اگر از رنج میگویی، باید از ریشهاش هم بگویی.باید بگویی چه کسی آتش را روشن کرد، چه کسی تحمیل کرد، چه کسی ظلم را آغاز کرد.باید بگویی که صلح، با تسلیم فرق دارد؛ که سکوت، همیشه اخلاقی نیست؛ که گاهی سکوت، همراهیِ نرم با ظالم است.
باید از ضرورتِ ایستادن گفت.از اینکه دفاع، یک انتخابِ احساسی نیست، یک ضرورتِ عقلانی و تاریخی است.هیچ ملتی با چشم بستن بر تجاوز، به آرامش نرسیده.امنیتِ عاریتی، اگر هم رفاهی بسازد، در بزنگاهها فرو میریزد.
باید از آنهایی گفت که بیهیچ تریبونی، پای کار ایستادهاند. از آنهایی که نامشان در هیچ ترندی بالا نمیآید، اما شب و روزشان در مرز و میدان میگذرد. از آنهایی که سهمشان از جنگ، نه تحلیل است، نه پست و استوری؛ سهمشان، جان است.
باید از مردم هم گفت. از همانهایی که با همه سختیها، خم نمیشوند. که زندگی را نگه میدارند تا کشور بایستد. که اگر آنها نبودند، هیچ خط دفاعی هم معنا نداشت.
و در این میان، سکوتِ حسابگرانه، قابل فهم نیست.اینکه کسی حقیقت را بداند، اما بیانِ آن را منوط به عدم ریزش فالوئر کند، چیزی از جنس مصلحت نیست؛ نامردی است.نامرد است کسی که حقیقت را کوچک میکند تا تصویرش نزد دیگران، آسیب نبیند.
مسئله این نیست که همه باید یکجور حرف بزنند. مسئله این است که کسی که انتخاب میکند بخشی از حقیقت را بگوید و بخشی را حذف کند، بداند که دارد روایت میسازد.
ما اگر جنگ را مذمت کردیم و دفاع را مدح نکردیم، دفاع را هم به مسلخ بردهایم.ما اگر رنجِ جنگ را به تصویر کشیدیم و از کنار خباثت متجاوز گذشتیم، گویی در کنار دشمن علیه وطن ایستادیم.
جنگ، تلخ است.اما تلختر از آن، روایت ناقص یا وارونه روایت کردنِ آن است.