مو به مو مانند بسیاری از سریال ها یک خط داستانی اصلی دارد و چند خط داستانی فرعی، ولی مشکل سریال اینجاست که مدام وارد داستان های فرعی میشود و آنها را ادامه میدهد به جای اینکه خط اصلی داستان را دنبال کند.
در ادامه یادداشت موحد منتقم در «عصرایران» را میخوانید:
پرویز شهبازی که در کارنامه سینمایی او آثاری چون «نفس عمیق»، «عیار ۱۴»، «دربند» و «مالاریا» وجود دارد، نخستین سریال خود را مانند دغدغههای سینماییاش در فضایی اجتماعی روایت می کند.
مو به مو از آن سبک سریال هایی است که قسمت های ابتدایی آن بسیار امید بخش است ولی هر چه به انتها پیش میرود سوخت فیلمنامه تمام میشود و در انتها به جای خوردن به هدف،به در و دیوار برخورد میکند و هدر میرود.
فیلم داستان فردی به اسم منصور است که زندگی اش از هر جهت در آستانه فروپاشی است.همسرش،خانه را ترک کرده و اموال خانه را با خود برده است و خانه او شبیه حساب بانکیش خالی است، از طرفی شرکتش در آستانه ورشکستگی کامل است و طلبکاران در خواب و بیداری رهایش نمیکنند.
در ادامه داستان رویای یک شبه پولدار شدن برای منصور تعبیر میشود .«یک شبه پولدار شدن» آرزویی بود که منصور به دست میآورد و پدرش به گور میبرد،حالا آن رویایی که منصور در خواب هم نمیدید،در بیداری زندگیمیکند.
سریال به سه بخش تقسیم شده، پنج قسمت اول درباره بحران های زندگی منصور است چهار قسمت بعد درباره تحول مالی و سه قسمت پایانی حول دزدیدن ایلیا بچه منصور میگذرد.سریال در 5 قسمت ابتدایی یه کمدی سیاه به شدت خوش ساخت است همان چیزی است که از پرویز شهبازی به عنوان کارگردان انتظار داریم.
ولی از قسمت ششم که منصور وضعیت مالی اش دگرگون میشود سریال وارد سراشیبی میشود و در قسمتهای انتهایی که ماجرای بچه دزدی اتفاق میافتد معلوم نمیشود اصلا چرا دارد سریال ادامه پیدا میکند.
فیلم کاراکتر ها را در موقعیت های مختلف قرار میدهد و میخواهد شرایط و موقعیت های اجتماعی که باعث میشود افراد چگونه با دیگران برخورد کنند و دیگران با یه فرد در موقعیت های مختلف برخورد کنند را نشان دهد.
سریال قضاوت های افراد را در بوته شرایط اجتماعی و مالی افراد قرار میدهد و نشان میدهد انسان ها چه در نقش یک پدر چه در نقش معشوقه و چه حتی در نقش یک نماینده شورا چه عکس العمل هایی نشان میدهد.
شخصیت های داستان محصول موقعیت هایی هستند که به آنها تحمیل شده است.کاراکتر های داستان بیشتر از آنکه انتخاب کنند چطور باشند فشارهای بیرونی آن ها باز تعریف میکند.
سریال ولی تا جایی میتواند این مسائل را به درستی در فیلمنامه بگنجاند و پس از چند قسمت کشش بسط پیدا کردن ندارد.مو به مو میتوانست یه فیلم سینمایی دو ساعته بسیار خوشساخت شود ولی به اندازه یک سریال دوازده قسمتی باد شده است. عنصر شانس و تصادف موتور پیشبرد داستان است.تصادف های فیلم زیادی به موقع و سهل انگاری شده است.
مرگ پدر دقیقاً در آستانهی محضر و پیش از امضای نهایی،فروش زمین در شهرستان برای برونرفت از بحران مالی، یا اینکه صدف بتواند با چنان دقتی یک «نقشهی عاشقانه» بکشد که آناهیتا دقیقاً با همان ساز موسیقی و در همان مسیر با شخص سومی آشنا شود و آن رابطه موازی شکل بگیرد، و وجود یک آچار فرانسه در داستان مانند دوست منصور به اسم متین که تمام گره های داستانی را با شنود و جی پی اس و .. پیش میبرد،عملا فیلمساز با این ترفند ها برای پیشبرد داستان میان بُر میزند و روایت را به سمت سادهانگاری سوق میدهد.
شخصیت های داستان هم همین گونه هستند .آنها به جای «تحول شخصیتی» دچار «جهش شخصیتی» میشوند.متین دوست صمیمی منصور که تقریبا همه چیز را درباره او میداند و بسیار بامرام است به یک باره کودک دزد و گروگانگیر میشود.
