روی مارکوس کوهن از چهرههای بحثبرانگیز تاریخ سیاسی آمریکا بود که فعالیت خود را در دهه ۱۹۵۰میلادی(۱۳۲۹ خورشیدی) و کنار سناتور جوزف مککارتی آغاز کرد و بعدها در نیویورک به یکی از چهرههای بانفوذ محافل سیاسی و اقتصادی تبدیل شد. وی در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ با دونالد ترامپ که در آن زمان در آغاز مسیر فعالیتهای اقتصادی خود در نیویورک بود، ارتباط نزدیکی داشت و گفته میشود مشاور حقوقی ترامپ بود.
این گزارش با استناد به کتاب تازه «شیاد آمریکایی: سفر تاریک روی کوهن از جو مککارتی تا دونالد ترامپ» نوشته کای برد و سوزان گلدمارک، کوهن را یکی از مهمترین چهرههای تاثیرگذار بر شکلگیری سبک سیاسی ترامپ معرفی میکند.
نویسندگان معتقدند کوهن در انتقال مجموعهای از روشهای سیاسی و رسانهای به ترامپ نقش مهمی داشته است؛ روشهایی که بعدها در مسیر فعالیت سیاسی وی نیز مشاهده شد.
از جمله این روشها میتوان به تکرار بیوقفه ادعاها بدون نگرانی از تناقض، انکار واقعیتهای نامطلوب، نپذیرفتن اشتباه یا شکست، حمله و تهدید مداوم مخالفان، تهدید رسانههایی که مطالب انتقادی منتشر میکنند، پرهیز از ایجاد ردپای مکتوب و متهم کردن منتقدان به جای پاسخگویی به اتهامات اشاره کرد. بر اساس این تحلیل، یکی از اصول اصلی این رویکرد نیز خودداری از عذرخواهی است.
فارن پالسی همچنین به استفاده ترامپ از لقبهای تحقیرآمیز برای مخالفان سیاسی اشاره میکند و آن را مشابه روشی میداند که کوهن و مککارتی در فعالیتهای سیاسی خود به کار میگرفتند. به نوشته نویسندگان کتاب، مککارتی و کوهن تلاش داشتند مککارتیسم (اشاره به سیاست متهم کردن اشخاص و سازمانها به خیانت و اقدامات براندازانه بدون وجود مدارک و دلایل کافی) را به بخش جداییناپذیری از هویت حزب جمهوریخواه تبدیل کنند و ترامپ نیز در سالهای بعد رویکرد مشابهی را در قبال «ترامپیسم» دنبال کرده است.
استیون بریل، روزنامهنگاری که اخبار هر دو چهره را در نیویورک در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ (۱۳۴۹ تا ۱۳۵۹ خورشیدی) پوشش داده است، درباره این رابطه میگوید کوهن نه تنها به ترامپ مشاوره میداد بلکه در بسیاری از موارد، الگوی رفتاری وی را شکل داد. به گفته بریل، بسیاری از عبارتها و شیوههای بیان ترامپ ریشه در سبک کوهن داشت.
کوهن پیش از ارتباط با ترامپ نیز سابقهای طولانی در سیاست جنجالی آمریکا داشت. وی در دهه ۱۹۵۰ به عنوان مشاور ارشد مککارتی در کمیته تحقیقات سنای آمریکا فعالیت کرد و در طرح اتهامات اثباتنشده علیه شماری از چهرههای سرشناس سیاسی و نظامی نقش داشت. گزارش میگوید کوهن در آن دوران از رسانهها و ستوننویسان بانفوذ برای انتشار شایعات و ایجاد فضای سیاسی مورد نظر خود استفاده میکرد.
مککارتی در نهایت پس از سالها طرح ادعاهای مربوط به نفوذ کمونیستها در دولت آمریکا، بدون ارائه شواهد قابل اتکا، اعتبار سیاسی خود را از دست داد و از سوی سنا مورد توبیخ قرار گرفت. اما گزارش تاکید میکند که شکست سیاسی مککارتی لزوما به معنای از بین رفتن مککارتیسم نبود.
