کاهش تنش کنونی بین ایران و آمریکا ممکن است موقتی باشد

اندیشکده «اسپشال اوراسیا» در مقاله‌ای به بررسی آتش بس کنونی ایران و آمریکا پرداخته که در ادامه آمده است.

این مقاله به صورت مشخص به بررسی پیامد‌های استراتژیک چارچوب ۱۰ موردی پیشنهادی ایران در بستر مدیریت بحران ایالات متحده می‌پردازد که با تعادلی حساب‌شده میان تشدید تنش و مذاکره مشخص می‌شود.

استدلال اصلی این است که پویایی کنونی، هزینه‌های استراتژیک و اقتصادی را به بازیگران اوراسیایی منتقل می‌کند، در حالی که اهرم‌های فشار آمریکا و چندپارگی منطقه‌ای حفظ می‌شود.

نکات کلیدی

- ایالات متحده عمداً سطحی کنترل‌شده از بی‌ثباتی را حفظ می‌کند تا انعطاف‌پذیری استراتژیک خود را نگه دارد و هم‌زمان از شکل‌گیری نظمی باثبات و خودمختار در خاورمیانه و اوراسیا جلوگیری کند.

- هزینه‌های اقتصادی و امنیتی ناشی از تنش‌های خاورمیانه به‌طور استراتژیک به بازیگران اوراسیایی، به‌ویژه اروپا و آسیا، تحمیل می‌شود.

- فاز کاهش تنش کنونی ممکن است موقتی باشد و بی‌اعتمادی ساختاری، استقلال عمل اسرائیل و ناپایداری سیستمی، دوام هر توافقی را محدود می‌کند.

زمینه اطلاعاتی

نسخه‌های متعددی از یک طرح ده‌موردی موسوم به پیشنهاد ایران در منابع آزاد در حال انتشار است و تأیید قطعی یک متن واحد وجود ندارد. با وجود این ابهام، گفته می‌شود آمریکا چنین چارچوبی را به عنوان مبنای اولیه برای مذاکرات پذیرفته است. به نظر می‌رسد این برنامه شامل عناصر اصلی زیر باشد:

۱. بازگشایی تنگه هرمز «تحت هماهنگی نیرو‌های مسلح ایران»
۲. پایان جنگ علیه «همه مؤلفه‌های» محور مقاومت ایران
۳. خروج نیرو‌های آمریکایی از «همه پایگاه‌ها و نقاط استقرار در منطقه»
۴. ایجاد «پروتکل عبور امن» در تنگه هرمز
۵. پرداخت کامل غرامت به ایران
۶. لغو تمام تحریم‌های اولیه و ثانویه و همچنین قطعنامه‌های شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی و شورای امنیت
۷. آزادسازی تمام دارایی‌های مسدودشده ایران در خارج
۸. پذیرش غنی‌سازی اورانیوم
۹. پیشنهاد دریافت دو میلیون دلار عوارض عبور برای هر کشتی که از تنگه هرمز عبور می‌کند؛ عواید با عمان تقسیم شده و برای بازسازی هزینه می‌شود
۱۰. به رسمیت شناختن منافع امنیتی منطقه‌ای ایران

با توجه به نبود سند رسمی تأییدشده، این موارد باید به عنوان نشانه‌های راهنما در نظر گرفته شوند، نه قطعی.

تحلیل

به نظر می‌رسد ایالات متحده با ترکیبی عمدی از تنش و مذاکره، سیستم بین‌المللی را مدیریت می‌کند، نه این که به دنبال راه‌حل قطعی باشد. این رویکرد به واشنگتن اجازه می‌دهد انعطاف خود را حفظ کند و هم‌زمان از شکل‌گیری نظمی باثبات و خودمختار در خاورمیانه و اوراسیا جلوگیری نماید.

نتیجه اصلی این استراتژی، اختلال عمدی در تعادل منطقه‌ای است. بی‌ثباتی ایجادشده در خاورمیانه به هزینه‌های متناسب برای خود آمریکا تبدیل نمی‌شود. در عوض، این هزینه‌ها به‌طور مؤثر به بازیگران خارجی، به‌ویژه در سراسر اوراسیا، منتقل می‌گردد.

امنیتی‌سازی مسیر‌های دریایی، به‌ویژه در تنگه هرمز، عوارض عبور را به همراه دارد که حق بیمه و هزینه‌های انرژی را افزایش می‌دهد و در نهایت توسط اقتصاد‌های اروپایی و آسیایی پرداخت می‌شود. از این نظر، پیامد‌های مادی بی‌ثباتی منطقه‌ای برون‌سپاری می‌شود و آمریکا به مزیت استراتژیک دست می‌یابد در حالی که بار اقتصادی را بر دوش دیگران می‌اندازد.

سؤال این که چه کسی از چارچوب کنونی سود می‌برد، عمداً مبهم باقی مانده است. هم واشنگتن و هم تهران، ترتیبات در حال توسعه را موفقیت‌آمیز معرفی می‌کنند. تفاسیری که آمریکا را به دلیل فشار‌های سیاسی داخلی بر دونالد ترامپ ضعیف نشان می‌دهند، با سوابق تاریخی پشتیبانی نمی‌شوند.

