را بپذیرد؛ و مگر آنکه حاضر باشد خسارت‌های ویرانگر و بلندمدت ناشی از تلافی‌جویی ایران علیه ظرفیت‌های تولیدی منطقه را تحمل کند؛ در غیر این صورت، عقب‌نشینی در این مرحله شاید کم‌هزینه‌ترین گزینه بد باشد.

از نظر سیاسی نیز ترامپ ممکن است به این نتیجه برسد که شانس بیشتری برای عبور از شکست دارد تا برای دوام آوردن در برابر جنگی بسیار بزرگ‌تر، طولانی‌تر و پرهزینه‌تر؛ جنگی که حتی پس از تحمل همه این هزینه‌ها، همچنان ممکن است در نهایت به شکست ختم شود.

پایان چتر امنیتی آمریکا بر هرمز؛ آغاز نظم ایرانی در گذرگاه انرژی

ایران همچنان کنترل تنگه هرمز را در اختیار دارد و این تصور رایج که پس از پایان بحران، این گذرگاه به هر شکل ممکن دوباره به وضعیت پیش از جنگ بازخواهد گشت، پایه محکمی ندارد. تهران علاقه‌ای به بازسازی نظم سابق ندارد؛ نظمی که در آن تنگه هرمز عملاً زیر چتر امنیتی آمریکا اداره می‌شد و ایران با وجود مجاورت جغرافیایی، از مهم‌ترین اهرم راهبردی خود محروم می‌ماند. بسیاری از تحلیلگران از شکاف میان تندروها و میانه‌روها در تهران سخن می‌گویند، اما در این پرونده حتی میانه‌روها نیز به‌خوبی می‌دانند که ایران دیگر نمی‌تواند کنترل تنگه را واگذار کند؛ صرف‌نظر از اینکه چه توافق مطلوبی ممکن است روی میز قرار گیرد.

دلیل نخست، بی‌اعتمادی کامل به هرگونه توافق با دونالد ترامپ است. او عملاً به تکرار الگوی حمله غافلگیرانه ژاپن به پرل هاربر افتخار کرد؛ زمانی که در میانه مذاکرات، ترور رهبران ایران را تأیید کرد. از نگاه ایرانی‌ها، چنین تجربه‌ای نشان داد که حتی میز مذاکره نیز تضمینی در برابر اقدام نظامی آمریکا نیست. تهران نمی‌تواند مطمئن باشد که ترامپ چند ماه پس از امضای توافق، دوباره تصمیم به حمله نگیرد. علاوه بر این، ایران می‌داند که اسرائیل نیز ممکن است بار دیگر دست به حمله بزند؛ زیرا تل‌آویو همواره خود را مجاز می‌داند هر زمان احساس کند منافعش تهدید شده، به اقدام نظامی متوسل شود.

همان‌گونه که بسیاری از کارشناسان مسائل ایران اشاره کرده‌اند، حکومت تهران اکنون در موقعیتی قرار گرفته که ممکن است از این بحران قدرتمندتر از گذشته خارج شود؛ نه فقط به این دلیل که ظرفیت بالقوه هسته‌ای خود را حفظ کرده، بلکه چون به ابزاری حتی فوری‌تر و مؤثرتر دست یافته است: توانایی گروگان گرفتن بازار جهانی انرژی.

وقتی مقام‌های ایرانی از «بازگشایی» تنگه سخن می‌گویند، منظورشان بازگشت به نظم سابق نیست. بازگشایی از نگاه تهران به معنای عبور کنترل‌شده، مشروط و تحت نظارت ایران است. ایران می‌تواند نه‌تنها برای عبور کشتی‌ها عوارض تعیین کند، بلکه رفت‌وآمد را به کشورهایی محدود سازد که روابط قابل قبولی با تهران دارند.  اگر کشوری رفتاری داشته باشد که حاکمان ایران آن را خصمانه یا غیرقابل قبول بدانند، تهران می‌تواند صرفاً با کند کردن یا حتی تهدید به کند کردن رفت‌وآمد کشتی‌های آن کشور، هزینه‌ای سنگین بر آن تحمیل کند.

قدرت بستن یا کنترل جریان عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز، از قدرت نظری برنامه هسته‌ای ایران هم فوری‌تر و هم مؤثرتر است. برنامه هسته‌ای می‌تواند بازدارندگی بالقوه ایجاد کند، اما تنگه هرمز اهرمی بالفعل است؛ ابزاری که رهبران ایران می‌توانند با آن کشورها را وادار کنند میان دو گزینه انتخاب کنند: یا تحریم‌ها را کاهش دهند و روابط را عادی‌سازی کنند یا هزینه اقتصادی بپردازند.

در چنین شرایطی، اسرائیل بیش از هر زمان دیگری منزوی خواهد شد. ایران می‌تواند ثروتمندتر شود، دوباره تسلیح شود و هم‌زمان گزینه‌های خود برای حرکت به سمت توان هسته‌ای نظامی را حفظ کند. حتی ممکن است اسرائیل دیگر نتواند به‌راحتی علیه نیروهای مقاومت ایران اقدام کند؛ زیرا در جهانی که تهران بر بخش مهمی از عرضه انرژی نفوذ دارد، فشار بین‌المللی شدیدی بر اسرائیل وارد خواهد شد تا در لبنان، غزه یا هر نقطه دیگری ایران را تحریک نکند.