کای برد در گفتوگویی با نشریه فارن پالیسی معتقد است مورخان در برخی موارد در ارزیابی شکست مککارتیسم دچار اشتباه شدهاند و در واقع این جریان سیاسی پس از سقوط مککارتی نیز به حیات خود ادامه داده است. وی دلیل تداوم آن را ناتوانی ساختار سیاسی وقت آمریکا در مقابله جدی با این رویکرد میداند.
ترامپ نیز از سوی این گزارش به عنوان چهرهای معرفی میشود که توانست روشهای مشابه را در فضای سیاسی جدید آمریکا با موفقیت بیشتری به کار گیرد. وی در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، زمانی که یک چهره اقتصادی در نیویورک بود، از ارتباطات گسترده کوهن با محافل سیاسی و اقتصادی این شهر بهره برد.
کوهن در همین دوره به ترامپ برای ورود به برخی معاملات و حل مسائل حقوقی و سیاسی کمک کرد. گزارش به نخستین پروژهای اشاره میکند که ترامپ را در نیویورک مطرح کرد و مدعی است کوهن در آن پرونده نیز با استفاده از ارتباطات سیاسی خود نقش داشت.
ترامپ بعدها در گفتوگو با نویسندگان کتاب درباره رابطه خود با کوهن گفت که این وکیل پیش از مرگش در سال ۱۹۸۶، بارها به وی گفته بود که میتواند روزی رئیسجمهوری آمریکا شود.
این گزارش در ادامه، شباهتهای میان مککارتی، کوهن و ترامپ را فراتر از روشهای سیاسی میداند و بر نقش احساسات عمومی و بهرهبرداری سیاسی از نارضایتیهای اجتماعی تاکید میکند. نویسندگان کتاب معتقدند هر سه چهره توانستند از نگرانیها و نارضایتیهای موجود در جامعه آمریکا برای ایجاد یک جریان سیاسی استفاده کنند.
به نوشته فارن پالسی، مهاجران، روشنفکران، دانشگاهیان، کارشناسان علمی، فمینیستها و اقلیتهای غیرسفیدپوست از جمله گروههایی بودند که در این نوع گفتمان سیاسی هدف حملات قرار گرفتند. نویسندگان معتقدند این رویکرد بر ایجاد احساس تهدید و استفاده سیاسی از نارضایتیهای اجتماعی استوار بود.
جیمز والر، نویسنده کتاب «شرور شدن: چگونه مردم عادی مرتکب نسلکشی و کشتار جمعی میشوند»، نیز در این گزارش میگوید دورههایی از تاریخ که ترس اجتماعی گسترده و احساس تهدید وجود دارد، زمینه مناسبی برای ظهور رهبرانی فراهم میکند که میتوانند این ترس را به احساس تهدیدی وجودی تبدیل کنند.
وی میان دوره مککارتیسم و شرایط سیاسی امروز آمریکا نیز شباهتهایی میبیند، هرچند معتقد است وضعیت اجتماعی و سیاسی آمریکا در دهه ۱۹۵۰ با شرایط کنونی یکسان نبود.
فارن پالسی همچنین تفاوت مهم دیگری میان مککارتی و ترامپ را توانایی ترامپ در جذب بخشهایی از طبقه ثروتمند و صاحبان سرمایه میداند. کوهن پس از پایان دوره مککارتیسم، روابط خود را با ثروتمندان و صاحبان نفوذ در نیویورک گسترش داد و به ایجاد شبکهای از روابط سیاسی و اقتصادی پرداخت؛ روشی که ترامپ نیز بعدها از آن بهره گرفت.