رهبری سیاسی آمریکا بار‌ها در برابر جنجال‌های داخلی تاب‌آوری نشان داده است و چنین پویایی‌هایی لزوماً به کاهش ظرفیت استراتژیک منجر نمی‌شود، هرچند بخشی از کنگره آمریکا با توجه به تهدید رئیس‌جمهور آمریکا برای محو تمدن ایران، خواستار استیضاح او شده است.

ایران به بهبود قابل توجهی در تصویر خارجی خود، به ویژه در میان بخش‌هایی از افکار عمومی غرب، دست یافته است. با این حال، این تغییر هنوز به تغییری در سیاست رسمی دولت‌های اروپایی تبدیل نشده است، به استثنای چند مورد. این امر فرسایش جزئی روایت‌های خصمانه دیرینه‌ای است که طی سال‌ها جنگ اطلاعاتی مداوم علیه جمهوری اسلامی شکل گرفته است.

اگرچه پیام‌رسانی داخلی ایران خود به لحاظ تاریخی به انزوای آن کمک کرده است، بافت کنونی به تهران اجازه داده تا خود را به طور مؤثرتری در صحنه بین‌المللی جایابی کند. با بهره‌گیری از روایت‌های ضداستعماری، حقوق بشری، نظم مبتنی بر قوانین بین‌المللی و چندقطبی، ایران در محافل ضد امپریالیستی طنین تازه‌ای یافته است.

اسرائیل خارج از چارچوب توافق باقی می‌ماند که نشان‌دهنده یک ضعف ساختاری بنیادین است. رفتار استراتژیک تل‌آویو در طول زمان نشان می‌دهد که این رژیم همواره آماده اقدام یک‌جانبه است، زمانی که مذاکرات به نتایجی نزدیک می‌شود که آن را نامطلوب یا محدودکننده می‌داند. این امر خطر پایدار آن را ایجاد می‌کند که اسرائیل بتواند هر توافقی را در مرحله حساس تضعیف کند.

یک عدم تقارن ساختاری وضعیت را پیچیده‌تر می‌کند. اسرائیل به طور مداوم با دستورالعمل‌های استراتژیک آمریکا همسو نیست، با این حال آمریکا تعهدی تزلزل‌ناپذیر به امنیت اسرائیل دارد و بعید است که متحد اصلی منطقه‌ای خود را رها کند. این پویایی قابلیت اجرایی هر ترتیب مذاکره‌شده را کاهش می‌دهد، زیرا توانایی واشنگتن در مهار اقدامات اسرائیل محدود است. در نتیجه، هر آتش‌بس یا چارچوب دیپلماتیک ذاتاً شکننده است.

به تبع آن، یک محدودیت بنیادین در تمام مسیر‌های مذاکره، نبود اعتماد است. نقض مکرر ترتیبات آتش‌بس، از جمله موارد مربوط به غزه و با میانجی‌گری ترامپ، با واکنش محدودی از سوی بازیگران دیپلماتیک غربی مواجه شده و اعتبار تضمین‌ها را تضعیف کرده است. هم‌زمان، تهران در الگویی دیرینه عمل می‌کند که بر اساس آن، مذاکرات مقدمه‌ای برای اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی بوده است. این سوءظن، دیپلماسی را به ابزاری تاکتیکی تبدیل می‌کند تا مسیری برای حل و فصل.

بنابراین، فاز کاهش تنش کنونی باید موقتی تفسیر شود. این فرصت به همه بازیگران می‌دهد تا توانایی‌های نظامی خود را بازسازی کنند، اعتبار دیپلماتیک را بازیابند و شرایط سیاسی داخلی را تثبیت نمایند، ضمن این که آرامش کوتاه‌مدتی را برای بازار‌های جهانی به ارمغان می‌آورد. احتمال این که این مکث ابزاری باشد نه نشانه‌ای از یک راه‌حل پایدار، همچنان بالاست.

فشار‌های سیاسی داخلی نیز در شکل‌دهی به تصمیم‌گیری نقش دارند. بنیامین نتانیاهو در اسرائیل با اتهاماتی از جمله فساد، کلاهبرداری و نقض اعتماد مواجه است. دونالد ترامپ نیز با جنجال‌های حقوقی و سیاسی قابل توجهی در آمریکا مرتبط است، از جمله موارد مرتبط با پرونده‌های موسوم به اپشتاین. در هر دو مورد، تداوم بحران‌های خارجی می‌تواند به تغییر توجه سیاسی و تقویت حمایت داخلی کمک کند و انگیزه‌ای برای حفظ سطوح بالای تنش ایجاد نماید.

این ارزیابی که تغییرات ژئوپلیتیک کنونی یک غنیمت استراتژیک قطعی برای چین محسوب می‌شود، نیاز به بررسی دقیق دارد. اگرچه میانجی‌گری پاکستان به وضوح منوط به موافقت چین بود (با توجه به عمق روابط وابسته اسلام‌آباد و پکن)، عقب‌نشینی آمریکا به طور خودکار به هژمونی چین منجر نمی‌شود.

