رزم زبان

در روزگاری که جهان، بیش از همیشه میدان جنگ روایت هاست، هر ملتی که زبان خویش را نگاه ندارد، گویی ریشه خویش را در باد رها کرده است. ایران، اما، تنها یک سرزمین نیست؛ ایران، حافظه ای ممتد در طول قرن هاست که با واژه زنده مانده، با شعر قد کشیده و با حماسه دوام آورده است. اگر شمشیر پهلوانان، مرزها را پاس داشت، این زبان فارسی بود که روح این سرزمین را از یورش زمانه نجات داد.

و در میانه این تاریخ بلند، نامی چون خورشید می درخشد؛ ابوالقاسم فردوسی. مردی که نه فقط شاعری بزرگ، بلکه پاسدار یک تمدن بود. او هنگامی برخاست که بیم فراموشی هویت ایرانی می رفت و با جوهر جان خویش، شاهنامه را نه صرفا به عنوان کتابی از نبردها، که به منزله شناسنامه ملتی نوشت که می خواست بماند، بایستد و فراموش نشود.

امروز نیز ایران، در میانه آوردگاهی دیگر ایستاده است؛ آوردگاهی که تنها میدان آتش و آهن نیست، بلکه میدان زبان، فرهنگ، روایت و سبک زندگی است. دشمنان این سرزمین، خوب دریافته اند که اگر ملتی از زبان و فرهنگ خویش جدا شود، بی آنکه خاکش را بگیرند، روحش را فتح کرده اند.

ملتی که در روزهای سخت، حماسه آفرید، اکنون نیازمند کسانی است که آن حماسه را روایت کنند. اگر رزمندگان در میدان ایستادند، امروز اهل قلم و هنر باید در میدان معنا بایستند. این همان «بعثت هنرمندان» است؛ آنجا که قلم، ادامه جهاد می شود و واژه، سنگر هویت.

فردوسی، داستان رستم و سیاوش و کاوه را تنها برای سرگرمی نسرود. او می خواست روح مقاومت را در جان ایرانیان زنده نگاه دارد؛ همان روحی که در برابر ضحاک می ایستد، حتی اگر مارهای ظلم، هر روز از دوش زمانه سر برآورند. شاهنامه، صرفا یادگار گذشته نیست؛ آیینه ای است که هر نسل می تواند چهره خویش را در آن ببیند. امروز نیز هر جوان ایرانی که برای استقلال، عزت و حقیقت می ایستد، ادامه همان روایت کهن است.

زبان فارسی، تنها مجموعه ای از واژگان نیست. این زبان، خانه حکمت و عرفان و ایمان و حماسه است. زبانی است که در آن، هم می توان آیه خواند، هم عشق سرود، هم عدالت طلبید و هم قیام را فریاد زد.

زبانی که قرن ها توانسته اقوام گوناگون این سرزمین را زیر سقف واحدی از معنا گرد آورد.

اما زبان، اگر در میدان زندگی جاری نشود، آرام آرام به موزه سپرده می شود. امروز رسالت بزرگ اهل فرهنگ آن است که فارسی را از حاشیه تعارفات بیرون آورند و دوباره آن را زبان آفرینش، اندیشه، روایت و آینده کنند. کودک ایرانی باید در زبان فارسی، شکوه و جذابیت و قدرت را احساس کند؛ نه آنکه عظمت را فقط در واژگان بیگانه بجوید.

تمدن ها پیش از آنکه با لشکرها سقوط کنند، با فراموشی خویش فرو می ریزند. و ملت ایران، هرگاه به خویشتن بازگشته، دوباره برخاسته است. از همین رو، پاسداشت زبان فارسی، یک وظیفه صرفا فرهنگی نیست؛ دفاع از استقلال تمدنی ایران است.

شاید امروز بیش از هر زمان دیگری، ایران نیازمند فردوسی هایی تازه باشد؛ آنان که بتوانند حماسه این روزگار را برای فردا بنویسند. چراکه ملتی که روایت نشود، تحریف خواهد شد. و تاریخ، همیشه از آن کسانی است که توانسته اند حقیقت خویش را با زبان هنر، ماندگار کنند.

مسعود پیرهادی