وقتی صبح روز شنبه نهم اسفند در دفتر کارش، همان جایی که سالیان سال «خذها بقوة» را معنا کرده بود، گلولههای اشقیالاشقیا فرود آمد، آرزوی دیرین شهادت که همیشه در دلش زنده بود، به حقیقت پیوست. او نه در پناهگاه و نه در پشت دیوارهای امنی که بسیاری میجویند، بلکه دقیقا همانجا که مسئولیتش او را قرار داده بود به استقبال آن لحظه رفت که سالها در سلوکش با خدا زمزمه میکرد: شهادت. دشمن خواست او را از میان بردارد تا برود و دیگر نباشد اما احمقها نمیدانستند که شهید نمیرود؛ میماند؛ جاودانه میشود؛ حی است و نزد پروردگارش رزق داده میشود.
سالها پیش از آنکه بر بلندای زعامت بنشیند، او جوانی بود در کوچههای انقلاب، مشتاق حقیقت، تشنه عدالت و دلباخته خدمت. زندان و تبعید را از سر گذراند؛ در آتش جنگ تحمیلی کنار فرزندان این ملت ایستاد؛ مسئولیتهای سنگین را بر دوش کشید و هرگز قدمی پس نکشید. از ریاست جمهوری تا رهبری، هر پلهای برایش یک امتحان بود و او امتحانها را یکییکی پشت سر گذاشت؛ با صبر و توکل، با امید به فردایی روشن برای وطنش و با عشقی بیحد به مردم.
وقتی خبر شهادتش را رسانههای رسمی کشور اعلام کردند، دیگر هیچ دلدادهای نتوانست اشکهایش را پنهان کند. تلویزیون رسمی با صدای لرزان خبر را داد و مردم در خیابانها و میدانها حتی در کشورهای دیگر گرد آمدند تا عزای مردی را بگیرند که سالها هم در دل لحظات سخت بود و هم پناه و امید در روزهای دشوار.
این شهادت، اگرچه غمانگیز و جانکاه است، اما برای کسانی که سالها شاهد دعاها و سبک زندگی او بودهاند، میتواند آغازی معنوی باشد برای بازخوانی راهی که او پیمود؛ راهی مملو از ایمان، خدمت بیوقفه و ایستادگی در برابر طواغیت عالم.
اما چند کلام با آقای شهیدمان درد دل کنیم:
آقای من!
ای سید صبور روزهای سخت، ای مرد سالهای ایستادگی، اگر امروز قلم بخواهد با تو سخن بگوید، نه با یک رهبر سیاسیِ صرف بلکه با یک پیر راه حرف میزند؛ راهی که از حجرههای ساده طلبگی آغاز شد و به سنگینترین مسئولیت این سرزمین رسید.
تو پیش از آنکه رهبر باشی، سالک بودی. جوانی که در هیاهوی خفقان، راه مبارزه را انتخاب کرد؛ زندان را چشید، تبعید را تحمل کرد، تهدید را به جان خرید و از همان روزها، آرزوی شهادت را در دل نگه داشت. نه به عنوان یک شعار، که به عنوان افق حیات طیبه.
در سالهای انقلاب، در التهاب خیابانها، در روزهایی که همهچیز در حال تولد بود، تو فقط ناظر نبودى؛ در متن ماجرا بودی. و بعد در سالهای جنگ، میان دود و آژیر و خبرهای تلخ، کنار رزمندهها ایستادی. آن روزها، قامتت زیر بار مسئولیت خم نشد؛ صبرت عمیقتر شد.
ریاستجمهوری برایت صرفا مرحلهای از تکلیف بود و وقتی بار رهبری علیرغم میل خودت بر دوشت گذاشته شد، با استقامتی مثالزدنی ماندی؛ آرام، بیهیاهو، با همان لبخند ملیح و نگاه عمیق. سالهای فشار، تحریم، تهدید، اختلاف و بحران گذشت و تو هر بار تلاش کردی امید مردم خاموش نشود.
آقا؛
آرزوی شهادت داشتی و این آرزو به حقیقت پیوست؛ چه پایان باشکوهی برای عمری مجاهدت. آن هم نه در پناهگاه، نه جدا از مردم، نه دور از میدان تصمیم؛ بلکه در همان دفتر کار، پشت همان میزی که سالها برای این ملت استقلال و عزت و شرف خریدی. چه تصویری رساتر از این که مردی تا آخرین لحظه در سنگر مسئولیت بماند.
تو بارها گفته بودی که راه از شخص مهمتر است. شاید حالا که شهادتت رقم خورده است، خودت بیش از هر کسی راضی باشی که بر راهت بیش از نامت تکیه و اصرار کنیم اما برای مردمی که دههها با صدایت زیستهاند، با توصیههایت دلگرم شدهاند، با نگاهت در بحران آرام گرفتهاند، این داغ ساده نیست.
آقا؛
جسم مجروحت از میان ما میرود اما آن سلوک تا ابد میماند. آن پیوند میان ایمان و سیاست، آن جمع میان صبر و صلابت، آن اصرار بر امید حتی در سختترین ساعت. شاید بزرگترین میراثت همین باشد؛ این که به ما آموختی در طوفان هم میتوان ایستاد، میتوان نترسید، میتوان عزیز بودن را تا آخرین نفس ادامه داد.
حالا ما ماندهایم و مسئولیتی که سنگینتر شده است. دعا کن که ما هم در اندازه خود، اهل ایستادن باشیم.