وضعیت تازه در تنگه هرمز همچنین توازن قدرت و نفوذ را، هم در سطح منطقه‌ای و هم جهانی، تغییر خواهد داد. در منطقه، ایالات متحده تصویری از یک «ببر کاغذی» از خود به نمایش گذاشته است؛ قدرتی که جنگ را آغاز کرد، اما نتوانست نتیجه نهایی را کنترل کند. همین تصویر، کشورهای خلیج فارس و دیگر دولت‌های عربی را به سمت سازش محتاطانه با ایران سوق خواهد داد.

تنگه هرمز و پایان توهم امنیت بدیهی در کشتیرانی جهانی

کشورهای خلیج فارس تنها بازیگرانی نخواهند بود که ناچار می‌شوند خود را با نظم تازه تنگه هرمز تطبیق دهند. همه کشورهایی که به انرژی خلیج فارس وابسته‌اند، باید راهی برای تنظیم روابط، ترتیبات امنیتی و محاسبات اقتصادی خود با ایران پیدا کنند. چه گزینه دیگری پیش روی آن‌ها باقی مانده است؟ اگر ایالات متحده، با آن نیروی دریایی عظیم و شبکه گسترده پایگاه‌هایش، نتواند یا نخواهد تنگه را باز کند، هیچ ائتلافی با توانی به‌مراتب کمتر نیز قادر به انجام چنین کاری نخواهد بود.

در این میان، ابتکار مشترک بریتانیا و فرانسه بیش از آنکه جدی به نظر برسد، رنگی از طنز تلخ دارد. امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، آشکارا گفته است که این «ائتلاف» فقط زمانی فعالیت خواهد کرد که اوضاع تنگه آرام باشد؛ یعنی کشتی‌ها را اسکورت خواهد کرد، اما تنها در شرایطی که اساساً نیازی به اسکورت وجود نداشته باشد. اما تا زمانی که ایران کنترل تنگه را در اختیار دارد، این گذرگاه برای مدت طولانی دیگر به معنای گذشته «امن» نخواهد بود. شاید چین تا حدی بر تهران نفوذ داشته باشد و بتواند در برخی مقاطع، رفتار ایران را تعدیل کند؛ اما حتی چین نیز به‌تنهایی قادر نخواهد بود تنگه را باز نگه دارد.

یکی از پیامدهای این تحول، ممکن است آغاز رقابتی گسترده‌تر در حوزه دریایی میان قدرت‌های بزرگ باشد. در گذشته، بیشتر کشورهای جهان از جمله خود چین بر آمریکا تکیه داشتند تا هم از بروز چنین بحران‌هایی جلوگیری کند و هم در صورت وقوع، آن‌ها را مدیریت نماید. امنیت کشتیرانی، مانند هوای آزاد، بدیهی فرض می‌شد؛ زیرا واشنگتن پشت آن ایستاده بود. اما اکنون این بداهت فرو ریخته است.

کشورهای اروپا و آسیا که به منابع انرژی خلیج فارس وابسته‌اند، اکنون در برابر از دست رفتن این جریان حیاتی انرژی تقریباً ناتوان به نظر می‌رسند؛ جریانی که ثبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آن‌ها به آن وابسته است.  پرسش مهم این است که این کشورها تا چه زمانی می‌توانند چنین وضعیتی را تحمل کنند، پیش از آنکه به فکر ساخت یا گسترش ناوگان‌های دریایی مستقل خود بیفتند. در جهانی که هر دولت ناچار است بیش از گذشته به فکر خود باشد، و در آن نظم و پیش‌بینی‌پذیری فروپاشیده، وابستگی کامل به نیروی دریایی آمریکا دیگر مانند گذشته مطمئن به نظر نمی‌رسد.

شکست آمریکا در خلیج فارس پیامدهایی بسیار فراتر از منطقه خواهد داشت. اکنون همه جهان می‌بینند که تنها چند هفته جنگ با کشوری در سطح دوم قدرت، ذخایر تسلیحاتی آمریکا را تا مرز خطرناکی کاهش داده و هیچ راه‌حل سریعی نیز برای جبران آن وجود ندارد. این تصویر، برای متحدان و رقبا به یک اندازه مهم است: آمریکا همچنان قدرتمند است، اما ظرفیت آن برای جنگ‌های هم‌زمان و طولانی دیگر نامحدود به نظر نمی‌رسد. پرسش‌هایی که این وضعیت درباره آمادگی آمریکا برای ورود به یک درگیری بزرگ دیگر ایجاد می‌کند، ممکن است شی جین‌پینگ را به حمله به تایوان ترغیب کند یا ولادیمیر پوتین را به تشدید فشارها علیه اروپا سوق دهد؛ یا شاید هم چنین نشود. اما حتی اگر هیچ‌یک از این سناریوها فوراً رخ ندهد، اثر روانی و راهبردی آن باقی خواهد ماند. متحدان آمریکا در شرق آسیا و اروپا ناگزیرند درباره میزان پایداری، توان و تعهد واشنگتن در جنگ‌های آینده تردید کنند.