اما بخش مهم گزارش به دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ اختصاص دارد. نویسندگان کتاب «تغییر رژیم: درون ریاستجمهوری امپراتوری دونالد ترامپ» معتقدند ترامپ در این دوره برخلاف دوره نخست، بیشتر به دنبال انتصاب افرادی بوده است که وفاداری شخصی و سیاسی آنها به وی تضمین شده باشد.
بر اساس این تحلیل، ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری با مقامهایی روبهرو شد که در برخی موارد با تصمیمهای وی مخالفت میکردند یا حاضر نبودند خواستههای رئیسجمهوری را بدون توجه به محدودیتهای قانونی اجرا کنند. شماری از این افراد در ادامه از دولت کنار گذاشته شدند.
در دوره دوم، ترامپ تلاش کرده است چنین وضعیتی تکرار نشود و افراد نزدیکتر به خود را در سمتهای مهم قرار دهد. گزارش این رویکرد را به سبک کوهن مرتبط میکند و میگوید وفاداری شخصی به رئیسجمهوری در ساختار دولت اهمیت بیشتری پیدا کرده است.
یکی از نمونههای مورد اشاره، انتصاب تاد بلانش، وکیل شخصی ترامپ، به عنوان دادستان کل آمریکا است. گزارش میگوید این انتصاب میتواند به ترامپ امکان دهد وزارت دادگستری را با رویکردی نزدیکتر به خواستههای سیاسی وی اداره کند.
نویسندگان همچنین به تلاش ترامپ برای پیگیری قضایی مخالفان سیاسی خود اشاره میکنند. از جمله این موارد، تلاش برای تحت فشار قرار دادن جیمز کومی، مدیر پیشین افبیآی، آدام شیف، سناتور دموکرات و از چهرههای اصلی روند استیضاح نخست ترامپ، و لتیشیا جیمز، دادستان کل نیویورک است.
گزارش تاکید میکند که در چنین مواردی، هدف ترامپ صرفا اثبات یک اتهام مشخص نبوده و گاه فشار سیاسی بر مخالفان اهمیت بیشتری داشته است. این رویکرد نیز از سوی نویسندگان مشابه روش کوهن در برخورد با دشمنان سیاسی و حقوقی خود توصیف شده است.
ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری خود نیز زمانی که جف سشنز، دادستان کل وقت، حاضر نشد به عنوان وکیل شخصی وی عمل کند، از عبارت «روی کوهن من کجاست؟» استفاده کرده بود. گزارش این جمله را نشانهای از انتظارات ترامپ از دادستان کل و تمایل وی به داشتن فردی میداند که بدون تردید از رئیسجمهوری دفاع کند.
در نهایت، گزارش استدلال میکند که موفقیت بیشتر ترامپ نسبت به مککارتی تنها به توانایی شخصی وی بازنمیگردد. ترامپ در دوره رسانههای کابلی و شبکههای اجتماعی توانست از جنجال، ادعاهای اثباتنشده و حملات مستقیم برای جلب توجه گسترده استفاده کند.
از نگاه نویسندگان، شرایط اجتماعی آمریکا نیز در موفقیت این رویکرد موثر بوده است. افزایش نابرابری اقتصادی، نگرانی از پیامدهای جهانیشدن و بیاعتمادی به ساختار سیاسی، زمینهای ایجاد کرده که سیاستمداران میتوانند از طریق تحریک نارضایتی و ترس عمومی از آن بهره ببرند.
فارن پالسی تاکید میکند که داستان روی کوهن را نمیتوان صرفا زندگی یک چهره سیاسی متعلق به گذشته دانست، زیرا برخی از روشهایی که وی در سیاست آمریکا رواج داد همچنان مورد استفاده قرار میگیرد. بر اساس این تحلیل، نفوذ کوهن بر ترامپ بخشی از توضیحی است که برای درک رویکرد رئیسجمهوری آمریکا در دوره دوم ریاستجمهوری وی ارائه میشود و نشان میدهد چگونه الگوهای سیاسی شکلگرفته در دوره مککارتیسم میتوانند دههها بعد در قالبی تازه بازگردند.