ریسک اصلی سیستمی نه از قدرت جنبشی آمریکا، بلکه از فرسایش خطی‌گرایی سیاستی ناشی می‌شود. نوسان‌پذیری بارز دولت ترامپ، سطحی از رفتار استراتژیک غیرقابل پیش‌بینی را معرفی می‌کند که به طور بنیادین تعادل لازم برای یکپارچگی اوراسیا را مختل می‌سازد. برای کشوری مانند چین که به برنامه‌ریزی بلندمدت و قابل پیش‌بینی بودن بازار اولویت می‌دهد، چنین غیرقابل پیش‌بینی‌ای یک بازدارنده عمیق است، نه یک فرصت.

این احتیاط با آسیب‌پذیری حاد چین در مورد امنیت انرژی تشدید می‌شود. با وجود وابستگی چین به هیدروکربن‌های خلیج فارس، بعید است که پکن سرمایه‌های جابه‌جا شده را مجدداً به صحنه‌ای با چنین نوسانات دامنه‌داری اختصاص دهد. در حالی که توقف پایدار خصومت‌ها (هرچند بعید) ممکن است در نهایت شرایطی را برای دیپلماسی «دام بدهی» از طریق بازسازی زیرساخت ایجاد کند، چشم‌انداز فوری فلجی استراتژیک باقی می‌ماند.

به علاوه، اگرچه تهران از لحاظ تاریخی نفوذ اقتصادی چین را با سوءظن نهادی عمیقی می‌نگریسته، سال‌های اخیر و فشار وجودی ناشی از اقتصاد در حال فروپاشی، ایران را به سمت چین سوق داده است، سفری عمل‌گرایانه هرچند با اکراه. در نهایت، نبود یک همتای آمریکایی باثبات، محاسبات منطقه‌ای چین را پیچیده می‌کند، زیرا ریسک محاسبات اشتباه در بازاری بی‌ثبات، بیش از مزایای بالقوه پر کردن خلاء قدرت درک‌شده است.

نقش پاکستان لایه دیگری از پیچیدگی را اضافه می‌کند. توافق دفاعی متقابل الزام‌آور پاکستان با عربستان سعودی، یک مسیر پنهان تشدید تنش ایجاد می‌کند. در صورت درگیری گسترده میان ایران و پادشاهی‌های عربی خلیج فارس، به ویژه درگیری‌ای که از سوی ایران وجودی تلقی شود، پاسخ ایران احتمالاً شدید و بی‌سابقه خواهد بود. چنین سناریویی می‌تواند پاکستان را مجبور به مداخله کند و در نتیجه یک بازیگر مسلح به سلاح هسته‌ای را وارد درگیری سازد. این عامل ریسک احتمالاً به مهار تشدید تنش در وضعیت فعلی کمک کرده است.

در سطح سیستمی، اصلی‌ترین ضرر استراتژیک متوجه فضای اوراسیایی است. بی‌ثباتی جاری ابتکارات عمده اتصال و یکپارچگی، از جمله کریدور‌های حمل‌ونقل و زیرساخت فراقاره‌ای که آسیا، خاورمیانه و اروپا را به هم متصل می‌کند (BRI، INSTC، کریدور میانی، TRIPP) را مختل می‌سازد. پروژه‌هایی با هدف یکپارچگی اقتصادی از طریق بنادر، راه‌آهن و شبکه‌های لجستیکی با عقب‌نشینی‌های قابل توجهی مواجه شده و خطر فرسایش سرمایه‌گذاری‌های استراتژیک بلندمدت وجود دارد.

اروپا به نظر می‌رسد به طور خاص تحت تأثیر قرار گرفته است، زیرا با عدم قطعیت درباره تعهدات امنیتی آمریکا در ناتو رو‌به‌رو است و هم‌زمان به طرز چشمگیری از پاسخ دیپلماتیک به این منازعه غایب بوده است. تعامل اروپا با رویکردی پراکنده، که توسط منافع ملی تک تک کشور‌های عضو با دستورکار‌هایی که اغلب واگرا هستند، هدایت می‌شود، مشخص گردیده است.

شکاف‌های داخلی بیش‌تر موضعی منسجم را تضعیف کرده است؛ به ویژه در آلمان، شکاف قابل توجهی پدیدار شد، به طوری که رئیس‌جمهور آلمان اعلام کرد حملات علیه ایران نقض حقوق بین‌الملل است، در حالی که صدراعظم مدعی شد اقدامات اسرائیل به نمایندگی از اروپا و به نفع بنیادین آن انجام می‌شود. چنین اختلاف نظری، فقدان عمیق هماهنگی استراتژیک را نمایان می‌سازد و تأکید می‌کند که اهرم سیاسی این قاره در صحنه‌های اصلی تصمیم‌گیری بین‌المللی ناچیز است.

تضعیف چارچوب‌های حقوقی بین‌المللی بیش‌تر به بی‌ثباتی سیستمی دامن می‌زند.