یا مثلا شخصیت صدف با بازی هانیه توسلی یک استاد دانشگاه، زنی فرهیخته و دارای پرستیژ اجتماعی است ناگهان تبدیل به یک آگاتا کریستی میشود نقشه هایی عجیب و بی نقص طراحی میکند کسی را اجیر میکند پاسپورت بدزدد از خانه شوهرش، با کمک دوست قدیمی دانشگاهش تله عشقی میگذارد که با پیشینه شخصیتیاش همخوانی ندارد.درجهان واقعی، متغیرها بسیار غیر قابل پیشبینی تر از آن هستند که یک استاد دانشگاه بتواند با چنین دقتی آنها را مهندسی کند.
شخصیت های داستان بدون پیش زمینه داستانی خنگ و باهوش و مهربان و سنگدل و دزد و پاک دست و قاتل میشوند.ممکن است کاراکتری که در یک قسمت انسان بسیار خوبی است و دائم در حال کمک کردن است ناگهان در قسمت های بعد تبدیل به چاقو کش و بچه دزد شود.
تماشاگر با شخصیت هایی روبهروست که قواعد درونی آنها مدام و بیمقدمه و بی وقفه تغییر میکند و همین باعث میشود مخاطب همراه آن ها نشود و نسبت به آنها و سرنوشتشان بی تفاوت باشد.
قسمت پایانی هم تیر خلاص را به داستان میزد. گره های داستانی به سطحی ترین شکل ممکن باز میشود و انگیزه های افراد برای کار هایی که کرده اند به شدت غیر قابل باور هستند.
مثلا چه دلیلی دارد کسی یک نفر دیگر را که بچه او را دزدیده با لودر زیر آوار دفن کند مگر اینکه بخواهد کارگردان موتیف دفن شدن را به زور به سرنوشت منصور اضافه کند.عده ای از کاراکتر های ماجرا که در اواسط داستان رها شده اند دوباره سرو کله شان پیدا میشود و تکههای دور ریختهشدهی قسمتهای قبلی در قسمت آخر به زور به یکدیگر وصله پینه میشوند.
مو به مو مانند بسیاری از سریال ها یک خط داستانی اصلی دارد و چند خط داستانی فرعی ولی مشکل سریال اینجاست که مدام وارد داستان های فرعی میشود و آنها را ادامه میدهد به جای اینکه خط اصلی داستان را دنبال کند.
مدام وارد شاخ و برگ های داستانی وارد میشود آن را نیمه کاره رها میکند و به شاخه بعدی میپرد بدون اینکه چیزی به خط داستانی اصلی اضافه کند.سریال با یک وسواس در فرعیات و ولنگاری در کلیات رو به رو است.
موتیف های تکرار شونده پرویز شهبازی اینجا هم وجود دارد اشاره مکرر به چایی در داستان و وجود یه دوقلو در ماجرا همان چیز هایی است که فیلم های قبلی پرویز شهبازی هم وجود داشتند.
قرینه سازی از ابتدا تا انتهای داستان وجود دارد.پدر خوب /پدر بد،همسر خوب/همسر بد ،رفیق خوب/رفیق بد ،خواب/بیداری، حتی این قرینه سازی در سکانس ها ی متعدد وجود دارد مانند بغل کردن و بالا بردن پسرش به سختی از پله های مدرسه با بالا بردن پدرش از پله های دفتر خانه و خیلی از سکانسهای دیگر.حتی اسم سریال هم با حرف "به" قرینه شده است مو به مو!
بازی میرسعید مولویان در نقش منصور قابل قبول است.او توانسته کاراکتری جاهطلب را خلق کند بدون اینکه اکت بیرونی شدیدی داشته باشد و در اکثر مواقع این نگاه و سکوت کاراکتر منصور است که شخصیت او را تعریف میکند.
تمهید استفاده از تکنیک کلوزآپ بهشکلی خلاقانه باعث میشود ناخودآگاه با منصور در این کابوس شریک شویم و ماجرا را از زاویه دید او دنبال کنیم.میرسعید مولویان به خوبی استیصال یک مرد در آستانه فروپاشی را به تصویر میکشد.
همچنین سریال ارجاعاتی دارد که میتوان آن را جدی گرفت مثل نماد مرگ و دفن که در حیات خانه و زمین به ارث برده شده و گورستان روستا و حتی دفن شدن زیر آوار با لودر دیده میشود و نمای پایانی سریال آن گل طلایی روی قبر گذشتگان دفن شده زیر زمین به ارث برده منصور که اشاره به نماد گذاری در قسمت های قبل دارد.
یا خود کاراکتر منصور که مانند پدرش که همسر قبلی اش را رها کرده تا با مادر منصور ازدواج کند و این تم در شخصیت منصور ادامه پیدا میکند و مدام در حال بهانه برای رها کردن دیگران است و حتی سومین معشوقه اش را رها میکند، یا همین قرینه سازی ها و موتیف های تکرار شونده که در بالا گفته شد هر چند به زور و حتی در مواقعی بدون منطق در سریال گنجانده شده باعث میشود سریال از سطح به عمق برود اما شانس و تصادف سریال را کم عمق نگه میدارد و نمیگذارد سریال به اهداف و انتظارات اثری با امضای پرویز شهبازی برسد.